دقیقا ۴۵ روز از آغاز درس و بازگشائی مدارس گذشته ولی برای من انگار که یک سال تحصیلی گذشته است. نمی خوام ناشکری یا ننه من غریبم در بیارم و مسئله را بزرگ جلوه دهم ولی انصافا و حقیقتا داشتن فرزند کلاس اولی خیلی سخته
اول: قبل از شروع مدارس پس از کلی بررسی و مشورت و استفاده از تجارب دیگران و خاطرات خودمون از مدرسه، تصمیم گرفتیم که پانته آ خانوم هر روز بعد از اتمام علم اندوزی در مدرسه به مهدکودکی برود که مثل خونه مادربزرگش است و از دوسالگی اونجا بوده و خیلی هم دوستش داره و تا ساعت ۵/۴ که من تعطیل می شوم با هم به به خونه بریم هماهنگی های لازم انجام شد.
از اونجائی عشق سرویسی بودن از دیر باز در وجودش موج می زد برایش سرویس گرفتم که ساعت ۱۰/۱۳ به کمک حسین آقا از مدرسه به مهد بره و پیش پری خانوم (آشپز مهد) ناهار بخوره و به کمک غزاله جون مشقهاشو بنویسه (یک لشکر کشی تمام و کمال) ولی ذهی خیال باطل این دستور العملهای برای بچه های این دوره زمونه جواب نمی ده
وقتی می رفتم دنبالش ابراز خستگی می کرد که خیلی معطل سرویس شده بود (۱۰ دقیقه) و از گشنگی می نالید (ساعت حدود ۲ ناهار می خورد، البته یک لقمه کوچیک برایش می گذاشتم ظهر بخوره) و ابراز نارضایتی می کرد که حوصله اش سر رفته و البته مشقهایش را هم ننوشته بود.
مجددا مسئله "بعد از مدرسه" به شور و مشورت گذاشته شد.
البته مسئولین سخت کوش مدرسه برای رفاه حال مادرهای کارمند برنامه ای تدارک دیده اند که بچه ها تا ساعت ۴ در کلاس جداگانه در مدرسه نگهداری می شوند و قراره انشااله کلاسهای فوق برنامه هم برگزار کنند
این طرح از اول آبان مرتب و منظم و اجرائی شد و ضمنا ساعت ۱۲ در مدرسه ناهار هم می دهند، دیگه چی می خواهیم همه چی مهیایست دیگه
از اول آبان پانته آ خانوم ناهار را توی مدرسه می خوره و اونی که هر خورشت سبزی را می دید چشمهاشو می بست و اه و پیف می کرد خورش کرفس را دو لپی می خوره و اسمش را هم بلد نیست میگه همون خورش سبزیه که تویش چوب داره و وقتی بچه ها می روند خونه ساعت چهاری ها (این عنوانی که توی مدرسه گذاشتن) نیم ساعتی توی حیاط یورتمه می روند و حال می کنند (حیاط بزرگ و دل بازی دارند) توی کلاس شعر و سرود می خوانند (چهارشنبه گذشته یار دبستانی می خوندن) و با هم درد و دل می کنند (می دونید که حرف خانومها تمومی نداره) بنده هم ساعت ۴ با نیم ساعت تعجیل در خروج محل کار را ترک و می روم دنبال پانته آ که نیشش تا بناگوشش بازه و خیلی بهش خوش گذشته در این بین همه چیز خوبه تنها مشقهایش که مثل سابق نوشته نمی شه (میگه اونقدر بچه حرف می زننده نمی تونم مشق بنویسم)
دوم: وقتی به خونه می رسیم ساعت ۱۷ است و عروسکهای پانته آ که از صبح تنها موندن نیاز به تیمار و رسیدگی دارند و من هم فرصتی می دهم که پانته آ کمی! بازی کنه و از ساعت ۱۸ به بعد ذکر معروف و بی اثر "مشقهایت را نوشتی" شروع میشه دوتائی (من و پانته آ یا وفا و پانته آ) مشق نوشتن را شروع می کنیم حاضره دو هزار صفحه نقاشی و خط خطی بکشه و بنویسه ولی توی دفتر مشق و کتاب بنویسیمش یک آ ننویسه (اشتباه نکنید این آ با کلاه نیست اسمش عوض شده آ اول است او شکلک بالای سرش کلاه نیست ما تاحالا اشتباه می کردیم اسمش مد است)
ساعت ها می گذرد و دست درد و پا درد و اشک و آه و مسافران و دلنوازان و شمس العماره سپری می شود ولی یک خط توی دفتر پانته آ سبز نمی شود و بالاخره مهر مادری! و تدبیر پدری! و بسیج همگانی نتیجه می دهد دو صفحه مشق نوشته می شود (گاهی دلم می خواد مداد را از دستش بگیرم و خودم بنویسم و قال قضیه را ختم به خیر کنم)
سوم : توی قسمت قبل گفتم به ما خیلی اشتباه درس دادند در ادامه اش بدانید و آگاه باشید که ب اسمش ب آخر با کسره خ (خدائی ناکرده فتحه خ تلفظ نشود) و بـ هم اسمش ب غیر آخر است ما نفهمیدیم آ اول و ب آخر و ا غیر اول و بـ غیر آخر ... قاطی کردم
چهارم: این ۴۵ روز پانته آ روزی حداقل یه چیزی را توی مدرسه گم کرده گاهی بهش می گم مامان جان خوبه خودت را گم نمی کنی افاضات می فرمایند "آخه شما میایی دنبالم وگرنه توی مدرسه جا می موندم"
تا حالا از پاک کن و مداد و خط کش نمی دونم چند تا و کیف تغذیه یکی و مقنعه دو تا گم کرده و حالا مقنعه نداره و بعد از یک هفته بی مقنعه مدرسه رفتن ناظمشون جلوش را گرفت و گفته مقنعه ات کو و او با صداقت کامل گفته گم شده و مامانم سومی را سفار ش داده هنوز حاضر نشده و اون بنده خدا هم از توی گم شده های مدرسه یک مقنعه از دهن سگ در آورده داده پانته آ که دیگه بی مقنعه نیائی ها وگرنه عرش به لرزه در میاد
من هم بعد از سه دفعه شتستن با پرمنگنات و ضد عفونی کردن و ۷ دفعه کر دادن و پنج دفعه اطو کشیدن مقنعه فوق الذکر، دادم سرش کرده رفته مدرسه و در زنگ تفریح اول یکی توی حیاط بهش گیر داده این مقنعه منه زود باش پس بده !
پنجم: متاسفانه مدرسه بوفه داره و این حس استقلال توی مدرسه هم که پانته آ را کشته و هلاک خرید از بوفه است هفته اول ساینا پول داشته و بچه ها با پولش ۴ تا بستنی خریدن و نوش جان کردن و شنبه ها بوفه زنگ تفریح ماکارانی می فروشه و پانته آ که با بوی ماکارانی دست و پاش شل میشه پول تو جیبی خواست و گرفت و خرید و نوش جان کرد و قرار شد هفته ای ۵۰۰ تومان (به قول خودش ۵ تومنی قرمز) بگیره که البته به سه سوت خرج میشه هفته پیش هفتگی اون هفته اش را هم پیشکی خواست و یک ۱ تومنی سبز گرفت و با آرمیتا بستنی خریدن و حال کردن و امروز زده بود زیر همه چی که ۵ تومنی قرمز می خواهم با نمی دونم کی خرید کنیم ولی بوسیله گفتمان! یادش آوردم که پیشکی گرفته بود.
ششم: هفته پیش انتخابات شهردار مدرسه بود و جریانهای با مزه اتفاق افتاد که چون این پست خیلی طولانی شد بعدا می نویسم.
لازم به ذکر است که "بیرون نیومدن بی بی از خونه از بی چادریست" همینطور که از ای پست می توان نتیجه گرفت فرصت کافی و تمرکز لازم نداشتم تا پست جدید بنویسم و سفرنامه را بهانه کردم ولی به دلیل استقبال زیاد دوستان امروز چند تا کار بی خود و الکی خیلی فوری را کنار گذاشتم تا به لطف دوستان پاسخ دهم .
ارادتمند صفا
پی نوشت 1 : خوب الحمدالله اونی که باید بسوزه سوخت لزومی نمیبینم که اینجا دیگه ادبیات این افراد را به کار ببرم از اینکه مجبور شدم چند ساعتی حرفم رو بزنم و حداقل ، حرصی به این بلانسبت آدم بدم از همه خواننده ها عذر خواهی میکنم ! ولی فعلا همچنان با تائید کامنتها ثبت خواهد شد .