تبليغاتX
یک صفا و دو وفا
داستان های یک خانواده با وفا و با صفا
۱- مدرسه پانته آ يك مدرسه دولتي و نمونه در منطقه است و سبك خاصي در آموزش دارند و در كنار درس به هنر و ورزش و مهارتهاي زندگي هم اهميت مي دهند و ساعتي را به آنها اختصاص داده اند و قطعا اينها همه خرج داره و نظم و مديريت خاصي را مي طلبه
در اولين جلسه مدرسه با اوليا، مدير مدرسه گفت كه براي همه هزينه اي كه كرده اند اعتبار و كمك مالي گرفته اند ولي ممكنه به كمك مالي والدين هم نياز بشود
از زمان ثبت نام هيچ پولي دريافت نكردند و هفته پيش يك نامه دادند كه فعلا ۲۰۰ هزاتومن كمك نقدي الطفات كنيد و حالا همه شاكي كه چرا و چه حقي ! استشهاد جمع كردن بردن منطقه كه مدرسه دولتي حق نداره پول بگيره 
وقت ثبت نام حاضر بودن كه خيلي بيشتر از اين را بدهند تا بچه شان توي اين مدرسه درس بخونه ولي حالا كه جاشون محكم شده حاضر نيستند پول خرج كنند.
واقعا ما ايراني ها آدمهاي عجيبي هستيم.

۲- تازگي ها محل كارم براي ا.قامه ن.ماز ج.ماعت آقاي ر.و.حاني را استخدام كردند كه ۲۰۰ هزار تومان مي گيره كه سر ظهر با ماشين بروند دنبالش و ناهار ميل فرموده و پيش.ن.ماز هم باشه دفتر و دستك با خط تلفن هم در اختيارش هست تازگي ها شنيديم كه ايشان ليستي از خا.ن.مهايي داره كه حاضرند ص.ي.غ.ه شوند و فرم هم حاضر و از اونجائي كه اين كار خيلي صواب داره ايشان همكاران آقا را حسابي تشويق كردند
خلاصه نشاطي توي شركت ايجاد شده كه نگو و نپرس و آقايان سوژه اي براي مسخره بازي پيدا كردند
از طرفي خانمها حسابي كفري هستند و حتي بعضي ها بگو و مگو به داخل خونه كشيده
به تدريج پشت سر حا.ج آقا صف آقايان بيشتر و صف خانمها كمتر ميشه
و هيچ كسي هم جلوي ايشان را نمي گيره
واقعا ما ايراني ها آدمهاي عجيبي هستيم.

۳- هفته گذشته قانوني توي مجلس تصويب شده كه ازدواج مجدد آقايان بدون اطلاع همسر جرم حساب ميشه و ۲ سال زنداني داره و ...
موقع ناهار با خانمها در اين زمينه صحبت مي كرديم و با مسائل پيش آمده توي شركت همه ابراز خوشحالي مي كردند و حس پيروزي شادشون كرده بود
آيا قانوني را كه وجود داشته دوباره تصويب كردن اين قدر خوشحالي داره
واقعا ما ايراني ها آدمهاي عجيبي هستيم.

۴- ديروز مدرسه پانته آ جلسه بود، از روز اول قرار بر اين بود كه اول هر ماه يك جلسه با معلمشون بگذارند جهت طرح پاره اي موارد آموزشي ولي اين جلسه خارج از برنامه بود و من و وفا گرفتار بوديم نتونستيم شركت كنيم امروز صبح از مادرها شنيدم كه جلسه براي لوس بازي والدين و بچه ها بوده و از اول تا آخر دعوا و بگو و مگو كه اگر ميانجي گري نماينده والدين كه خانم بسيار منطقي و خوش صحبتي است نبود امروز بچه ها معلم نداشتند كه اتفاقا كلاس الماس معلمش قهر كرده رفته
خانم معلم پانته آ ۱۷ سال سابقه تدريس داره و تا دوسال پيش به پسرها درس مي داده و دوساله كه به دخترها درس ميده و معلم سخت گير و منضبطي است و تميزي براش خيلي مهمه و تقريبا تكاليفي هم كه براي خونه ميده زياده ولي قطعا او كه ۱۷ سال تجربه داره خيلي از ما بهتر مي دونه كه چه كار مي كنه
چندين بار من هم كلافه شدم از تكاليف زياد ولي خوشحالم كه يك معلم سخت گير و نكته سنج، شخصيت مدرسه رفتن پانته آ را شكل مي دهد خلاصه كه اونقدر شكايت كرده بودن كه به گوش خانم معلم رسيده و جلسه گذاشته كه رو در رو صحبت شود و حسابي دلخور كه چرا اينقدر بچه هاتون را لوس مي كنيد
زنگ مدرسه ساعت 7:30مي خوره تا ساعت 7:45 صف مي بندند و ورزش مي كنند و به سر كلاسهاشون ميروند و تا ساعت 8:15 وقت لقمه خوردن و دسشتشوئي رفتن بهشون ميدهند و ساعت 8:15 درس به صورت جدي شروع ميشه
جلسه قبل خانم معلم خواهش مي كرد كه ترو خدا تا ساعت 8:15 بچه ها سر كلاس باشند من درس را شروع مي كنم تازه يكي يكي در مي زنند و ميان كلاس و نظم و تمركز بچه ها را به هم مي زنند. به نظر شما آيا خواسته زياديه؟
پايان مهرماه، خانم معلم سه يا چهار روز قبل يادداشت داد كه نگاره‌ها تمرين شود روز دوشنبه پرسيده مي شود
بعدا شنيديم كه اون روز زنگ تلفن مدرسه قطع نشده كه والدين تماس مي گرفتند كه بهانه مي آوردند كه بچه شون حاضر نيست ازشون نگاره را نپرسيد. فكرش را بكنيد آخه مگه كنكور سراسريه خوب پانته آ هم خيلي خوب آمادگي نداشت و خانم معلم بهش فرصت داد تمرين كنه و دوباره روز پنجشنبه سوال كرده بود
خلاصه خانم معلم حسابي از لوس بازي والدين و بچه ها جوش آورده

واقعا ما ايراني ها آدمهاي عجيبي هستيم.

۵- برنامه اي به نام ارتباط ايراني پنجشنبه شبها از شبكه چهار پخش مي شد حدود ساعت 22 (هفته گذشته آخرين قسمت بود) آقاي دكتر محسنیان راد نويسنده كتاب "ایران در چهار کهکشان جهانی " با اجراي خوب آقاي ميرفخرائي در خصوص نظریه اش توضیح میداد که فوق العاده بود  اگر کسی دسترسی به آرشیو این برنامه داره یا آدرس برای دانلود کردن ! التماس و دعا داریم . لینک زیر هم مربوط به همین بحث است . 

http://www.ibna.ir/vdcfmcd0.w6dveagiiw.html


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/25ساعت 9:52  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

ثبت خاطرات ۴۵ روز از کلاس اول پانته آ خانوم در کلاس الماس ۱

دقیقا ۴۵ روز از آغاز درس و بازگشائی مدارس گذشته ولی برای من انگار که یک سال تحصیلی گذشته است. نمی خوام ناشکری یا ننه من غریبم در بیارم و مسئله را بزرگ جلوه دهم ولی انصافا و حقیقتا داشتن فرزند کلاس اولی خیلی سخته

اول: قبل از شروع مدارس پس از کلی بررسی و مشورت و استفاده از تجارب دیگران و خاطرات خودمون از مدرسه، تصمیم گرفتیم که پانته آ خانوم هر روز بعد از اتمام علم اندوزی در مدرسه به مهدکودکی برود که مثل خونه مادربزرگش است و از دوسالگی اونجا بوده و خیلی هم دوستش داره و تا ساعت ۵/۴ که من تعطیل می شوم  با هم به به خونه بریم هماهنگی های لازم انجام شد.
از اونجائی عشق سرویسی بودن از دیر باز در وجودش موج می زد برایش سرویس گرفتم که ساعت ۱۰/۱۳ به کمک حسین آقا از مدرسه به مهد بره و پیش پری خانوم (آشپز مهد) ناهار بخوره و به کمک غزاله جون مشقهاشو بنویسه (یک لشکر کشی تمام و کمال) ولی ذهی خیال باطل این دستور العملهای برای بچه های این دوره زمونه جواب نمی ده

وقتی می رفتم دنبالش ابراز خستگی می کرد که خیلی معطل سرویس شده بود (۱۰ دقیقه) و از گشنگی می نالید (ساعت حدود ۲ ناهار می خورد، البته یک لقمه کوچیک برایش می گذاشتم ظهر بخوره) و ابراز نارضایتی می کرد که حوصله اش سر رفته و البته مشقهایش را هم ننوشته بود.
مجددا مسئله "بعد از مدرسه" به شور و مشورت گذاشته شد.
البته مسئولین سخت کوش مدرسه برای رفاه حال مادرهای کارمند برنامه ای تدارک دیده اند که بچه ها تا ساعت ۴ در کلاس جداگانه در مدرسه نگهداری می شوند و قراره انشااله کلاسهای فوق برنامه هم برگزار کنند
این طرح از اول آبان مرتب و منظم و اجرائی شد و ضمنا ساعت ۱۲ در مدرسه ناهار هم می دهند، دیگه چی می خواهیم همه چی مهیایست دیگه
از اول آبان پانته آ خانوم ناهار را توی مدرسه می خوره و اونی که هر خورشت سبزی را می دید چشمهاشو می بست و اه و پیف می کرد خورش کرفس را دو لپی می خوره و اسمش را هم بلد نیست میگه همون خورش سبزیه که تویش چوب داره و وقتی بچه ها می روند خونه ساعت چهاری ها (این عنوانی که توی مدرسه گذاشتن) نیم ساعتی توی حیاط یورتمه می روند و حال می کنند (حیاط بزرگ و دل بازی دارند) توی کلاس شعر و سرود می خوانند (چهارشنبه گذشته یار دبستانی می خوندن) و با هم درد و دل می کنند (می دونید که حرف خانومها تمومی نداره) بنده هم ساعت ۴ با نیم ساعت تعجیل در خروج محل کار را ترک و می روم دنبال پانته آ که نیشش تا بناگوشش بازه و خیلی بهش خوش گذشته در این بین همه چیز خوبه تنها مشقهایش که مثل سابق نوشته نمی شه (میگه اونقدر بچه حرف می زننده نمی تونم مشق بنویسم)

دوم: وقتی به خونه می رسیم ساعت ۱۷ است و عروسکهای پانته آ که از صبح تنها موندن نیاز به تیمار و رسیدگی دارند و من هم فرصتی می دهم که پانته آ کمی! بازی کنه و از ساعت ۱۸ به بعد ذکر معروف و بی اثر "مشقهایت را نوشتی" شروع میشه دوتائی (من و پانته آ یا وفا و پانته آ) مشق نوشتن را شروع می کنیم حاضره دو هزار صفحه نقاشی و خط خطی بکشه و بنویسه ولی توی دفتر مشق و کتاب بنویسیمش یک آ ننویسه (اشتباه نکنید این آ با کلاه نیست اسمش عوض شده آ اول است او شکلک بالای سرش کلاه نیست ما تاحالا اشتباه می کردیم اسمش مد است)

ساعت ها می گذرد و دست درد و پا درد و اشک و آه و مسافران و دلنوازان و شمس العماره سپری می شود ولی یک خط توی دفتر پانته آ سبز نمی شود و بالاخره مهر مادری! و تدبیر پدری! و بسیج همگانی نتیجه می دهد دو صفحه مشق نوشته می شود (گاهی دلم می خواد مداد را از دستش بگیرم و خودم بنویسم و قال قضیه را ختم به خیر کنم)

سوم : توی قسمت قبل گفتم به ما خیلی اشتباه درس دادند در ادامه اش بدانید و آگاه باشید که ب اسمش ب آخر با کسره خ (خدائی ناکرده فتحه خ تلفظ نشود) و بـ هم اسمش ب غیر آخر است ما نفهمیدیم آ اول و ب آخر و ا غیر اول و بـ غیر آخر ... قاطی کردم

چهارم: این ۴۵ روز پانته آ روزی حداقل یه چیزی را توی مدرسه گم کرده گاهی بهش می گم مامان جان خوبه خودت را گم نمی کنی افاضات می فرمایند "آخه شما میایی دنبالم وگرنه توی مدرسه جا می موندم"
تا حالا از پاک کن و مداد و خط کش نمی دونم چند تا و کیف تغذیه  یکی و مقنعه دو تا گم کرده و حالا مقنعه نداره و بعد از یک هفته بی مقنعه مدرسه رفتن ناظمشون جلوش را گرفت و گفته مقنعه ات کو و او با صداقت کامل گفته گم شده و مامانم سومی را سفار ش داده هنوز حاضر نشده و اون بنده خدا هم از توی گم شده های مدرسه یک مقنعه از دهن سگ در آورده داده پانته آ که دیگه بی مقنعه نیائی ها وگرنه عرش به لرزه در میاد
من هم بعد از سه دفعه شتستن با پرمنگنات و ضد عفونی کردن و ۷ دفعه کر دادن و پنج دفعه اطو کشیدن مقنعه فوق الذکر، دادم سرش کرده رفته مدرسه و در زنگ تفریح اول یکی توی حیاط بهش گیر داده این مقنعه منه زود باش پس بده !

پنجم: متاسفانه مدرسه بوفه داره و این حس استقلال توی مدرسه هم که پانته آ را کشته و هلاک خرید از بوفه است هفته اول ساینا پول داشته و بچه ها با پولش ۴ تا بستنی خریدن و نوش جان کردن و شنبه ها بوفه زنگ تفریح ماکارانی می فروشه و پانته آ که با بوی ماکارانی دست و پاش شل میشه پول تو جیبی خواست و گرفت و خرید و نوش جان کرد و قرار شد هفته ای ۵۰۰ تومان (به قول خودش ۵ تومنی قرمز) بگیره که البته به سه سوت خرج میشه هفته پیش هفتگی اون هفته اش را هم پیشکی خواست و یک ۱ تومنی سبز گرفت و با آرمیتا بستنی خریدن و حال کردن و امروز زده بود زیر همه چی که  ۵ تومنی قرمز می خواهم با نمی دونم کی خرید کنیم ولی بوسیله گفتمان! یادش آوردم که پیشکی گرفته بود.

ششم: هفته پیش انتخابات شهردار مدرسه بود و جریانهای با مزه اتفاق افتاد که چون این پست خیلی طولانی شد بعدا می نویسم.

لازم به ذکر است که "بیرون نیومدن بی بی از خونه از بی چادریست" همینطور که از ای پست می توان نتیجه گرفت فرصت کافی و تمرکز لازم نداشتم تا پست جدید بنویسم و سفرنامه را بهانه کردم ولی به دلیل استقبال زیاد دوستان امروز چند تا کار بی خود و الکی خیلی فوری را کنار گذاشتم تا به لطف دوستان پاسخ دهم .

ارادتمند صفا 

پی نوشت 1 : خوب الحمدالله اونی که باید بسوزه سوخت لزومی نمیبینم که اینجا دیگه ادبیات این افراد را به کار ببرم از اینکه مجبور شدم چند ساعتی حرفم رو بزنم و حداقل ، حرصی به این بلانسبت آدم بدم از همه خواننده ها عذر خواهی میکنم ! ولی فعلا همچنان با تائید کامنتها ثبت خواهد شد .

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/16ساعت 10:3  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

روز بعد تصمیم بر این شد که برویم آیاناپا و پارک آبی این شهر که توی بروشورها و عکسها بدجوری دلبری میکرد شهر آیاناپا 37 کیلومتری شرق لارناکا بود. از دوستانی که توی فروشگاه آ ک آ باهاشون آشنا شده بودیم  شنیده بودیم که شهر بسیار زنده و محل تفریح خود قبرسی ها هم آنجاست . لوازم مربوط به پارک آبی رو برداشتیم و راه افتادیم تقریبا 15 کیلومتری اتوبان لارناکا به آیاناپا خروجی هست که اگر رد کنی بدبختی روی بیچارگیه که مستقیما میره تا پارکینگ پارک آبی ماشین رو پارک کردیم و جمعا برای 4 نفر آدم بزرگ 2 نفر آدم کوچک 112 یورو پرداخت کردیم و رفتیم داخل . محوطه بسیار زیبای آنجا قابل تعریف نیست وقتی وارد محوطه می شوی انگار وارد روم باستان شدی و با مجسمه های اساطیر طراحی شده  حس و حال خوبی به آدم دست میده به خصوص که دختران و پسران با لباسهای روم باستان که مسئول اونجا بودند آدم رو به همون دوران می برند ! تمام استخرها و سرسره ها و محوطه های بازی همه با دید رومی ساخته شده بود جای همه خالی همه جور اطعمه و اشربه هم در دکه ها می فروختند که شما به شکمت هم بد نگذره ! ساعت 18 هم همزمان با ابری شدن هوا ما هم بند و بساط را جمع کردیم و رفتیم سمت پارکینگ و راهی به سمت شهر آیاناپا .

شهر آیاناپا یک شهر بندری است که مجموعا دو تا خیابان اصلی داره که هر دو موازی ساحل هستند و خیابان موازی ساحل پر از رستوران و تفریحگاه و در بخش بندری پر از کشتی های تفریحی که می توانستید به صورت شخصی اجاره کنید یا به صورت گروهی ثبت نام کنید برای روز بعد ! خلاصه ما جهت رفع فضولی شروع به گشت و گذار کردیم و بستنی خوردیم و شام هم یک مغازه بود که دونر کباب داشت که هم مرغ  هم گوشت هم پورک داشت که داخل نانهای مخصوصی می ریخت و سالاد هم به انتخاب خودت داخل ساندویچ میذاشت و تحویل میداد قطعا دونر پورک همراه با بیکن بسیار خوشمزه بود همراه با اس.میرینف آیس دیگه در حد تیم ملی خر کیف میشی ! در قسمت شمالی شهر هم محله ای بود که د.یسکوها و پاب ها اونجا مجتمع بودند و محل تفریح جوانها جالب بود که هر کدوم از د.یسکوها به یک شکل بود یعنی مثلا یکی بود به اسم فلینستونها همه میزها و تزئینات و پرسنل اون د.یسکو به شکل کارتون عصر حجر بود ! و چقدر زیبا یکی به اسم هالیود که تمام مانیتورهاش فیلمهای مطرح سینما رو پخش میکرد ! یکی به اسم تایتانیک که شکل و شمایل بیرونی اون مثل کشتی تایتانیک بود ! خلاصه دیدنی بود و از همه جالبتر درست در قسمت ورودی این محله کلیسائی بود که محوطه بزرگی جلوی اون بود و رستورانی روبروی این محوطه بود که درست اولین رستوران در مسیر خیابانی که د.یسکوها قرار داشتند بود که موسیقی زنده داشت و چه موسیقی زنده ای ! دختر سیاهپوستی که خودش هم گیتار میزد آهنگهای دهه 80 و 90 خاطره انگیز رو می خواند و صدای او طعنه میزد به صدای ویتنی هیستون ! و می توانستی روی نیمکتهای محوطه بنشینی و از صدای این دختر سیاهپوست لذت ببری .

غذاهای قبرس باید بگم با مزاج ما ایرانیها خیلی سازگاره بیشتر کبابهای مختلف و غذاهای دریائی یک غذای محلی دارند اسمش سخت بود ولی توی یک دیگ کوچک سفالی که دهنه اون تنگ تر بود بادمجان و گوشت چرخ کرده ، فلفل دلمه ، سیب زمینی خلال شده رو داخل این ظرف می ریزند و مملو از پنیر پیتزا می کنند و داخل فر می گذارند و همانطور داغ سرو میکنند که فوق العاده است . و در مورد غذاهای دریائی هم همه جور ماهی و میگو و هشت پا و خرچنگ با پختهای مختلف سرو میکنند ولی یک مجموعه غذا دارند به اسم مزه (با کسره م ) که از هر نوع غذای دریائی یک تکه توی بشقاب میگذارند فقط تنها یک نوع ماهی خام توی این مزه هست که توی آب نمک قرار میدهند که مزه فاضلاب میده ولی بقیه حتی اختاپوسش  هم خوشمزه است . البته یک "مزه سایپروس فود " دارند که 6 نوع غذای اصیل قبرسی رو توی یک سینی به اندازه کم می گذارند که برای دونفر کفایت میکنه !

توی آیاناپا یک روز ظهر هم به یک سفر 2 ساعته دریائی رفتیم  به قیمت 30 یورو که کشتی می بره وسط آبهای مدیترانه و در محلی که عمق اون حدود 8 متر بود نگه میداره و همه می توانند از بالای قایق شیرجه بزنند توی آب که از زلالی می توانستی کف دریا را ببینی و کف کشتی هم قسمتی از اون شیشه ای بود که انواع ماهیهای عجیب غریب و خوشگل را می توانستی ببینی ! آب دریای مدیترانه خیلی شوره و بدمزه است و اگر یک کمی وارد بینی و دهان آدم بشه حتما حال آدم را خراب میکنه ! اصلا قابل مقایسه با آب دریای خزر نیست !

پافوس شهری قدیمی در فاصله 180 کیلومتری غرب لارناکاست که شاید بیشتر آثار باستانی قبرس نزدیک این شهر واقع شده از جمله محل تولد دیانا و حمام دیانا و مقبره پادشاهان . حمام دیانا محلی است بالای تپه مشرف به دریای مدیترانه محلی بسیار زیبا که دارای محوطه ایست که میگویند دیانا آنجا حمام میکرده فکر کنم خالی می بستند فقط به خاطر چشم اندازی که داشت می خواستند توجه توریست رو جلب کنن !!! این حمام و محل تولد دیانا حدود 20 کیلومتری شهر پافوس واقع بود . داخل شهر پافوس هم در کنار دریا بالای یک تپه مقبره پادشاهان واقع بود سوراخهائی داخل زمین که توسط 15 تا 20 پله پائین می رفت و محوطه حیاط مانندی ایجاد میشد با ستونهای به شکل ستونهای رومی و در کنار آنها دهلیزهائی بود که پادشاهان رو داخل آن به خاک سپرده بودند که آنجا هم مثل آثار قدیمی ما فقط جای خاک کردن آنها بود و بقیه را برده بودند . این تپه من رو یاد فیلم تروی صحنه ای که یونانی ها به تروی حمله کرده بودند و از تپه بالا رفتند و یک معبد رو اشغال کردند می انداخت . این تپه هم شبیه آن بود .

این از شهرهائی که ما دیدیم و کارهائی که کردیم دفعه بعد آخرین قسمت نوشتاری این سفرنامه است (آخیش !! این آخیش از ته دل خواننده ها بود میدونم ) که مربوط به حاشیه ها  و 8 ساعت اقامت در ترانزیت دوبی و رسیدن به تهران خواهد بود پس با ما باشید تا جلسه بعد !!!

ادامه دارد .....

وفا

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/08ساعت 18:3  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

روز بعد تصمیم بر این شد که برویم پایتخت ، یعنی نیکوزیا ، نیکوزیا شهر جالبیه چون شنیده بودیم که دارای خط مرزی یعنی شما از یک قسمت شهر بخواهی بروی سمت دیگر باید ویزا بگیری چون بخشی از این شهر مربوط به ترکیه است و کلیه قوانین ترکیه بر آن حاکم است . خلاصه صبح سوفی جون راهنمائی های لازم رو انجام داد که از کجا بریم و ماشین رو کجا بگذاریم و....

شهر نیکوزیا 80 کیلومتری شمال شهر لارناکاست چون میخواستیم بخش ترکیه نشین رو هم ببینیم پاسپورت ها رو هم با خودمون برداشتیم و راهی شدیم وارد شهر که شدیم خیابانها پر از ماشین و ترافیک که دلمان براش تنگ شده بود رو دیدیم و دلی از عزا در آوردیم ! چون نیاز به بنزین داشتیم رفتیم پمپ بنزین ، پمپ بنزین اونجا اینجوریه که به متصدی پمپ میگی چند یورو بنزین با چه اکتانی میخوای پول را میدی و اونهم مبلغ رو به دستگاه وارد میکنه نازل رو میذاره داخل باک و بنزین اتوماتیک وقتی به اون مبلغ میرسه قطع میشه و متصدی تا زمانیکه باک شما پر میشه شیشه های جلو و عقب را تمیز میکنه ! عین پمپ های خودمون تا حالا دقت کردید هیچ موقع طرف نیست که بخواهی پول بهش بدی باید حتما دنبالش بگردی ! شیشه تمیز کردن که جای خود داره !

خیابان قدیمی در غرب شهر وجود داره که معروفه به محله قدیمی که در کنار این محله محوطه بزرگی به عنوان پارکینگ وجود داره که چیزی نزدیک به 2000 تا ماشین توی اون جا میگیره ماشین رو اونجا پارک کردیم بعد دیدیم تابلو زده که تیکت مربوط به پارکینگ را از این محل دریافت کنید نقطه ای رو وسط پارکینگ نشان میداد منهم فکر کردم که یک مسئول اونجا نشسته و قبض صادر میکنه رفتم دیدم یک دستگاه اونجاست که نوشته برای 1 ساعت 1 یورو 2 ساعت 50/1 یورو و 3 ساعت تا 5 ساعت 2 یورو خلاصه منهم فقط دو یورو پول خرد داشتم ریختم توی دستگاه و یک قبض به ما داد که پشتش چسب داشت میکندی و روی شیشه بغل ماشین نصب میکردی ما هم مثل بچه آدم همینکار رو کردیم و رفتیم دنبال اینکه محله قدیمی کجاست؟

شما کوچه مروی تهران رو دیدید یک چیزی تو همون مایه ولی سه تا خیابان موازی هم که به یک میدان وصل میشدند ولی بسیار شیک و سنگفرش شده و ماشین هم داخل آن نمیشد، ورودی این خیابان هم قسمتی بود که پر از کبوتر و جون میداد برای اینکه پانته آ و سامی به کبوترها غذا بدهند و باهاشون بازی کنند .

توی این خیابان همه برند های معروف و رستورانهای شیک موجود بود و انتهای این خیابان می رسید به یک راه باریک که وسط آن کیوسک هایی بود که پلیس با یونیفورم ترکیه نشسته بودند و پاسپورتها رو می گرفتند و فرمی را افراد پر می کردند و ویزای یک روزه صادر میکردند و پیاده می رفتی تو خاک قبرس ترکیه البته اینطرف با اونطرف زیاد تفاوت نداره فقط قیمتها به نظرم ارزون تر بود بخصوص در مورد لباس کاملا مشهود بود . ناهار رو در یکی از رستورانهای اون منطقه خوردیم که کباب مخصوصی بود به اسم سلطان کباب که همون کباب تابه ای خودمون بود ولی به صورت لوله ای همراه با مخلفات به اضافه نوشیدنی که قطعا توی اون گرما ماء الشعیر مارک افس که 8٪ اون هم اعمال شده باشه میچسبید بعد از ناهار رفتیم دیدن قلعه یکی از پادشاهان اون منطقه به اسم حسن پاشا که در قرن 17 زندگی میکرد قصر بزرگ سنگی و دو طبقه که بخشی از طبقه همکف آن تبدیل شده بود به رستوران و مابقی هم غرفه های اجاره ای شده بود که افراد اجاره کرده بودند و صنایع دستی خود را به فروش می رساندند . بعد از دیدن این قصر و خیابانها و مغازه ها برگشتیم سمت یونانی نشین نیکوزیا که جای همگی خالی استارباکس بدجوری چشمک میزد که دلی از آيس کافی آمریکانو سایز بزرگ استارباکس در آوردیم و راهی پارکینگ شدیم البته ابتدای محله قدیمی ، پانته آ و سامی حسابی از خجالت کبوترها در آمدند و بعد رفتیم سمت ماشین و سوار شدیم و چون عصر بود راه افتادیم سمت لارناکا موقع خارج شدن از شهر چشممان افتاد به فروشگاه بزرگ آ ک آ (IKEA ) که نمیشد از آن گذشت رفتیم داخل پارکینگ و با پله برقی رفتیم داخل فروشگاه البته فروشگاه که چه عرض کنم چشم آدم چپ میشد از بزرگی لازم به ذکر است این فروشگاه اصلیتش سوئدی است و فروشنده لوازم منزل با ایده ای جدید از چوبه که این لوازم تکه تکه شده و به صورت تخته در میاد و قابل حمل و اسمبل توسط هر کسی است.

اما این فروشگاه طبقه اول آن سوپر مارکت و 3 طبقه دیکه اون لوازم خانگی که شما برای دیدن آن باید حتما نقشه داشته باشی چون گم میشی و همینطور روی زمین فلش کشیده بودند که مسیر رو گم نکنی و قسمت به قسمت نقشه گذاشته بودند که روی آن نشان میداد الان کجا هستی و مسیر خروج کجاست .

توی این فروشگاه شما هرچیزی که فکر کنی در منزل لازم هست وجود داشت از لوازم ریز آشپزخانه تا کتابخانه و هر چیزی که فکر کنی . می توانستی سبد برداری برای لوازم کوچک و در گوشه گوشه فروشگاه روی دیوار بسته های کاغذ مخصوص برای یادداشت به صورت فرم و مدادهای تراشیده سایز 5 سانت تا دلت بخواد بود که شما اگر چیزی رو پسندیدید کد کالا و رنگ آن را یادداشت میکنی و موقع خروج از انبار تحویل میگیری . هرچی از نبوغی که در وسایل این فروشگاه بود بگویم کم گفتم به عنوان مثال شما میخواستید اتاق خواب سه در چهار متر برای بچه 5 ساله تان طراحی کنید در این فروشگاه آماده وجود داشت !‌برای بچه 3 ساله تا 15 ساله که شما می توانستی به صورت واقعی ببینی ! همانجا سفارش بدی از انبار تحویل بگیری بیای صندوق حساب کنی بذاری رو باربند ماشینت و ببری منزل حتی اگر نیاز به ابزار خاص هم باشد توی جعبه آن وجود داره !!!  یعنی شما می توانید یک روز کامل فقط توی این فروشگاه بگردید بدون اینکه از دیدن اجناس خسته بشوی چون حداقل هر 10 دقیقه یک چیز جدید پیدا میکنی ! (‌میخوای بگی ما ندید بدیدیم آره بابا خودم دارم میگم حکایت صمد به شهر میرود بود . حتی همین فروشگاه کارفور که اونجا بود تومنی صنار با این هایپر استار فرق میکرد ) خلاصه ساعت 9 شب شد و گفتند تعطیله آمدیم صندوق و خریدهامون رو حساب کردیم و دیدیم بعد از صندوقها هات داگ فروشی بود که هات داگ و نوشیدنی را میداد 1 یورو چون بچه ها اینجور مواقع گرسنه اشان می شود همانجا هات داگ خوردیم و ضمن خوردن با یک خانواده ایرانی آشنا شدیم و راهنمائی هائی در مورد شهر آیاناپا کرد که فهمیدیم محل تفریح آیاناپاست و شهر زنده قبرس همین شهر است .

ادامه دارد ........

 پی نوشت 1 : مثل اینکه عکسها درست شده یعنی بدون رفرش و این داستانها میشه دیدشون این عکسهای ما هم مثل دولت بعد از نهم وقتی همه چیز از تب و تاب می افته تازه یادش میاد که باید خودی نشون بده ! تازه اگر نشون بده خلاصه شرمنده 

ارادتمند وفا

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/02ساعت 9:0  توسط صفا و وفا و پانته ا  |