تبليغاتX
یک صفا و دو وفا
داستان های یک خانواده با وفا و با صفا
من خواهری ندارم و به این امر کاملا عادت کردم و البته با مادرم خیلی صمیمی و دوست هستم ولی از اینکه یک خواهر می تونه چه گلی به سرم بزنه بی خبرم
پنجشنبه شب منزل یکی از دوستان وفا مهمان بودیم که همسرش برایش جشن تولد گرفته بود و به حق سنگ تمام گذاشته بود همه چیز از پذیرائی و تزئینات  تمام و کمال بود برای شام انواع و اقسام غذاهای متنوع و دسرهای خانگی عالی تهیه دیده شده بود خانوم خونه در طول مهمانی یک لحظه ننشست مرتب مشغول صحبت کردن و عکس گرفتن با مهمانها و خوشگذروندن بود و ساعت ۱ نیمه شب که حتی مهمانها از خستگی بی رمق شده بودند هنوز سرحال بود که من در دلم به انرژی و توانش که بعد از این همه کار و فعالیت و تدارک داره آفرین می گفتم
بعد از صرف شام همه از خانوم خونه به خاطر زحمات زیادی که کشیده بود تشکر می کردند و تبریک به آقا از داشتن چنین همسری میگفتند  
کاشف به عمل آمد که از چند روز قبل خواهر بزرگتر با وجود داشتن فرزند مدرسه ای برای تدارکات مهمانی از شهری که زندگی می کند به تهران آمده و کلیه دسرها و تدارکات با او بوده و روز قبل هم خواهر کوچکتر با غذاهای تهیه شده توسط مادرشون از همان شهر تشریف آورده اند و برای پذیرائی هم خانومی بود که کارهای پذیرائی را انجام می داد و خانوم خونه ابراز می کرد که از همه چیز بی خبره و هیچ نقشی در تدارک مهمانی نداشته و وقتی منزلشون را ترک می کردیم احساس کردم که ایشان از همه بیشتر این جشن بهش چسبیده و بهش خوش گذشته.

بعد از تمام مهمانی هایی که گرفتم به قدری خسته بودم که خوابم نمی برد و در تمام جشن تولدهای پانته آ اونجوری که دلم خواسته نتونستم لحظاتش را ثبت کنم. و هر دفعه توبه کار شدم که دیگه مهمونی شلوغ نمی گیرم
حتی برای تدارک مهمانی های بالای بیست نفر فقط من و وفا خریدیم و پختیم و پذیرائی کردیم و مجلس گرم کردیم و بدرقه کردیم و رفت و روب کردیم و بعد از مهمانی هم وقتی عکسها را می بینیم ذره ای از ما در آنها نیست به همه خوش می گذره و ما هم خوشیم به خوشی دیگران.

واقعا وجود خواهر توی زندگی اینقدر موثره یا اینکه یک چیزه دیگه لازمه 

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/27ساعت 16:36  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

۱- هر سال آموزشگاه موسیقی پارس با گروه ۳۰۰ نفره از کودکان و نوجوانان آموزش دیده آموزشگاه کنسرتی در روز جهانی کودک در تالار وحدت برگزار می کند طی سالهای گذشته بلیط کنسرت قسمتمون نشده بود آخه ۳۰۰ نفر گروه اگه هر کدوم فقط پدر و مادرشون بخواهند کنسرت را ببینند دیگه چیزی به بقیه نمی رسه که البته اولویت با پدرمادر بچه های گروهه 
امسال یک روز کنسرت تمدید شد و دیدن کنسرت نصیبمون شد البته تا صبح شنبه اجرا قطعی نبود عصر شنبه همراه با وفا و پانته آ به دیدن کنسرت رفتیم برای بالکن بلیط گرفته بودم که از بالا پانته آ بتونه خوب سن را ببینه.
به موقع رسیدیم و وقتی به بالکن مربوطه رسیدیم متوجه شدیم که صندلیهای ما داخل دو بالکن مختلف و البته مجاور هم بود و هم بالکنی های وفا یک گروه ۷ نفره بودند که یکی از بلیطهای اونها هم داخل بالکن بعدی بود و از اونجائی که فکر می کردند اومدن پیک نیک و باید کنار هم باشند تا نیمه کنسرت تمام تلاششون این بود که وفا را یه طوری بفرستند یک بالکن دیگه و تمام مدت رفتند و آمدند و حرف زدند البته به زبان ارمنی و ما چیزی متوجه نمی شدیم
اجرا ها بسیار قوی و در سه گروه ارکستر سازهای ارف (بلز و فلوت و ...) سازهای کوبه ای (تنبک و دف و دمام و ...) و سازهای زهی (ویلون و ویلون سل و تار و ..) و همچنین اجرای حرکات موزون توسط بچه های کلاس باله بودند.
یک قطعه نمایش کشف آتش با نمایش بسیار زیبا و اجرای گروه کوبه ای با رهبری آقای صمدی که فوق العاده بود حتی پانته آ هم از این اجرا خیلی خوشش اومد و حالا در انتخاب ساز تنبک مصر تر شده

Image and video hosting by TinyPic

۲- دیروز جشن تقدیر از بانوان وبلاگ نویس بود توی تالار فردوسی دانشگاه تهران و به همت پرشین بلاگ به دعوت دوست عزیزم شری  شرکت کردم ۲۵ نفر اول معرفی و جایزه گرفتند که از بین آنها ساروي كيجاو مهربانو   را میشناختم و بهشون تبریک میگم
مهمانهای ویژه آقای فرزاد حسنی که دخترا خودشون و ایشان را کشتند از ابراز ارادت فراوان  و خانم بهاره رهنما که دلم براش سوخت از بس عکس گرفت و با محبت به همه توجه کرد ولی واقعا حضورشون گرمی خاصی به جشن داد وگرنه با پر حرفی ها مجری خانوم و بی حرفی مجری آقا و بی برنامگی و لوسی برنامه همه پا به فرار می گذاشتند البته خانم منیژه حکمت هم بودند که تبلیغ فیلم سه زن را کردند و البته تیزر بسیار جالب و متفاوت فیلم را که سامان مقدم ساخته با صدای بسیار بد پخش شد و اما آقای عموزاده خلیلی باعث و بانی چلچراغه
دو نتیجه اخلاقی گرفتم : ۱- دیگه در این جور برنامه ها شرکت نکنم ۲- یکی از آرزوهای من ورود به دانشگاه تهران و دانشکده فنی بود دیروز دانشگاه تهران را کپک زده و غم انگیز یافتم و احساس کردم دیگه آرزوهای از دست رفته ام توی اونجا نیشخند نمی زنه شاید به دو دلیل اولی یا پیر شده یا اینکه عاقل شدم

ارادتمند صفا

پینوشت: از وبلاگ پنهان این جمله ویرجینیا وولف خیلی به دلم نشست:
 " هنر قرار نیست نسخه بدلی واقعیت باشد .  از آن لعنتی همان یکدانه کافی‌ست  "

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/22ساعت 9:19  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

پنج سال پيش كه پانته‌آ به دنيا آمد من دچار افسردگي متداول بعد از زايمان شدم و عواملي باعث شد كه اين افسردگي مدت پيشتري با من همراه باشد و اين روزها با تولد برادرزاده وفا و ديدن يك نوزاد (روز تولدش به تولد پانته‌آ خيلي نزديكه) به شدت خاطرات پنج سال پيش زنده شده و دوباره تداعي خاطرات و روزهاي سختي كه گذراندم آزارم مي‌دهد فكر مي‌كنم اگر خاطرات گذشته‌ام را اينجا بنويسم بلكه رهايم كند و آرامش از دست رفته ام را بدست آورم.
البته تقريبا بعد از يكسال كه از نظر روحي وضعيت بهتري پيدا كردم متوجه شدم كه اون روزها كه احساس خوبي نداشتم و همه چيز جز پانته‌آ و وفا آزارم مي‌داد دچار افسردگي بودم و اگر كمك و همراهي وفا و البته همفكري و كمك روحي پدرم و ياري مادرم نبود شايد هنوز افسردگي دست از سرم بر نداشته بود.
من از نوجواني شيفته بچه بود و هميشه خيلي با حوصله و علاقه با بچه‌ها همبازي مي‌شدم در خاطرات كودكي بچه‌هاي فاميل و آشنا من سهم بزرگي دارم از دو سه سال قبل از تولد پانته‌آ كتابهاي مرتبط با نگهداري و تغذيه و تربيت بچه را مي‌خواندم و حتي چندين كتاب در خصوص دوران بارداري خوانده بودم (دقيقا مثل آدمهاي آرزو به دل) وقتي تصميم گرفتيم خانواده را سه نفره كنيم من و وفا اطلاعات كامل در زمينه كودك و كودكياري داشتيم دوران بارداري را خيلي خوب و بدون مشكل گذراندم و زايمانم آسان و راحتي انجام شد . روز دوم خيلي راحت راه مي‌رفت و درد نداشتم.
اوايل پانته‌آ كمي زردي داشت و در خوردن شير مشكل داشت ولي از آنجائي كه به خيلي زياد اعتقاد به شير مادر داشتم با وجود تمام مشكلات و سختي‌ها با سماجت مشكلات را حل كردم و پانته‌آ خانم به خوبي با  شير مادر تغذيه مي‌شد ولي تا حدود 3 ماهگي عصرها دچار كوليك نوزاد مي‌شد و اوايل نگران بودم كه شير كافي نيست براي اينكه شير بيشتر بشود انواع داروهاي گياهي و شيميائي از جمله عرق رازيانه و قطره هاي گياهي و قرص ضد تهوع و ماء الشعير و ... مي‌خوردم كه شير بيشتري توليد بشود و بالاخره پانته‌آ در معاينه يك ماهگي خوب وزن گرفته بود روي نمودار رشد وضعيت خيلي خوبي داشت همه چيز خوب بود و اضافه وزنهاي بارداري من هم برطرف شده بود و براي بازگشتن به وضعيت قبل نرمش‌هاي سبك را شروع كرده بودم و روزهاي از ساعت 10 تا 12 پانته‌آ را توي آغوشي مي‌گذاشتم و با هم براي خريد بيرون ميرفتيم همه تحويلمون مي‌گرفتند خارج از صف نان مي‌خريديم و شاگرد سوپرماركت خريدها را تا درب خانه مي‌آورد از بودن با پانته‌آ و نگهداري از او با وجود سختي‌هايش لذت مي‌بردم البته گاهي اوقات كه وفا حتي 10 دقيقه ديرتر مي‌رسد خانه از شدت كلافگي و استيصال پريشون مي‌شدم (همان جريان كوليك) البته مشكل كوليك به پيشنهاد مادرم با ننوئي كه پدر وفا با ابتكار و خلاقيت خاصي كه داره درست كرده بود حل شد.
پانته‌آ 40 روزش بود كه براي تغيير آب و هوا به باغچه‌اي توي دماوند كه متعلق به پدرم بود رفتيم آسمان آبي و هوا مطبوع و خورشيد درخشان بود و پانته‌آ هم مي‌درخشيد، كم كم نگاهش معني دار شده بود و نسبت به صداهاي آشنا عكس‌العمل نشان مي‌داد.
شب در خواب احساس درد شديد در پهلو و زير قفسه سينه كردم و ساعت حدود 3 بعد از نيمه شب بود وفا را بيدار كردم درد شديد و شديدتر و غير قابل تحمل مي‌شد، پانته‌آ كه خواب بود را به مادرم سپرديم و با پدرم و دردسر فراوان راهي درمانگاه دماوند شديم و از آنجائي كه از سزارين مدت زيادي نگذشته بود پزشك شيفت شب نگران عوارض جراحي بود و فقط با تزريق چند مسكن دردم آرام شد به خانه بازگشتيم و صبح هيچ خبري از درد و ناراحتي نبود.
به پزشكم مراجعه كردم و معاينات انجام شده و مشكلي مشاهده نشد در اين فاصله يك دفعه ديگر دچار درد شدم كه به بيمارستان نزديك خانه مراجعه كرديم و دكتر شيفت از ترس اينكه از آپانديسم باشه مسكن نمي‌داد ...
فكر مي‌كنم حدود يك هفته بعد عليرضا عصار در تالار ميلاد كنسرت داشت كه بليط گرفتيم و با تعدادي از دوستان به كنسرت رفتيم هنوز نيمساعت از كنسرت نگذشته بود كه درد خفيفي توي پهلويم شروع شد ولي اعتنائي نكردم و يكي دو بار به بيرون سالن آمدم و آبي به صورتم زدم و نفس عميق كشيدم ولي كار ساز نبود دلم نمي‌خواست كه وفا كنسرتي را كه اينقدر دوست داشت از دست بده ولي ديگه درد قابل تحمل نبود با وفا سالن را ترك كرديم تمام مسير سالن تا پاركينگ را من از درد دولا شده بودم و وفا منو مي‌كشيد توي ماشين تقريبا از درد فرياد مي‌زدم و تقريبا وارونه روي صندلي نشسته بودم به اورژانس بيمارستان شريعتي مراجعه كرديم و يك سري آزمايش بابت سنگ كليه و آپانديسيت انجام شد ولي همه منفي بود.
اون شب را با ناراحتي و درد خفيف و تهوع گذراندم اين بار به پزشك دستگاه گوارش مراجعه كرديم و بلافاصله تشخيص زخم اثني عشر داد و پس از آندوسكوپي و نمونه برداري از زخم نتيجه اين بود كه تعدادي زخمهاي كوچيك توي اثني عشر هست كه منشاء ميكروبي دارد (بعدا متوجه شدم كه بر اثر رفلكسهاي اسيد معده در ماه آخر بارداري بوجود آمده بود و مشكل مهمي نبود) و پزشك براي 15 روز دارو و رژيم سفت و سخت غذائي داد توي اين مدت بارمون را بستيم و به منزل مادرم كوچ كرديم و در اين فاصله مراسم عروسي برادر وفا هم برگزار شد چشماتون روز بد نبينه چه عروسي رفتيم من كه مرتب درگير شير دادن به كودك دوماهه و كوليك و تعويض پوشك و غيره بودم و وفا هم در اين ميان با پانته‌آ توي بغلش كه گاهي غر مي‌زد و گاهي مي‌خوابيد و گاهي گلاب به روتون بالا مي‌آورد ميزباني مراسم عروسي برادرش را مي‌كرد حالا در اين حين بعد از مراسم عقد عموي بزرگ وفا كه آسم خيلي شديد داشت دچار حمله آسمي شد و به بيمارستان منتقلش كردند و بعد از مدتي به گوش مان رسيد كه فوت شده البته توي مجلس عروسي غير از من و وفا و دختر عمو هيچ كس خبر نداشت داشتم ديوانه مي‌شدم وقتي مي‌ديدم پسرها و دخترها و نوه هايش از همه جا بي خبر مي‌رقصند و شادي مي‌كنند مثل مات زده‌ها دور خودم مي‌چرخيدم و نگران وفا بودم كه فشار روحي خيلي زيادي را تحمل مي‌كرد مراسم بدون هيچ كم و كاستي تمام شده و همه به خانه هاشون رفتند بيخبر از اينكه فردا بايد در مراسم تشيع عمو جان شركت كنند.
دقيقا آخرين روز استفاده از داروهاي معده باز هم بعد از نيمه شب دچار درد شدم و با تماس به پزشك به اورژانس بيمارستان مهراد رفتيم (از اونجائي كه تجربه اورژانس در محله هاي مختلف تهران و حومه را دارم اورژانس مهراد عاليه و حرف نداره) دوباره پروسه درد طاقت‌فرسا و تزريق مسكن انجام شد آقاي دكتر بعداز معاينه فرمودند كه نه اين ديگه از زخم اثني عشر نيست يك سونوگرافي از شكم شامل كبد و كليه و پانكراس و كيسه صفرا انجام بشود شايد اين كاري بود كه بايد همان اوايل انجام مي‌شد
ديگر بعد از درد به شدت پوستم زرد مي‌شدم و روز بعد آن مدام تهوع و ضعف داشتم، نتيجه سونوگرافي سنگهاي متعدد در كيسه صفرا و از كار افتادن آن و تورم كبد تشخيص داده شد و جراحي و خارج كردن كيسه صفرا حتمي بود به پزشك جراحي كه از اقوام بود مراجعه كرديم و بعد از انجام سونوگرافي مجدد گفت كه به دليل تورم كبد عمل لاپروسكوپي ريسك بالائي داره و بايد جراحي باز انجام شود و براي مدتي دارو تجويز كرد و يك مسكن خيلي قوي كه در صورت درد مجدد استفاده كنم كه عجب مسكني بود توي فاصله تشخيص و جراحي يك بار ديگر دچار درد شدم كه با استفاده مسكن تخفيف يافت ولي پوستم خيلي زرد شده بود و تهوع شديدتر بود به خاطر پانته‌آ و شير خوردنش دلم راضي به جراحي نمي‌شد ولي پزشك جراح گفت كه وضعيت بحرانيه و تاخير جايز نيست.
تصميم گرفتيم كه جراحي انجام بشه پانته‌آ سه ماهش تمام نشده بود شبي كه قرار بود فردايش بستري شوم تا صبح كنار گهواره پانته‌آ خوابيدم و نگاهش كردم و اشك ريختم و وقتي به مادرم مي‌سپردمش غم بزرگي وجودم را گرفته بود بستري شدم و روز اول معاينات و آزمايشات لازم انجام شد و وفا تمام مدت همراهم بود البته برادر وفا هم توي اين مدت تنهامون نگذاشت.
بيمارستان اطاق خصوص خالي نداشت قول دادند كه فردا يك اطاق دو تخته بهمان مي‌دهند شب اول توي اطاق عمومي موندم و تمام مدت اشك ريختم و يكي دو بار براي پانته‌آ شير دوشيدم و در يخچال گذاشتم.
صبح روز فردا اطاق را عوض كرديم و وفا و پدرم و مادر وفا همراهم بودند توي اطاق عمل دكتر بيهوشي از من پرسيد تا بحال جراحي شدم و بهشون گفتم كه حدود سه ماه پيش سزارين شدم و دكتر نگاه خاصي به جراحم كرد او هم با سر اشاره كرد كه كارش را انجام دهد پزشك جراحم به دليل تورم كبدم و مشكل بودن جراحي از جراح ديگري كمك گرفته بود و جراحي حدود يك ساعت طول كشيد و خيلي سخت به هوش آمدم و وفا مي‌گفت بعد از جراحي دكتر مي‌گفته جراحي سختي انجام داده و عرقش را در آورده.
وقتي من را از ريكاوري به اطاق آوردن خيلي درد داشتم و به بيني و شكمم لوله هاي وصل بود كه به يك كيسه متصل بودند هنوز جاي سوراخ لوله مربوطه روي شكمم هست و درد وحشتناكي داشتم و خيلي وضعيت بدي داشتم فقط مي‌گفتم درد دارم. نتيجه پاتولوژي كيسه صفرا سنگهاي حدود 100 عدد از جنس كلسترول بود.
8 روز توي بيمارستان بستري بودم دو شب اول وفا همراهم بود كه شبهاي خيلي سختي بودند و بعد شب سوم مادرم پانته‌آ را با مادر وفا سپرد و پيش من به بيمارستان آمد كه شب ديديم يك نفر با ويلچر آمد داخل اطاق بله عمه خانم بزرگ وفا كه او هم مشكل كيسه صفرا داشت و بايد اورژانسي جراحي مي‌شد به بيمارستان مراجعه كرده بود و اطاق خالي در بيمارستان نبود ايشان هم اطاق من شدند. بيماري سنگ كيسه صفرا توي فاميل اپيدمي شده بود.
قبل از جراحي به پزشك اطفال مراجعه كرديم و سفارشات لازم براي شير و نگهداري پانته‌آ را داد و خدا را شكر پانته‌آ خيلي راحت شيشه و شير خشك را پذيرفت ولي نگران اين بودم كه بعد از ترخيصي با شير مادر كه اينقدر با مشكلات خورده بود چه مي‌كند؟ آيا وضعيت به حالت اول بر مي‌گرده يا نه ؟
هر روز كه دكتر براي ويزيت مي‌آمد و حالم را مي‌پرسيد فقط مي‌گفتم زودتر مرخصم كن كه بروم پيش بچه‌ام و او هم من را دعوت به صبوري مي‌كرد تا مدتي كه آنتي بيوتيك و دارو داشتم شير مي‌دوشيدم و دور مي‌ريختم و تا اينكه نمي‌دونم روز چندم دكتر اجازه داد شير را بچه مضر استفاده كند خيلي خوشحال شدم به دليل ضعف عمومي و كاهش وزن حدود 10 كيلو هر كاري برايم سخت بود و به سختي شير دوشيدم و در بين كار يك بار حالم بد شد و بهم ويتامين تزريق كردند و وفا را با شيشه شير روانه خانه كرديم بعدا شنيدم كه پانته‌آ شير را بالا آورده و نخورده كه يادآوريش برام خيلي زجر آور است.
بالا خره بعد از 8 روز دكتر اجازه مرخصي داد ما از بيمارستان يك راست سراغ پانته‌آ كه منزل مادر وفا بود رفتيم و شوق ديدن پانته‌آ طاقتم را طاق كرده بود وقتي ديدمش نفسم بند آمد ولي نگاه او خيلي غريبه بود انگار فراموشم كرده بود در آغوشم گرفتمش و روانه منزل مادرم شديم بعد از 8 روز يك حمام حسابي كردم ولي محل جراحي درد مي‌كرد هنوز پانسمان بود و نياز به مراقبت داشت روي تخت مي‌خوابيدم و پانته‌آ توي گهواره تكان مي‌دادم و پانته‌آ دختر خوبي بود دوباره از شير مادر مي‌خورد ولي برايش كافي نبود و شير خشك هم مي‌خورد تا اينكه بعد از چهار ماه كه مرخصي‌ام تمام شد و به اصرار مادرم به سركارم بازگشتم و مادرم از پانته‌آ نگهداري مي‌كرد اوضاع تا حدودي به وضعيت اوليه برگشته بود ولي به دليل مسائلي كه پيش آمده بود تقريبا يك سال طول كشيد تا دوباره احساس كردم همان صفاي سابق هستم ولي در اين مدت وفا لحظه اي چه حضوري و چه فكري مرا تنها نگذاشت شايد فشار روحي و نگراني كه او تحمل مي‌كرد خيلي بيشتر از من بود و همچنين مادر و پدرم با دلگرمي و كمك هاشون پشتيبانم بودند و ياريم كردند.
الان كه به اون روزها فكر مي‌كنم احساس مي‌كنم خواب بدي بوده كه ديدم و سراسينه از خواب پريدم ولي واقعيت داشتند در اين مدت دچار افسردگي خفيفي شدم كه فقط عشق به پانته‌آ و محبت هاي وفا كمكم كرد تا دوباره روحيه خود را به دست آورم ولي اينروزها با ديدن يك نوزاد در نزديكيم دوباره خاطرات گذشته زنده شده و عذابم مي‌دهد حالا كه همه چيز را با جزئيات نوشتم احساس سبكي مي‌كنم و حس بهتري دارم.

ببخشید پست خیلی طولانی شد تا اونجائی که می شد خلاصه کردم.

پی نوشت: امروز ۱۷ مهرماه است که مصادف با تولد ۳۸ سالگی وفاست،
وفا جان، بابائی عزیز تولدت مبارک برایت آرزوی بهترینها را داریم (پانته آ و صفا)
چند روزه که وفا برای کار به کرمان سفر کرده البته به سلامتی امشب بر میگرده الان کرمانه و برای همین تولدش را مجبوریم با سیستمهای مخابرتی تبریک بگیم.

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/15ساعت 11:56  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

دوست عزیز ندیده ساکن ینگه دنیا ، دانشجو دکتری در دانشگاه آریزونا و استادیار گروه مطالعات خاور میانه بلی درست حدس زدید پروانه خانم رو میگم ، بنده را به بازی دلخوشیها دعوت کردند پروانه جان ممنونم از دعوتت . برای همین دلخوشیهایم در دو بخش مینویسم بخش اول دلخوشیهایی که شاید به کار مطالعات این دوست عزیز بخوره و بخش دوم دلخوشیهای دلی خودمه .

بخش اول :

دلم خوشه به این د.ولت محترم که انشاء الله سایه اش رو از سر ما کم کم  کم نکنه که ظرف این سه سال باعث شکوفائی در همه زمینه ها شده و ما رو خوشحال کرده از بابت ترقی های علمی و سیاسی و فرهنگی و هنری و اجتماعی  خدایا خداوندا به عظمتت قسم کاری کن که جوری بشه که این دولت تا ابد بر سر قدرت باشه تا ایرانی سرافزار و شکوهمند تر از گذشته داشته باشیم

دلم خوشه به اوضاع اقتصادی که من و همسرم هر دو کار میکنیم روی هم نزدیک به 35 سال درس خوندیم و باز هم جمعا 30 سال سابقه کار داریم ولی  هنوز آخر برج باید جمع و تفریق کنیم ببینیم چی رو بابد به چی وصل کنیم و هزار جور نقشه و شامورتی بازی تا اول برج به آخر برج برسه خدا رو شکر که توی ایران با کمکها و امدادهای غیبی همیشه اول برج به آخر برج میرسه ولی به خون جگر و هیچ موقع هم نمیتونی روی کاغذ ثابتش کنی که چطوری  میرسه ! الهی شکر  که توی مملکتی زندگی میکنیم که  عالم غیب همیشه یار و پشتیبان این مردمه .

دلم خوشه به اینکه توی تهران  و هر پارکی تا دلت بخواد معتاد میبینم ولی رئیس  قوه مجریه محترم اعلام میکند ما فقط پانصدهزار نفر معتاد داریم . خدا را صد هزار مرتبه شکر که نه دیگر فاح.شه داریم نه فقیر داریم با طرح سهام عد.الت و صندوق مهرر.ضا همه مشکلات برطرف شده . خدایا من چقدر خوشحالم و دلم خوشه !! واقعا "

دلم خوشه که همه دنیا ما رو تر.وریست  میشناسن و ازمون حساب میبرن و ما تصور میکنیم قدرت مطلقیم ای خدا قدرتمند بودن چقدر خوبه که همه از ما بترسن توی فرودگاهها ازمون انگشت نگاری کنن ! به خاطر اهمیتمون توی هر سفارتی صد دفعه ببرن بیارن تا بهمون یک ویزا بدهند تازه بعضی وقتها لطف میکنن اصلا بهمون اجازه نمیدن که وارد کشورشون بشیم ! خدایا شکرت قدرت عجب چیز خوبیه !

دلم خوشه به کشورهای دوست و عزیزمون مثل ونزوئلا ، کلمبیا ، اکوادور ، بورکینافاسو ، سوریه ، لبنان و.... که همه جوره ترتیبمون رو میدن ما هم دوستانه باهشون کنار میایم و تازه هزینه  مواد مصرفی بابت این عمل رو هم پرداخت میکنیم مگه ما مرده پول دستمال و حمام و کاند... و ... اینها هستیم رفاقت و رفعت و انساندوستی پس کجا میره !

خدایا شکرت بابت همه این دلخوشیهایی که ظرف این سه سال چند برابرش کردی و دعای این ملت را اجابت و ما را صاحب همچین مدیرانی کردی !

بخش دوم

بی اغراق اولین دلخوشیم همسرم و دخترم هستند شدیدا بهشان وابسته ام و همه زندگیم متعلق به آنهاست و میدونم نمیتونم بدون آنها زندگی کنم . نمونه اش یک روز که پانته آ  شب مهمون خونه دائی اش بود و برای اولین بار تنها جائی شب میموند من و صفا توی خونه الکی دور خودمون میچرخیدیم و کمبود این عزیز دلمون به شدت تاثیر گذار بود . دیدن این کوچولوئی که داره بزرگ میشه و بدجوری داره خودشو توی دل جا میکنه و هر روز میبینم که از روز قبل بیشتر دوستش دارم و صفا که صفای زندگیمه و بدون اون دلخوشی چیه زندگی هم نمیتونستم بکنم .

 همیشه از خدا خواستم که هرجوری میخوای ازم امتحان بگیری با فامیل درجه یکم به خصوص دختر و همسرم کاری نداشته باش ! آنوقت همه جوره من امتحان پس میدم کتبی ، شفاهی ، حضوری ، تستی ، حتی اگر بخوای با عزرائیل همنشین بشم حرفی ندارم ولی با اینها که گفتم کاری نداشته باش .

دومین دلخوشیم پدر و مادرم و برادر و خواهرم هستند دوستشون دارم و اگر بتونم کاری برایشان میکنم لذت انجام اون کار مدتها زیر دندانم است و دلخوشم و خوشحال هرچند کاری از دستم بربیاد که برای هرکسی بتونم انجام بدم جز دلخوشیهامه ولی برای فامیل درجه یکم مزه اش بیشتره .

سومین دلخوشیم خانه  ای است که همیشه مامن زندگی و باعث آرامش خیال و راحتیم  بوده و وقتی از کار برمیگردم به واسطه حضور همسر و دخترم و آرامشی که صفا مدیریت آن را به عهده گرفته به هیچ وجه حاضر نیستم این آرامش رو با چیزی عوض کنم حتی میلیارد میلیارد پول .

سومین دلخوشیم  کتاب و فیلم و روزنامه و مجله  است اگر در بدترین شرایط فکری و روحی باشم کتاب یکی از مسکن هایی است که استفاده میکنم و با غرق شدن توی کتاب تقریبا آرامش پیدا میکنم و همینطور آرشیو 4000 عنوان فیلمی که دارم و سرو کله زدن با اونها و همینطور اضافه کردن به این آرشیو که هنوز همه آنها را ندیدم شاید در دوران بازنشستگی اگر زنده بودم بتونم بگم همه فیلمهائی رو که دارم دیدم هرچند اونموقع دیگه دی وی دی  از دور خارج شده مثل فیلمهای بتاماکس برای نسل نوجوان ما !!!!

چهارمین دلخوشیم ماشینمون و رانندگیه فکر میکنید دیوانه ام نه ؟ خب چکار کنم دلخوشیم دیگه بعضی وقتها دلم برای رانندگی تنگ میشه حتی توی این جنگل تهران دلم خوشه به این رانندگی با این ماشین خوب نه خیلی عالی ولی خوب .

پنجمین دلخوشیم اول دوستان دیده بعد وبلاگمون که باعث شده یک سری دوستان ندیده داشته باشیم از پزشک و دندانپزشک و مهندس کارشناس و خانه دار و....... که همه این دوستان منت میذارن و برامون ارزش قائلند و میخونن حرفهای دلمون رو و همانطور که ما با شادیها و غمهایشان همراهیم اونها هم همینطورند میدونم که اگر کمکی بخواهند  به اندازه وسعمون در هر زمینه که توانائی داشته باشیم از ته دل کمک میکنیم و مطمئنم همین رابطه عکسش هم صادقه .

اصولا دلم خوشه به برنامه ریزی برای به دست آوردن چیزهائی که دوست دارم و باعث خوشحالی خانواده ام میشه  البته برنامه ریزی برای ورزش و دکتر رفتن در مورد من هیچوقت جواب نداده و نمیده !!!! خوشحالم از اینکه  زندگی دارم که از اون لذت میبرم هرچند خارج از این زندگی شخصی با توجه به شرایط مملکتی شدیدا در حال عذاب کشیدنم ولی خانه و خانوادم همیشه برام لذتبخش بوده .

خب با جمع دلخوشیهای من وصفا میتونید پی ببرید که زندگی ما چگونه است چون همین دلخوشیهامونه هرچند کوچک ولی زندگیمون رو تشکیل میده .

پی نوشت 1 : ماراتن دیدن سریال لاست جمعه دوهفته پیش تموم شد. حتما یک پست مینویسم .

پی نوشت 2 : یک فیلم دیدیم از شون پن به عنوان کارگردان فیلم عجیبی بود با اینکه هیچی نداشت ولی جذبت میکرد و بر اساس زندگی واقعی  اسم فیلم بود In to the wild ترجمه زیرنویسش بسیار مزخرف بود ولی فیلم دو ساعت و نیم ولی یک جوری توی مغز آدم رسوب میکرد .

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/06ساعت 11:13  توسط صفا و وفا و پانته ا  |