حامد عزیز در پست قبلی خود مطلبی راجع به مسافرت در فصل زمستان و گردنه گدوک و عبور از آن گردنه نوشته بود که حتما برای چند و چون آن پیشنهاد میکنم بخوانید که معمولا نوشته های حامد مطلب اصلی داخل پوسته ای قرار گرفته که باید با دقت خواند که بسیار این نوع نگارش را دوست دارم کامنتی بین من و این دوست عزیز ندیده رد و بدل شد که دوستان میتوانند خودشان پیگیری کنند اما قصد حامد دراز کردن دور اندیشی ایرانیان بود . میخواستم بگم که بعضی از ما نه تنها دور اندیشی نداریم بلکه اصلا فکر نمیکنیم و حتی شاید به شدت کسانی که منطقی فکر میکنند را مسخره میکنیم و به شدت آدمهایی هستیم که جو زده میشویم و برایمان مهم نیست که دور و برمان چی میگذرد و یا فکر کنیم که چطوری بهترین راه را برای آسایش خودمان انتخاب کنیم برای همین دو اتفاقی که برای خودم افتاده را مینویسم و هیچ تفسیری هم نمیکنم و تفسیرش به عهده خوانندهها البته این را هم بگم اصلا از بیان این اتفاقات قصد تعریف از خود را ندارم که قطعا هرکسی شاید این کار را میکرد ولی عموما نمیکنند گواهش هم کسانی که در این ماجرا ها میخوانید.
- چند وقت پیش از ماموریت تبریز با هواپیما برمیگشتم و وقتی هواپیما نشست و از اتوبوس پیاده شدم و وارد سالن شدم بلافاصله نیاز به توالت داشتم وقتی وارد سالن میشوی دستشوئی اولین در سمت چپ واقع شده که هشت توالت در دو ردیف چهارتائی قرار گرفته وقتی من وارد شدم دیدم که نزدیک به 10 الی 12 نفر توی صف پشت سر هم ایستادهاند و در حال این پا و اون پا کردن و غر زدن و نچ نچ کردن توالت ها هم به این صورت بود که هر دری که باز میشد نفر اول داخل میشد . منهم وقتی رسیدم مجبور شدم انتهای صف بایستم بعد از کمتر از یک دقیقه آمدم رفتم جلو و درها را یکی یکی امتحان کردم و آخرین در با اینکه بسته بود ولی کسی داخلش نبود منهم مثل کسی که گنج پیدا کرده خواستم داخل شوم که نفر اولی که نوبتش بود شروع کرد با صدای بلند که آقا ما یک ساعت تو صف ایستادیم همینجوری سرتو انداختی داری میری تو ؟!!!!
گفتم : اولا اونی که با کله میره توی توالت حتما خودتی دوما من واستادم دیدم هیچکس تکون نخورده منتظر باز شدن در هستند من اومدم امتحان کردم خالی بود دارم میرم میخواستی تو هم امتحان کنی تا الان ماتحتت نسوزه !!!
اتفاق بعدی - روز پنجشنبه نیاز به پول و جایی کار داشتم ساعت 12 کارم تموم شد و مجبور شدم برم از عابر بانک نزدیک خانه پول بگیرم بانکی که در ضلع جنوب شرقی میدان کاج هست دو تا دستگاه خودپرداز دارد من رسیدم دیدم جلوی یکی 5 نفر ایستادند و دستگاه دیگری کسی جلوش نیست و روی دستگاه پیغام خطا هم نوشته نشده منهم رفتم جلوی دستگاه دوم و کارتم رو زدم داخل و به قول دکتر امید تف خنده های دیگران رو روی لبشان دیدم ولی به محض اینکه از داخل دستگاه اسکناس آمد بیرون نفر آخر صف بغل که یک جوان 18 – 19 ساله بود با اعتراض گفت آقا ما توی صف بودیم ها ! منهم نگاهش کردم و هیچی نگفتم و دوباره کارتم رو داخل دستگاه زدم و باز پول گرفتم باز پسره یک متلک دیگه بار ما کرد که : بدون صف آمده چند بار هم پول میگیره ! خود پسره و دو نقر دیگه آمدند پشت سر من و منهم از لج با اینکه 80 تومان کافی بود تا 200 تومان رو پول گرفتم و پسره هی غر زد هی نچ نچ کرد منهم کارم تموم شد و آمدم کنار مشغول جابه جا کردن پولها و کارتم شدم پسره هم بلافاصله با یک چشم و ابرو ما رو بدرقه کرد و فوری کارتش رو داخل کرد منهم صبر کردم تا رمزش رو بزنه و درخواست وجه کنه رفتم زیر گوشش گفتم توی صف واستاده بودی ؟ حقتو خوردم ؟ ناراحت شدی ؟ به این نازنین تخ..... که ناراحت شدی و راهم و کشیدم آمدم پائین میدان سوار ماشین شدم طرف هم کاری نمیتونست بکنه اگر میخواست کاری هم بکنه دلم به گشت نیروی انتظامی مستقر در همان نقطه خوش بود .
نمیدونم چی بگویم ؟ آنهائی که بدون فکر طوطی وار دنباله رو کار دیگران هستند بدون اینکه فکر کنند بابا منهم میتونم فکر کنم حداقل امتحان کنم نمیکشنم که یک کم اعتماد به نفس داشته باشم هر کسی هرچی گفت یا هر کسی هر کاری کرد دربست قبول نکنم.
خلاصه شاید من اشتباه میکنم و از مرحله پرتم واقعا نمیدونم بعضی وقتها از اینکه توی اقلیت قرار بگیری اعتماد به نفست رو از دست میدی چون فکر میکنی مگه میشه اینهمه آدم اشتباه کنند که قربونش برم تاریخ به شدت ثابت کرده که بله میشه چقدر هم خوب میشه که اکثریتی اشتباه کنند و بعد ببخشید از گ... خوردنشون هم پشیمون بشوند .
راستی ایام الله دهه فجر بر همه فجر آفرینان مبارک .
پی نوشت 1: توی این پست از دو عزیز یاد کردم که بااینکه هرگز ندیدمشون ولی به شدت مورد علاقه من هستند اول دکتر امید که مدتهاست ننوشته و به شدت احساس میکنم که دلم برای نوشته هایش تنگ شده نمیدونم که این پست رو از داخل اون مطب کم نور و پر از چرک و عفن میخونه یانه ولی شدیدا چاکریم دکتر و دلتنگت و دومی حامد عزیز که همیشه منطقی و نکته سنج بوده و نوشته هایش را دوست دارم . اما چند نفر دیگر هم هستند که شدیدا نسبت به نوشته هایشان احساس سمپاتی دارم اول فرجام عزیز که نوشته هایش با روح و قلب آدم بازی میکنه نمیدانم شاید به خاطر نزدیکی سن و اشتراک خاطرات و قطعا قلم زیبایش انقدر نوشته هایش را دوست دارم پیشنهاد میکنم پست مربوط به احمد بورقانی و پست مربوط به سالگرد ازدواجشان با آلوچه خانم را بخوانید قول میدم چیزی رو از دست ندهید و خواننده همیشگیش بشوید دیگری مهربانو عزیز که خیلی خوب تونسته زندگیش و عواطف مادرانه و زنانه را به شکل جذاب و خواندنی روی این دنیای مجازی و روی کاعذ مجازی به نام وبلاگ بیاورد و سوم متین عزیز و زانیار گل زیبا مینویسند فقط یک اشکال داره نوشته هایشان که هیچوقت در صدد رفع آنها نیستند آنهم کم نوشتن است .
حاج باران هم موضوعات بکری رو پیدا میکنه و خیلی زیبا به آن می پردازه .
پی نوشت 2 : این دکتر یاوری عجب شخصیت جالبیه به شدت دوستش دارم و بازی هاشمی فوق العاده است پیشنهاد میکنم ببینید سریال رقص پرواز رو متلک ها و دیالوگهای این آدم حرف نداره هرچند فکر کنم تحمل این آدم در زندگی واقعی خیلی سخت باشه ..
ارادتمند وفا
و از راهنمائیهای جناب حامد، زانیار و متین و جوجوی عزیز در بهتر شدن داستان و نوشتنم بسیار بسیار ممنون
این پست را به توضیحاتی بر داستانی که نوشتم (مرتکب شدم) و ادامه آن اختصاص میدهم:
1-دلیل نوشتن این داستان احترامی بود که برای شخصیت فاطمه قائل بودم و او را فرد خاص و کاملی می دانستم و همچنین زندگیاش را عجیب و شنیدنی تصور می کردم و حیف است فراموش شود.
2-این داستان جمعآوری شده از شنیدههایم طی سالهای کودکی و نوجوانی از مرحوم مادربزرگ و مادرم است و بیان خاطرات و تعریفها اکثرا توالی زمانی نداشته و در عالم کودکی پیشتر به وقایع توجه داشتم نه تاریخ و زمان آنها و شاید هم من یادم نیست و مرتب کردن وقایع پشت سر هم و ارتباط ها و شاخ برگ نتیجه حدس و تخیلم است و از آنجائی که تاریخ معاصر را خوب نمیدانم در ارتباط آنها با تاریخ واقعی و فرهنگ آن زمان مردم دچار مشکل می شوم
3-تصمیم داشتم بعد از انتقال شنیدهها بر روی کاغذ، از کسانی که میتوانند صحت آن را تائید کنند کمک بگیرم و همچنین با مطالعه تاریخ و فرهنگ آن زمان وضعیت توالی زمانی داستان را بهتر کنم ولی به دلیل اینکه داستان به تاریخ کشورمان مرتبط می شود و تذکر تاریخی جناب حامد باعث شد که به ادامه دادن داستان و نحوه انتقال آن به روی کاغذ بیشتر فکر کنم.
4-نتیجه این شده که ادامه داستان دنباله دار را همین جا قطع میکنم و در عوض آنچه خاطرات پراکنده دارم را به صورت پستهای کوتاه و داستانهای کوتاه بدون هیچ پیوستگی و ارتباطی مینویسم با توجه به اینکه با شخصیتها قبلا آشنا شدهاید به نظر مشکلی پیش نمیآید و وقتی یک داستان کامل و کم نقص شد در وبلاگ می گذارم.
حاج آقا بنکدار و سیاست
حاج آقا بنکدار نماینده بازاری ها در مجلس مشروطه بود و در عکسی که در کتاب تاریخ از نمایندههای دوره اول مجلس مشروطه حضور داشت. رضا خان در دوره سردار سپهی و بعد از آن به عنوان شاه ایران عرصه را بر نماینده مجلس و حاج آقا بنکدار تنگ شده بود. در یکی از ملاقات های نماینده گان با رضا شاه از اونجائی که گوشهای حاج آقا بنکدار سنگین بود و شنوائی کمی داشت در سوال رضا شاه به دلیل درست نشنیدن، جواب نا مربوط داده بودند و باعث عصبانیت رضا شاه شده بود و همچنین که چند تا از دههای خوش آب و هوای حاج آقا در اطراف تهران چشم رضا خان را گرفته بود و پیغام رسید که هر چه زودتر پیش کش شود و حاج آقا نپذیرفته بود و موارد زیر و درشت دیگه دست به دست هم داده بود که به صورت اتفاقی حاج آقا مورد سوء قصد قرار بگیرد و تیر بخورد و مدتها فراری باشد و در منزل دوستان و زیر زمین پنهان باشد و از پشت بام رفت و آمد کند.
پی نوشت:
حدود شش ماه دیگه دوره ارف کلاس موسیقی پانته آ تمام میشه و البته اگر توی تستها نهائی امتیازهای لازم را به دست بیاره فارغ التحصیل میشه وگرنه یک ترم اضافه میشه و بعد از پایان دوره ارف می تونند ساز انتخاب کنند و ترم آخر را به آشنائی با سازها می گذرانند چند روز پیش که توی ماشین و در مسیر خانه با هم در مورد کلاس موسیقی صحبت می کردیم از پانته آ پرسیدم مامان جان کلاس ارف ات تموم بشه دوست داره چه سازی انتخاب کنی. پانته آ هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت طبل!!!!
گاهی اوقات توی اتاقش کنسرت میده سطل اشغال و تخت فلزی عروسک و جعبههای چوبی اسباب بازیهاش را می چیند کنار هم خودش هم می نشیند روی صندلی و مضرابهای بلز را برمیداره و جاز می زنه (خدا به گوش ما رحم کنه) فکر میکنم باید دنبال یک خونه توی صحرایی، کوهی، جنگلی باشیم برای آینده نه تنها مفیده که لازمه.
ارادتمند صفا
فاطمه سن نوجوانی را پشت سر می گذاشت و در خانه بزرگ و در کنار بی بی خانوم و ماه بانو یک کدبانوی تمام عیار شده بود و مدتی بود که خیاطی و بافتنی آموخته بود و بسیاری از لباسها وسایل سیسمونی ماه بانو را با مهارت و سلیقه و عشقی که به ماه بانو داشت تهیه کرده بود و تحسین همه را برانگیخته بود
پادرمیانیهای ماه بانو و احمد آقا برای اینکه خانوم بزرگ اجازه دهد فاطمه به مدرسه برود بی فایده بود و خوش نداشت که غریبهها با فاطمه که ثمره هووی ناکامش بود حشر و نشر پیدا کنند. البته مدتها بود که حاج آقا از روی مصلحت نه یکی که دو همسر دیگر اختیار کرده بود که آخرین آنها از دختر ارشد حاج آقا هم جوانتر بود.
ماه بانو و احمد آقا در خلوت بسیار در مورد فاطمه و آیندهاش صحبت میکردند، خواهران ناتنی فاطمه یکی پس از دیگر با رجال و سرشناسان تهران وصلت میکردند و یا برای ادامه تحصیل به سوئیس فرستاده میشدند ولی هیچ کس توجهی به اینکه فاطمه هم باید سر و سامانی بگیرد نداشت و گاهی هم که باجیها پیغامهای پیشنهاد ازدواج برای فاطمه را زمزمه میکردند پاسخ فقط سکوت بود.
حاج آقا هم مدتی بود که درگیر سیاست بازی شده بود و بعد از مبارزات و فعالیتهایی که برای مشروطیت کرده بود حالا مجلس مشروطیت به عنوان نماینده بازاری ها حضور داشت و به قدری درگیر کار و فعالیت سیاسی و تجاری بود که گوی فاطمه بیشتر از یک خاطر کم رنگ در سالهای خیلی دور برای او نبود.
احمد آقا با احتیاط و در لفافه چندین بار با خانوم بزرگ در خصوص آینده فاطمه صحبت کرده بود و پاسخی سکوت دریافت نکرده بود گویا این زخم التیام ناپذیر بود.
تا اینکه ماه بانو پیشنهاد کرد که از خانواده مادری فاطمه یاری بخواهند و مطلع بودند که حاج ابراهیم و همسرش دارفانی را وداع گفتهاند و در دیدارهای که با دائیها و خالههای فاطمه داشتند متوجه شدند که آنها هم فاطمه را فراموش کردهاند ولی به احترام یاد و خاطره خواهر ناکامشان و وصیت پدرشان که در لحظات آخر از فرزندانشان خواسته بود که دورادور مراقب فاطمه باشند و خواهرزاده شان را عزیز بدارند اعلام آمادگی کردند و بوسیله احمدآقا نظر مساعد خانوم بزرگ و حاج آقا بنکدار را گرفتند.
پس از آن فاطمه اجازه داشت گاهی همراه با ماه بانو در مهمانیهای منزل خان دائیاش شرکت کند و در این رفت و آمدها خواستگاران زیادی به ماه بانو پیغام می فرستادند و ماه بانو و احمد آقا با وسواس پیشنهادها را بررسی می کردند ولی فاطمه از همه جا بیخبر خوشحال و از ماه بانو ممنون بود که بالاخره توانسته بستگان واقعیاش را که با او و مادرش هم خون هستند زیارت کند.
تا اینکه سر و کلیه حسین آقا پیدا شد و ماه بانو و احمد آقا و خان دائی متفقالقول در مورد حسین آقا نظر مساعد داشتند. جوانی آراسته و برازنده و تحصیل کرده و خوش صحبت و سر و زبان دار که شغلی اداری داشت و در کودکی پدر و مادر را از دست داده بود و طعم یتیمی را کشیده بود پس بهتر فاطمه را درک می کرد و پسر عموی اعتماد السلطنه طبیب دربار بود
متاسفانه قیمهای او و سه خواهرش بخش بزرگی از ثروت پدری را حیف و میل کرده بودند و جز منزل پدری در پامنار، مکنتی برای حسین آقا باقی نمانده بود
همه خواهران او با جهیزیه مختصری به خانه بخت رفته بودند و زندگی متوسطی داشتند. تنها مشکلی که وجود داشت اینکه حسین آقا در اوایل جوانی به اصرار عمویش با یکی از دختران خانواده زن عمو و به اجبار وصلت کرده بود از آنجائی که او همسری نبود که میخواست وقتی استقلال خود را یافت و با پرداخت مهریه و نفقه و تهیه منزلی مناسب او را طلاق داده بود و زندگی مجردی را از سر گرفته بود.
تا اینجا اشکال بزرگی وجود نداشت ولی نتیجه این ازدواج نافرجام پسری بود که با پدر زندگی می کرد و قطعا برای فاطمه که زندگی زیر سایه نامادری را تجربه کرده بود و هیچگاه زندگی مستقلی نداشت وجود یک فرزند که از همسر اول می توانست آینده و روزگار فاطمه را تلخ کند.
روزهای متمادی ماه بانو با فاطمه در مورد زندگی مشترک و بعد از آن وصلت با حسین آقا و مشکلاتی که به همراه خواهد داشت صحبت میکردند. فاطمه میدانست که با اعتمادی که پدرش به احمدآقا دارد ریش و قیچی را به دست او سپرده است و تصمیم گیری با احمدآقا است.
تا بالاخره به اصرار حسین آقا و با نفوذ کلامی که داشت و خواهران او و تقدیر روزگار فاطمه پیشنهاد را پذیرفت و احمد آقا و ماه بانو از طریق خان دائی و با نگرانی خانواده داماد را از رضایت خانواده عروس مطلع کردند.
فاطمه بی سرو صدا به خانه بخت رفت و تجربه همسرداری و بچه داری را با هم آغاز کرد.
حسین آقا آدم منضبطی بود و به ظاهر و لباس اهمیت میداد و در امور خانه سختگیر بود فاطمه نه تنها کوتاهی نمیکرد بلکه بیش از توقع او را برآورده می ساخت و با وجود اینکه بیمهری نامادری دیده بود با تمام توان علی اکبر را لبریز از محبت میکرد و چون کودک سن و سال کمی داشت با فاطمه اخت شده بود و فاطمه با درایت و کاردانی رابطه و فضای خوبی در خانه برقرار کرده بود.
خانواده احمد آقا مرتباً با خانواده فاطمه در ارتباط بودند و پشت فاطمه را خالی نمیکردند و تولد فرزند دختری به نام زهرا و متعاقب او دختر دیگری به نام صدیقه خانواده را گرم تر کرده بود.
همه چیز به خوبی پیش میرفت که گویا بخت بد و امتحان الهی تمامی نداشت حسین آقا که پدرش هم بر اثر عارضه قلبی از دنیا رفته بود در سن 40 سالگی برای دومین بار سکته کرد سکته اول به خیر گذشته بود و پس از مدتی استراحت به کار و زندگی باز گشته بود ولی این بار شر دامن گیرش شده بود و بخشی وسیعی از بدن فلج شده بود و زبانش را بند آورده بود. اعتمادالسلطنه طبیب حاذق و پسر عمویش هر روز به بالین حسین آقا میآمد و معتقد بود که دعا کنید و امیدوار باشید که پس از مدتی بهبودی حاصل شود ولی پس از یک سال گذراندن دوره نقاهت نیمه چپ بدن فلج شد و صدایی جز اصوات را نمیتوانست بیان کند. و حسین آقای خوش سر و زبان و پر تلاش و پر تحرک در 40 سالگی از کار افتاده و خانه نشین شد.
ادامه دارد
ارادتمند صفا