تبليغاتX
یک صفا و دو وفا
داستان های یک خانواده با وفا و با صفا
۱- با پانته آ رفته بودیم سی دی  جدید شهرام ناظری را بخریم که چشمش افتاد به وی سی دی "یکی بود یکی نبود" توی سینما ندیده بود و خواست که براش بخرم بعد از اینکه به خونه رسیدیم بلافاصله گذاشت و تماشا کرد صداش در نمی اومد و من هم مشغول کارهای منزل بودم که دیدم پانته آ با چشمهای پر از اشک اومد و با ذوق و هیجان گفت "مامان یه خبر خوب دارم" روی پاهام نشستم تا هم قد بشیم و توی چشمهاش خیره شدم و پرسیدم " چه خبر خوبی؟" گفت " بره نجات پیدا کرد نفس می کشه حالش خوب شده" بعد خودش را توی بغلم انداخت و های های گریه کرد: حس عجیبی بود از ابراز احساستش لذت بردم و از گریه ای که می کرد ناراحت بودم بهش گفتم: " عزیزم اگه ناراحتت می کنه نگاه نکن" توی هق هق گریه گفت" ناراحت نیستم این گریه خوشحالیه" داستان فیلم هرچه بود اثر عمیقی روی پانته آ گذاشته بود و دیدن ابراز احساساتش برام خیلی لذت بخش بود تا سه روز هر وقت فرصت می کرد سی دی ۲ که پایان ماجرا بود را سه بار متوالی بی وقفه نگاه می کرد و هر دفعه باهاش می خندید و گریه می کردو زندگی می کرد.

این ایرج طهماسب چی توی آثارش داره که اینطوری می تونه بر احساس و وجود بچه رسوخ کنه؟

۲- کار جدید شهرام ناظری مثل بقیه آثارش عالیه و من با اینکه علاقه ای به موسیقی سنتی ندارم ولی آثار شهرام ناظری را گوش می دهم و لذت می برم و دوستش دارم.

۳- جمعه رفتیم جشنواره غذا ، اکثر شرکتهای مواد غذائی و رستورانهای معروف شرکت کرده بودند و فروش به نفع بچه های سرطانی بود به قدری شلوغ بود و همه هول می زدند که غذا بخرند و توجهی هم به کیفیت نداشتند یا از کدوم رستورران دارند خرید می کنند. آدمهای شرکت کننده دیدنی بودند تهیه غذای فارسی مواد شیرین پلو و آلبالو پلو می فروخت که کار جالبی بود و یک فست فود به نام پاتیل غذاهای ایرانی مثل کوکو و شامی و کتلت و حسرت الملوک و ... به صورت ساندویچ (به قول خودش لقمه پیچ) می داد ، رستوران ژاپنی سوشی می فروخت ، انار دونه کرده و محصولا جانبی اش که ژله اش عالی بود، چشنواره خوبی بود با تعدادی از رستورانهای متفاوت آشنا شدیم و هم فال بود هم تماشا

۴- پنج شنبه مهمونی سالگرد ازدواج یکی از دوستان دعوت بودیم و در بدو ورود پانته آ دوستی پیدا کرد و سرگرم شد و به قول خودش خیلی بهش خوش گذشت و ما آسوده مهمانی را گذراندیم خانواده میزبان از اهالی  کردستان  بودند و در بخشی از مهمانی آهنگ کردی و رقصی کردی بود و همه را دعوت می کردند که در صف رقصندگان کردی قرار بگیرند (نمی دونم تجربه کردید با اینکه یک کار تکراری را باید انجام دهید ولی باهم و دست در دست هم رقصیدن حس خوبی می ده و خیلی لذت بخشه) یکی از مهمانان فیلیپینی بود و فارسی را به سختی صحبت می کرد ولی کردی می رقصید به قول دوستم "طرف فارسی بلد نیست حرف بزنه ولی چه خوب کردی میرقصه" مهمانی خوبی بود و خوش گذشت

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/26ساعت 9:13  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

Image and video hosting by TinyPic

پانته آ در لباس محلی - عکس را در مهدکودک ازش گرفتند 

۱- داستان کل کل های پانته آ با عموش که یادتون هست؟ هفته گذشته خونشون مهمون بودیم و عمو و برادرزاده مشغول کل کل و عمو می خواست با مسئول مهدمودک پانته آ صحبت کنه و دنبال شماره تلفن بود پانته آ گفت مگه شمارشون رو داری؟ عمو گفت: زنگ می زنم از ۱۱۸ اسم مهدکودک رو می گم و شماره را میگیرم ولی اسمش یادم نیست فکر کنم  اولش گلها بود و از پانته آ  پرسید که اسم مهدکودکتون گلهای چی بود؟  و پانته آ بلافاصله آدرس اشتباهی داد و گفت عرفان با اینکه اسم مهدکودکشون گلهای ایرانه و عمو را به اشتباه انداخت!!!

۲- سه شنبه از مهدکودک که برمیگشتیم برام تعریف کرد که با آرمین یک قرار گذاشتند پرسیدم چه قراری گفت قرار گذاشتیم با هم ازدواج کنیم پرسیدم شما که خیلی کوچیک هستید جواب داد وقتی بزرگ شدیم و پرسیدم چرا آرمین را انتخاب کردی گفت من نگفتم که آرمین میگه خوب پسر خوبیه دیگه هیچ وقت منو اذیت نمی کنه !!!!

۳- البته تازگی ها در مورد ازدواج سوال میکنه و تا قبل از آرمین قصد داشت با باباش ازدواج کنه و دلیلش هم این بود که خوب مامان با بابائی ازدواج کرده پس من هم باید مثل مامان با بابائی ازواج کنم دیگه

۴- امروز صبح پانته آ به من میگه "مامان کاشکی شما هم قد بابا بودی" پرسیدم "یعنی چی" میگه "قدت بلند بود" برایش گفتم که "خوب من خوب غذا نخوردم و خوب قد نکشیدم" بهم گفت "کار بدی کردی ببین من چه خوب غذا می خورم و وقتی  بزرگ شدم قدم بلند میشه قد بابام آخه دخترای قد بلند خوشگلترند!!"

ارادتمند صفا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/16ساعت 13:58  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

مدتها بود هوس دیدن یک تاتر خوب یا کنسرت خوب داشتیم و نمی شد مدتها بود که سالی یک بار علیرضا عصار کنسرت می داد و ما از دست نمی دادیم ش  ولی چند سالی است که گویا در غیاب فواد حجازی دل و دماغ برگزاری کنسرت را نداره و ما هم محروم از لذت موسیقی موردعلاقه مان

هفته گذشته به لطف "جاری جان" بلیط نمایش خانواده تت را هدیه گرفتیم و با محبت مامان بزرگ و بابابزرگ پانته آ، دوتائی دوساعتی زودتر به سمت فرهنگسرای نیاوران راهی شدیم تا وقت را غنیمت شمرده از تغذیه فرهنگی سیر و پر شویم.

دو نمایشگاه در گالری های فرهنگسرا برپا بود که یکی هنر پارچه و بافت و دیگری هنر مس بود البته اولی نمایشگاه گروهی بود و دختر عمه جان هم آثارش در آن به نمایش گذاشته شده بود

سری هم به شهر کتاب مقابل فرهنگسرا زدیم تا چند کتابی به کتابهای نخوانده کتابخانه اضافه و میزان حسرت مان را افزایش دهیم و مدتی هم در کافی شاپ فرهنگسرا نظاره گر اهالی کافی شاپ نشین شدیم ولی پس از نیم ساعت از قهوه ناقابل سفارش داده شده خبری نشد و از آنجائی که هنوز یادمون بود که اصلا به قصد دیدن تاتر آمده ایم و چند دقیقه دیگه شروع می شد قهوه نخورده مجبور به ترک کافی شاپ شدیم

و اما خانواده تت که نمی گم فوق العاده ولی خوب بود بازی احمد مهرانفر فوق العاده است با اون جثه کوچکش بر صحنه حکومت می کند و فرهاد آییش نازنین و دیالوگهای جذاب ...

بازی لیلی رشیدی و فرشته صدر عاملی و ناصر نصیر و ... خوب بود ولی محور اصلی داستان با دو شخصیت آقای تت و جناب سرگرد بود.

پیشنهاد می کنم از دستش ندیدهید البته تله تاترش هم از شبکه ۴ پخش شد که موفق به دیدنش نشدم ولی شنیدم که خیلی از دیالوگها و شخصیت ها حذف شده بود.

بعضی ها توی پاریس و رم و ونیز بار فرهنگیشون افزایش می دهند ما هم در فرهنگسرا نیاوران
خدا قسمت کنه

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/12ساعت 8:4  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

من اکثرا در صحبت کردن و یا نوشتن سعی می کنم از کلمات ساده و جمله های کوتاه استفاده کنم دوست ندارم طرف شنونده و یا خواننده گیج بشه و سر کار بمونه ولی فکر می کنم خیلی خوبه اگه بتونم حتی مسائل ساده را با کلمات پر طمطراق و جمله های پیچیده بیان کرد شاید کسانی که این کار را می کنند بیشتر دیگران مشتاق شنیدنشان هستند

دیده ام کسانی را که شاید نیم ساعت صحبت می کنند و شما در تمام مدت شش دانگ حواستون را جمع می کنید که تمام کلمات سخت و جمله ای سخت ترش را بفهمید تا شاید متوجه بشوید چی می خواد بگه ولی در آخر جز بمباران شدن توسط ادبیات سنگین چیزی عایدتان نمیشه ولی این نحوه صحبت کردن باعث میشه که شنونده را خوب بگذارید سر کار و تصور دیگران در مورد این نوع افراد اینه که طرف خیلی حالیشه و یک پا فرهیخته است

جالبه حتی در زبان انگلیسی هم علاقه به استفاده از کلمات مشکل ندارم و دوست دارم از جملات ساده استفاده کنم دوست ندارم وقتی دارم چیزی را توضیح میدهم یا تعریف می کنم شنونده قیافه اش مثل علامت سوال بشود

بعضی از مردم هم از کلمات ساده استفاده می کند و انقدر مبهم و دو پهلو حرف می زننده که شنونده را کلافه و عصبانی می کنه

واقعا کدام بهتره ولی من خودم همکلامی با آدمهایی را می پسندم که صادقانه و ساده سخن می گوید و متن های ادبی را می پسندم که ساده هستند و از سخنرانهایی که فهمیدنشون فرهنگ عمید نیاز داره  خوشم نمی آید

فکر می کنم که کلام هر کسی از افکارش نشئط می گیره

پانته آ تازگی ها خیلی حاضر جواب شده رفته بودیم گل فروشی و آقائی که نمیدونم چرا اونجا بود به موهای پانته آ (تازگی موهاش را خیلی کوتاه کرده- پسرونه زده) گیر داده بود  می پرسید "اسمت چیه؟" پانته آ اسمش را می گفت آقاهه: "چی پرویز - پیام تو مگه پسر نیستی" این سوال و جواب چند بار تکرار شد و من دیگه عصبانی شده بود و می خواستم یه چیزی بگم که پانته آ خیلی خونسرد بهش گفت "  آقا چرا نمی فهمی گوشات نمی شنوه اسم من پانته آست و دختر هم هستم" بعد هم رویش را برگردادند دیگه محلش نگذاشت

من آدم حاضر جوابی نیستم و همیشه از این مسئله زجر می کشم و امیدوارم پانته آ تا حد لزوم بتونه به موقع جوابهای دندان شکن بده امیدوارم اینجوری باشه البته در حد و زمان مجاز از بچه هیا ژرو و حاضر جواب هم خوشم نمیاد

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/09ساعت 15:38  توسط صفا و وفا و پانته ا  |