تبليغاتX
یک صفا و دو وفا
داستان های یک خانواده با وفا و با صفا
این هفته کلاس موسیقی به زبان ساده برای والدین در موسسه موسیقی پارس در اتاق ساز برگزار شد و خیلی خوش گذشت همه مامان و باباها روی صندلی‌های کوچولو و پشت سازهای بلز در اندازهای مختلف (سپراتو، آلتو و باس) و با جنس چوب و فلز نشستیم و یک قطعه کوچک و کودکانه رو تمرین کردیم و با هم به صورت اکسترال اجرا کردیم تمام این کارها ظرف 45 دقیقه انجام شد ولی تجربه فوق‌العاده‌ای بود. من متوجه شدم که ساز زدن و خوندن حتی یک شعر کودکانه همزمان چقدر مشکله و همچنین در هین ساز زدن اصلا از نتیجه اجرای گروهی هیچی متوجه نمی‌شوی ولی خیلی کیف داره انگار در یک شیطنت گروهی شرکت می‌کنی
خیلی جالب بود که زنگ تفریح کلاس بچه‌ها، بچه‌هامون اومده بودند و از لای در یواشکی تماشا می‌کردند. مدت کلاس موسیقی بچه‌‌ها بین 5/1 الی 2 ساعته و از اونجائی که اکثرا از راه‌های دور میان اکثر مادرها و تعداد کمی از پدرها ترجیح میدهند داخل سالن انتظار منتظر بمانند البته بچه‌های کوچک وقتی کار اورژانسی دارند والدین‌شان را صدا می‌کنند پس باید در دسترس باشند از آنجائی که خانوم‌ها صحبت کردن رو خیلی دوست دارند گاهی اوقات صدای پیچ بلندگو هم قابل شنیدن نیست و همچنین از آنجائی که آقای نظر دلش برای هدر رفتن وقت طلائی ما خیلی می‌سوزه امکانات خوبی ایجاد کرده که در این مدت زمان کسی بیکار نباشه

کلاس رایگان موسیقی برگزار میشه که من شرکت می‌کنم، استفاده از کتابخانه رایگان موسسه و البته کتابخانه کتاب‌های به غیر از در زمنیه موسیقی هم داره و سیستم صوتی و تصویری خوبی داره که همیشه یک کنسرت خوب رو داره پخش می‌کنه، کنسرت مربی‌های آموزشگاه در محل آمفی‌تاتر اجرا میشه (26 اردیبهشت بردیا کیارس و یکی دیگه ساعت 18 اجرای دارند که اگه علاقه‌مند باشید می‌تونید برنامه کنسرت‌ها رو از روی سایت موسسه بردارید)

با این حال یک گروه از مادرها همچنان سنگر نخودچی خوران را ترک نمی‌کنند هفته گذشته یک سبزی فروش دستفروش هم با چرخی پر از سبزی‌های تازه و پاک شده در بسته‌های کوچک جلوی در موسسه ایستاده بود و سبزی می‌فروخت. کلاس موسیقی والدین تمام شده بود و منتظر تعطیل شدن بچه‌ها بودیم و صدای گم شدن سنگ پا به اوج خودش رسیده بود آقای نظر با چهره‌ای که استیصال ازش می‌بارید به سالن انتظار اومد و مجددا برنامه‌هایی که می‌تونن مادرها ازش استفاده کنند را معرفی کرد گفت: این هفته هم آقای محترمی جلوی درب موسسه با چرخ دستی‌اش هست که...

بنده خدا هر چی تلاش می‌کنه سنگ پا رو پیدا کنه نتیجه نمی‌گیره

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/02/25ساعت 15:54  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

با توجه به پایان یافتن نمایشگاه کتاب که نرفتم این موضوع را برای پستم انتخاب کردم اگر دیر به دیر مینویسم برای اینکه عین مارکوپولو در حال سفر هستم .

توی سفری که به جنوب داشتم (کرمان )‌ به موضوع جالبی برخوردم دیدم که سرپست یکی از سایتهایمان کتاب خداوند الموت را میخواند گفتم کتابخون شدی ! گفت : اینجا فهمیدم الکی وقت را میکشم به خودم  گفتم حداقل کتاب بخونم ضمن اینکه  یک نفر را تازه استخدام کردیم که از او کتاب قرض میگیرم و میخونم . گفتم کار خوبی میکنی 26 روز که اینجا هستی بعداز ظهر و شبها را یک جوری باید پر کرد چقدر چرت و پرت گفتن و تلویزیون دیدن ؟ کتاب خیلی بهتره. فردای آن روز قرار بود از یک سایت به سایت دیگر بروم گفتند که باید با یکی از راننده ها که 4 یا 5 ماه است استخدام شده بروی . سوار پاترولش که شدم دیدم جلوی داشبورد کتاب ( حکایت دولت و فرزانگی )‌را گذاشته . گفتم باریکلا اینجا همه کتابخون شدند . که با لهجه غلیظ کرمانی گفت مثلا کی ؟ گفتم مهندس فلانی با لحن ناراحتی گفت:   او که از من کتاب میگیره . من از یک جایی تو کرمان کتابهای دست دوم ارزان میخرم توی ماشین مواقعی که بیکار هستم بخونم . مهندس فلانی هم بر میداره میبره بخونه منهم میمونم بی کتاب.

 کتاب خداوند الموت رو یک ماهه داره میخونه . از این کتاب هم دو جلد خریدم یکی را دادم به ایشان که یکی را هم خودم بخونم ولی اگر شما میخواهید مال شما . ازش تشکر کردم گفتم من این کتاب را خریدم ولی هنوز نخواندم . گفت : حتما بخونید خیلی جالبه . گفتم : چقدر درس خوندی ؟ گفت : من تا سوم راهنمائی خوندم .همانموقع زنگ زدم به مهندس فلانی  گفتم : بی معرفت تو دیواری کوتاهتر از این راننده پیدا نکردی حداقل اول بزار خودش کتاب رو بخونه بعد تو بگیر ازش . از این به بعد هر کتابی که این راننده میخره تو پولش را میدی ، اول این راننده میخونه بعد خودت میخونی ولی این راننده دیگه برای کتاب پول نباید بده ! وگرنه من میدونم با تو ! خلاصه قرار شد که یک جوری بشه که نه سیخ بسوزه نه کباب . بعد راننده به من میگفت : خدا عمرت بده من ناراحت نیستم که کتابم را بدم مهندس فلانی بخونه از این ناراحتم که من کتاب رو نصفه خوندم یکدفعه مهندس ور میداره میره من باید دنبالش بدوم که خوندی مهندس ؟! کی میاری ؟! بعد هم روم نمیشه بالاخره رئیسمه دیگه .

ظرف یک ساعت و نیمی که تو ماشینش بودم کتاب رو خوندم پیشنهاد میکنم بخونید بد نیست . بحث دولتمندی با توجه به عناصر روانشناسی است .یک بخشی از این کتاب در خصوص علاقه به کار و زندگی این سئوال را مطرح میکنه که اگر به شما بگویند فردا میمیرید چه کارهائی میکنید ؟ بر اساس جوابهای داده شده آدمها را از نظر علاقه به زندگی و کار به دو دسته تقسیم میکنه . تعداد کسانی که میگویند من این کار و میکنم و یا فلان کار را میکنم زیاد است ولی کسی دولتمند و فرزانه است که بگوید همین کار روزمره ام را انجام میدهم یعنی عاشق کار ، زندگی است و از آنها لذت میبرد . فکر میکنم انسان هر کاری را باعلاقه انجام بده نتیجه اش قطعا خوب خواهد شد حتی کارهایی که دچار روزمرگی میشود مثلا در آشپزی اگر از سر رفع مسئولیت همینجوری یک چیزی سرهم بشود به نام غذا ، خورده خواهد شد و مشکلی هم پیش نمیاد ولی لذتی از خوردنش نخواهیم برد ولی اگر غذا با دقت و حوصله و با عشق پخته بشه نه تنها خورده میشه بلکه لذت غذا خوردن هم دو چندان میشه چون عشق در تک تک اجزاء آن غذا جریان داره  . من چون آدم شکموئی هستم مثالهام هم مربوط به شکم است . ولی در تمامی کارها فکر میکنم اینطوری باشه .  فحشم ندید نظرتون را بدید !!!!!!

 

ارادتمند وفا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/23ساعت 10:27  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

چند روز پیش با پانته‌آ رفتیم پارک ، توی زمین بازی مشغول بازی شد و من هم روی یکی از نیمکت‌ها نشستم، کنار زمین بازی که تقریبا خلوت بود، یک گروه پنج نفره دختر و پسر دانشجو روی نیمکت نشسته بودند و با هم مشغول شوخی و گفتگو بودند و با اینکه تمام مادر پدرها متوجهشون بودند ولی اونها انگار هیچ کسی را نمی‌دیدند، گاهی یکی شون میرفت سرسر سواری و بقیه سر به سرش می‌ذاشتن و می‌خندیدند و گاهی یکیشون به بچه‌ها که سوار چرخ و فلک می‌شدند کمک می کرد و چرخشون می‌داد، یکی از دخترها که فکر می‌کنم 45 کیلو هم نبود سوار تاب شد و یکی از پسرها تابش می‌داد و آهسته با هم صحبت می‌کردند، یک مادر با دو تا از دخترهاش که هر کدومشون بالای 50 کیلو بودند وارد زمین بازی شدند و مادر کنار من نشست و بچه ها مشغول بازی شدند، مادره نشسته، بی‌مقدمه گفت: "این پارک نگهبان نداره، نگذاره بزرگترها سوار اسباب بازی‌ها بشوند اینها برای بچه‌هاست می‌شکنه و خراب میشه"

به واسطه ی اینکه پانته‌آ از من خیلی دور شده بود جایم را عوض کردم نزدیک سرسره‌ای که پانته‌آ باهاش مشغول بود، یک نیمکت بود که یک خانم رویش نشسته بود ازش اجازه گرفتم و طرف دیگه نیمکت نشستم نگاهی به گروه دانشجوها انداختم دیدم دختره هنوز روی تاپه دو تا از پسرها تابش می‌دهند خانمه انگار که با خودش حرف می‌زنه گفت "روز به روز اوضاع بدتر میشه" و به من نگاه کرد منم گفتم "نزدیک سی ساله که این جمله رو می شنوم، اوضاع بدتر شده"، به جواب من اهمیت نداد و با نفرت به دختره نگاه کرد و ادامه داد "دخترا خیلی پرو شدن هر دختری با دو تا پسره ".

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/10ساعت 10:33  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

حدود سه ساله که یک خانوم افغانی برای نظافت دو هفته یک بار به خونه مادر وفا میاد و گاهی هم در خونه تکونی و مهمونی‌ها و اسباب کشی به من کمک می‌کنه، تقریبا عضوی از خانواده شده

اوایل با خانواده‌اش توی ورامین زندگی می‌کرد و روزها برای کار به تهران می‌امد شب برمیگشت خونه خودش، حدوداً 35 یا 36 سالشه و شوهرش تقریبا 70 ساله‌است وقتی 13 سالش بوده ازدواج کرده و چهار تا دختر داره که بزرگترینشون دو تا پسر داره و توی افغانستان زندگی می‌کنه

دو سال پیش اعلام شد که باید افاغنه تهران رو ترک کنن و از اونجائی که توی کابل زمین داشتند و اگه نمی‌رفتند از دست می‌دادنش خانوادگی بارشان را بستن و رفتند افغانستان، در مدت یک سالی که اونجا بود زمین‌اش را ساخت و برای خونه‌اش سند گرفت و یک بچه به دنیا آورد (چون نمی‌تونست نگهش داره بخشید به یک خانواده مرفه!! بدون فرزند!!!) و چون اونجا کار نبود و شوهرش جز اعتیاد هیچ کار دیگه‌ای نمی‌کرد کارش رو درست کرد و برگشت تهران که کار کنه و برای بچه‌هاش پول بفرسته تا بچه‌ها راحت زندگی کنند و بتونند مدرسه برند

توی این یک سالی که تهران بود کار می‌کرد و شبها را هم یا خونه اقوامش یا خونه مشتری‌هاش می‌موند و هر چی در می‌آورد یا جنس می‌خرید و یا به صورت پول برای خانوادش می‌فرستاد و شوهرش هم مرتب خورده فرمایش داشت، پول فرستاد که موبایل بخره و برای خونه‌اش یخچال و لباس‌شوئی خرید و فرستاد و حتی پودر لباس‌شوئی هم براشون می‌فرستاد

شب عیدی حسابی پکر بود و معلوم شد که آقای شوهر 70 ساله می‌خواد زن بگیره و از اونجائی که خوب ریخت و پاش می‌کنه (البته با پول اهدائی زنش) یک دختر 20 ساله را انتخاب کرده بود و قرار شده بود که دختر بده و دختر بگیره (به قول خودش بدل کنه) قبل از این دختر دومش عاشق!!! پس عموش شده بود و ازدواج کرده بود (باید عکس داماد رو ببینید) و یک بچه داره البته داماد عاشق پیشه  زن و بچه رو ول کرده اومده ایران و گم شده، حالا برای خانواده مونده دو تا دختر 11 و 7 ساله و او می‌خواست دختر 11 سالش را به برادر معتاد و بی‌کاره و قمار باز عروس خانم پیش کش کنه ( من نمی‌فهمم قمار کردن توی افغانستان دیگه چه صیغه‌ای است داماد جدید از خانواده محترمی است پدرش تا حالا یک دختر و دو زنش رو سر قمار باخته)

و قسمت جالب ماجرا اینه که این خانوم اول برای خونه اش گریه می‌کرد که با پول و زحمت اون ساخته شده و یکی دیگه میاد استفاده می‌کنه و بعد برای دخترش ناراحت بود (تولد یک سالگی پانته‌آ همراه مادر اومده بود خونه ما و فقط یک دختربچه لاغر و کوچولو بود بعد از دو سال فکر می‌کنم زیاد بزرگ شده باشه) ما بهش توصیه کردیم سریع بره افغانستان و مانع کار بشه ولی اون می‌گفت اگه بره یا نره شوهرش کار خودش رو میکنه در ضمن اگه بره دیگه نمی‌تونه برگرده

این جریان گذشت تا اینکه خبر دار شدیم که شوهر 70 ساله کار خودش رو کرده و به زنش زنگ زده که دیروز جشن نامزدی هر دو بوده و جایت خیلی خالی بود حسابی بزن و بکوب بود و خیلی خوش گذشت

حالا پول بفرست من می‌خوام خرید عروس کنم و جهیزیه دختره رو بدم

طفلک اشک می‌ریخت و زار می‌زد ولی موقع شام تا اونجا که جا داشت خورد و به تمام شوخی‌های کوچیک خندید و رفت.

به شوخی بهش می‌گفتیم یه نفر از طالبان اجیر کن که شوهرت رو بکشه و بچه‌هاتو بدزدند بیاره ایران میگه نه شوهرمه، صاحبمه این کار خوبی نیست.

این موقع ها فکر می کنم که خدا را شکر که توی ایران به دنیا اومدم نه افغانستان

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/02ساعت 13:4  توسط صفا و وفا و پانته ا  |