تبليغاتX
یک صفا و دو وفا
داستان های یک خانواده با وفا و با صفا
۱- پیرو جریان شناسنامه جسمانی پانته آ از دکتر متخصص ارتوپد اطفال وقت گرفتم و چهارشنبه مراجعه کردیم و در خصوص گودی کمرش که گفت اصلا مشکلی نداره و کف پایش هم چندان صاف نیست و برای فرم گرفتن نیاز به گذشت زمان و رشد کافی داره و نیازی به کفش و کفی طبی نداره و زانوهایش خیلی کم حدود ۵٪ ضربدری است که این میزان عارضه نیست ولی گفتند برای اطمینان شش ماه دیگه مجددا مراجعه کنیم تا دوبار چک شود
هر نوع ورزشی که دوست داره می تونه انجام بده ولی توی ژیمناستیک افراط نکنه!!!!
خیالمون راحت شد و آسوده شدیم

۲- فیلم آواتار را دیدم باورتون میشه وسط فیلم خوابم برد البته فیلم را کامل ندیدم و لازم یه دفعه کامل ببینمش ولی به نظر خیلی کودکانه است و خیلی خوشم نیومد

۳- دیشب فیلم ادوارد دست قیچی را دیدیم من عاشق این فیلمم و شخصیت ادوارد حرف نداره پانته آ خیلی خوشش اومد و وقتی تموم شد می خواست دوباره ببینه و با کلی  سوال پانته آ خانم درمورد  ادوارد و دستهاش و همه چی مواجه شدیم
جانی دپ توی این فیلم و فیلمهای دیگه فوق العاده است از دوست عزیزم مهرنوش ممنون

۴- جمعه نمایش شهر قصه را دیدم (اینم مهرنوش بهمون داده -ممنون) و کلی خاطره زنده شد این آقای بیژن مفید یک نابغه مسلم بوده این نمایشنامه اصلا کهنه نمی شه همیشه تازه تازه است

۵- پنجشنبه سری به بازار گل زدیم یک عالمه گلدان و ملزومات کاشت، داشت ، برداشت گلهای آپارتمان خریدیم و همچنین یک بوته توت فرنگی که پر از میوه و شکوفه است.

۶- پانته آ روز جمعه رکورد خواب صبحگاهی در روز تعطیل از تولدش تا کنون را شکست ساعت ۱۱ و نیم از خواب بیدار شد!!! هفته پیش خیلی خسته شده بود و پنجشنبه هم خیلی دیر خوابید 
وقتی دیدم خوابیده من هم از جا بلند نشدم که سرو صدا نشه و دخملک بخوابه (لازم به ذکر است ناهار داشتیم) و خودم کمی مطالعه کردم و وفا بلند شده بود و مشغول کارهای عقب مانده شرکت بود به قول پانته آ کاغذ خط می زد (قابل توجه جناب مستطاب آقای رئیسه وفا) خلاصه ساعت ۱۲ ناهار خوردیم و روز خوبی را آغاز کردیم!

۷- هفته هفت روزه و عدد هفت عدد خوبیه

۸- پنجشنبه سری به مزار پدرم و مادربزرگهایم زدیم باران می بارید و گوشه و کنار بهشت زهرا (دور از همه خونه ها) مراسم های متعدد هفت و چهل و ... بود. حضور تعدادی از مردم در کنار یک مزار با چتر های سیاه و بارونی ها و پالتوهای سیاه و هوای ابری و بارانی باعث شد یادی از آقای کیمیائی کنیم خلاصه فضای بهشت زهرا خیلی سینمائی شده بود
آقای حاتمی کیا هم که صاحب سیمرغی دیگر شد مبارکش باشه ولی در حق به رنگ ارغوان ظلم شد آخه امسال دیگه در نبود مرغ چغندر پادشاه بود چه رسد به این فیلم و فیلمساز
هرچه خاک رفتگان است عمر سینماگران نابغه و با استعداد باشه

ارادتمند صفا 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/11/17ساعت 9:33  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

ترجمه از احمد شاملو

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. .،

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن!

وقتی این شعر را خوندم و به ۵ یا ۶ سال گذشته نگاه کردم، متوجه شدم که اگر تغییری که تابستان گذشته در نحوه زندگی مان دادیم نبود تا حالا مرده بودیم. تغییری که بیشتر شبیه یک شک برای احیا و بازگشت به زندگی بود شوکی که اگرچه در ابتدا ناگوار بود و عواقبش هنوز بر زندگی مان سایه انداخته است ولی عدو شو سبب خیر اگر خدا خواهد

به اجبار در محیط کار می کنم که به جز روابط دوستانه با بعضی از همکاران هیچ ندارد. محیطی خشک و بی هدف با مدیریتهایی ناشی و ضعیف

و جامعه ای که حتی برای لباس پوشیدن به من اجازه انتخاب نمی دهد اندیشه که پیش کش

و شبانه روزی روتین و یکنواخت و زندگی ماشین وار همه و همه از من انسانی ساخته بود که وقتی بعد از چندین سال پنجشنبه شبی برای خود داشتیم فراموش کرده بودیم، در یک بعد از ظهر تعطیل معمولا مردم چکار می کنند و بعد از کلی فکر و یاد آوری گذشته پارک را انتخاب کردیم و بازی کردیم و بستنی خوردیم و خندیدیم و احساس زندگی و شادابی در ما بیدار شد زمان بازگشت پانته آ می گفت تا حالا اینقدر بهم خوش نگذشته بود

عشق و محبت و صمیمیت خانواده سه نفره ما، تنها امیدواری مان بود و مثل دستگاه تنفس مصنوعی زنده مان نگه داشته بود
حالا احساس بهتری دارم و وقتی به پشت سرم نگاه می کنم تاسف می خورم از روزهای بیهوده ای را که وقف هیچ کردم.

یک جایی خوندم که اگر در مسیر زندگی به مشکلات بر می خورید بدانید که راه را درست رفته اید.

ارادتمند صفا

پینوشت:

۱- یاداشت ابراهیم حاتمی کیا در مورد به رنگ ارغوان

۲- اصل شعر متعلق به "پابلو نرودا " است. با تشکر از فخری عزیز

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/11/11ساعت 8:39  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

Free Image Hosting

اين تابلو اثر وینسنت لوپز هنرمند اسپانیایی قرن 18 و روایت کننده ی یکی از جذاب ترین و دراماتیک ترین داستان های تاریخ ایران می باشد.

در لغت نامه دهخدا زیر عنوان نام پانته آ بر اساس روایت گزنفون نقل می کند

داستان از این قرار است که مادی ها پس از برگشت از جنگ شوش غنایمی برای خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به نزد کوروش آوردند. از آن جمله زنی بود بسیار زیبا که گفته می شد از زیباترین زنان شوش به حساب می آمد و پانته آ نامیده می شد وشوهر او به نام آبراداتاس برای ماموریتی از جانب پادشاه خود به ماموریت رفته بود.

چون وصف زیبایی زن را به کوروش گفتند و نیز از آبراداتاس نام بردند کوروش گفت صحیح نیست که این زن شوهردار برای من شود و او را به یکی از ندیمان خود سپرد تا او را نگه دارد تا هنگامی که شوهرش از ماموریت بازگشت او را به شوهرش بازسپارند.

در این هنگام اطرافیان کوروش با توصیف زیبایی های این زن به او گفتند لااقل یک بار او را ببین شاید که نظرت عوض شد! اما کوروش گفت : نه , می ترسم او را ببینم و عاشقش بشوم و نتوانم او را به شوهرش پس بدهم …

ندیم کوروش که مردی بود به نام آراسپ و پانته آ را به او سپرده بودند عاشق این زن شد و خواست که از او کام بگیرد.. به ناچار پانته آ از کوروش درخواست کمک کرد و کوروش نیز آراسپ را سرزنش کرد و زن را از دست او نجات داد و البته آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد و در ازای آن کار به دنبال آبراداتاس رفت (از طرف کوروش) تا او را به سوی ایران فرا بخواند .

سپس آبرداتاس به ایران آمده و از ما وقع اطلاع حاصل یافت. پس برای جبران جوانمردی کوروش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند.

می گویند در هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت:" قسم به عشقی که من به تو دارم و عشقی که تو به من داری… کوروش به واسطه جوانمردی که حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق شناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده خود بداند ونیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل اینکه من زن برادر او باشم "

خلاصه اینکه در جنگ مورد اشاره آبراداتاس کشته می شود و پانته آ به بالای جسد او می رود و به شیون وزاری می پردازد. کوروش به ندیمان پانته آ سفارش می کند که  مواظب باشند کاردست خودش ندهد . شیون و زاری این زن عاشق هنوز در گوش تاریخ می پیچد و تن هر انسانی را به لرزه در می آورد که می گفت :" افسوس ای دوست باوفا و خوبم ما را گذاشتی و در گذشتی … به درستی که همانند یک فاتح در گذشتی "

پس از آن در پی غفلت ندیمه چاقویی که همراه داشت را در سینه خود فرومی کند و در کنار جسد شوهرش جان می سپارد .

هنگامی که خبر به کوروش می رسد ندیمه نیز از ترس خود را می کشد برای همین است که در تایلو جسد زنان دو تا است . و باقی داستان که در تابلو مشخص است . آری چنین است که بزرگمردی  به نام کوروش در تاریخ جاودانه می شود

اين مطلب را از طريق ايميل دريافت كردم ولي مدتي پيش معلم كلاس خلاقيت پانته ا خواسته بود كه هر كسي معني اسمش رت بياورد و در جستجوي اينترنتي به اين داستان برخوردم و حالا اينجا داستان كاملش آمده است.

ارادتمند صفا

پبنوشت: پانته آ از من می پرسه که مامان فقط اسم من آخرش آ اول داره فکر می کنم اسم دیگه ای به یاد نمی یاد جواب می دهم که بله مامان جان فکر می کنم فقط اسم شماست که آخرش آ اول داره

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/11/07ساعت 9:2  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

۱- پانته آ شيفته استقلالي شده كه در مدرسه به دست آورده و از اينكه مثل مهد كودك زير ذره بين نيست لذت مي بره
اوايل عاشق خريد كردن از بوفه بود و اينكه موقع ناهار اسمش را صدا كنند و ظرف غذاي يك بار مصرف را بدهند دستش بعد چند قاشق بخوره و درش را ببنده و چند دقيقه ديگه دوباره چند قاشق ديگه  با اينكه چندان از غذايي كه مدرسه ميدهند مطمئن نبودم ولي به خاطر اينكه تبش بخوابه چيزي نمي گفتم تا اينكه هفته گذشته گفت كه دوست داره ظهر ها هم دستپخت مامان را بخوره 
ظرف غذايي  را كه زهرا دوست مهدكودكش براي تولدش هديه داده بود و هر وقت منو مي ديد مي گفت "خاله غذا درست كن بريز توي ظرف پانته آ بياره مدرسه" را غذا ريختم و پانته آ برد مدرسه
همان روز اول از روي ميزش ناپديد شد و مجبور شدم ظرف غذاي ديگه اي كه خودم وقتي دبستاني بودم استفاده مي كردم و مادرم هنوز نگهش داشته بود را براي پانته آ آماده كنم
خوب ظرف استيل قديمي و با چفت و بستي كه براي پانته آ كمي سخت است وقتي ساعت ۴ بعدازظهر رفتم دنبالش پرسيدم ناهار خوردي؟ و پاسخ شنيدم كه "نه نتونستم در ظرف را باز كنم" آنقدر ناراحت شدم كه نگو اين بچه اونقدر بي زبونه كه حتي از همكلاسي و معلمها كمك نخواسته البته از شدت عصبانيت خيلي دعواش كردم حتي مربي شان هم خيلي ناراحت شد و گفت كه چرا به او نگفته كه برايش در ظرف را باز كنه ولي خوشبختانه ظرف غذاي خودش هموني كه زهرا هديه داده به طور ناگهاني پيدا شد

۲- يك روز كه پانته آ را مدرسه رسوندم ديدم عده اي از مادرها و همچنين نماينده والدين مقابل درب مدرسه مشغول گفتگو هستند رفتم جلو تا سر در بيارم جريان چيه؟ بحث در مورد اين بود كه ناهار را قبل از تعطيلي مدرسه پخش مي كنند و بچه هايي كه ناهاري نيستند بوي غذا بهشون مي خوره و دلشون مي خواد و خانم نماينده از مدير مدرسه خواهش كرده كه ناهار رادير تر بدهند و او قبول نكرده چون از جايي كه غذا را تهيه مي كند اين آخرين سرويس اش است و دير تر از اين سرويس نمي دهد و حالا از ما كه بچه ها مون ناهاري هستند مي خواست كه بريم و از مدير مدرسه بخواهيم كه ناهار را دير تر بدهند!!!
و همچنين  مي فرمودند " ما چه كار كنيم شما كارمندين، خوب يك لقمه براي بچه هاتون درست كنيد!!!"
از خودخواهي بيش از اندازه و بي منطقي اي و قضاوت نادرستش خيلي دلم گرفت فقط بهش گفتم كه "شما مگه از كيف خوراكي بچه ها خبر داريد و آمار مي گيريد كه اينطوري قضاوت مي كني"

براي خودم و همه خانم هاي كارمندي كه به قول پدرم بهشون ظلم مضاعف ميشه متاسف شدم كه حتي لحظه اي حتي براي به خودمون فكر كردن هم نداريم و از كله سحر تا بوق سگ مي دويم كه آب از آب تكون نخوره اونوقت اون خانم كه راحت فقط خانه داري مي كنه اينطوري قضاوت بكنه
هر چند من براي خودم و خانواده ام تلاش مي كنم و حرف غير منطقي و تائيد و تكذيب او ذره اي برايم ارزش نداره
۳- حدود يك ماه پيش از مدرسه نامه آمد كه اگر مايل به اين هستيد كه فرزندتان تست جسماني شود ۲۰۰۰ تومان پول و رضايت نامه امضا شده را بفرستيد مدرسه و چند روز بعد هم تست انجام شد و هفته گذشته نتيجه را به نام شناسنامه جسماني تحويلمون دادند كه براي پانته آ :
لوردوز كمر : ۱۰٪ (گودي كمر)
زانوي چپ و راست: ضربدري
عضلات شكم: ضعيف
كف پا: صاف
تشخيص داده شد و روز چهارشنبه هم يك جلسه گذاشتند كه موارد ذكر شده را توضيح و راه حلهايش را ارائه دادند و قراره يك سي دي بدهند كه در آن نرمش هاي مفيد براي حل اين مشكلات توضيح داده شده
اين خيلي خوبه ولي براي اطمينان تصميم دارم به يك ارتوپد هم مراجعه كنم
سخنران مي گفت كه از پنج سال پيش اين طرح را در منطقه ۸ شروع كردند و پنج سال پيش ۴۰٪ دختران دچار مشكل بودند و حالا در ۹۰٪ دخترها عارضه ديده مي شود كه جاي تاسف است.

از ابراز محبت هاي شما و تبريك ۴ سالگي وبلاگمون ممنون
ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/11/04ساعت 9:15  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

وبلاگ داشتن هم برای خودش یکجور زندگیه یا شاید تغییر روند زندگی !‌ یعنی صبح اول وقت بدون اینکه دست به کاری بزنی اول میری وبلاگت رو چک میکنی ببینی کی کامنت گذاشته و جواب بدی بعد میری ایمیل رو چک میکنی ببینی چه خبره ؟ بعد لیست وبلاگ های دوستان ،آشنایان ،دشمنان ،خوبان ،بدان ، همه رو یک نگاهی میندازی و کامنت ها رو با توجه به خصوصیات صاحب وبلاگ و خصوصیات خودت و عقایدت میذاری !‌ بعد طی روز هم هر وقت بیکار شدی از کوچکترین زمان خالی برای سر زدن به وبلاگت استفاده میکنی !‌ در کنار این وبلاگ دوستان مجازی داری که تا حالا ندیدی و برای خودت یک شکل و شمایل و عقیده و تفکر برای طرف ساختی و یک جورائی به فکرشونی و یک تعداد از دوستان که از نزدیک دیدی و یک جورائی بیشتر دل نگران و یا خوشحال برای اخبارشون هستی ! خلاصه یکجورائی ، ناجور درگیر این وبلاگ میشی و طیف دوستانت خیلی وسیع میشه از دانشجو تازه وارد به دانشگاه تا کارمند و آرشیتکت و خانه دار و کارشناس و خبرنگار و کافه دار و دندانپزشک ، دکترا(از طب تا حقوق ) ! مقیم ایران و آمریکا و انگلیس و استرالیا و ......... دنیای عجیبیه این وبلاگ ! 

در هر صورت اینهمه بدیهیات که همه میدونن نوشتم که بگم این دی ماه وارد پنجمین سال وبلاگ نویسیمون شدیم و خوشحالیم در طول این 4 سال دوستان خیلی خوب و مهربان و دلسوز  پیدا کردیم و به اونها می بالیم که در غمها و غصه ها و خوشحالی ها اگر باهامون تماس نگرفتند با کامنتهاشون بهمون دلگرمی دادند از همین جا  همه دوستانمون رو می بوسیم از دم!  زن و مرد هم نداره ! البته دستشون رو !‌ بالاخره ممکنه متاهل و مجرد و زن و مرد و نامحرم و غیره باعث بشه این وبلاگ هم فیلتر بشه !!!


ارادتمند وفا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/11/01ساعت 11:21  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

این داستان كوتاه در وزارت ارشاد اجازه چاپ نگرفت تا اینكه نویسنده ملزم شد هركجا واژه ی سبز به كار رفته به رنگ دیگری تغییر دهد! از زرده میدان تا زردوار شاگرد راننده اتوبوس مرتب داد میزد: زردوار، زردوار … بدو حركت كردیم … زردوار جا نمونی. زردعلی نفس زنان خودش را به اتوبوس رساند، نوجوانی زرده رو كه هنوز پشت لبش زرد نشده بود، یك كیسه گوجه زرد را به زور با خود حمل میكرد، بعد از اینكه كیسه ی گوجه زرد را در صندوق بغل اتوبوس گذاشت نفسی كشید و سوار شد. حق داشت نفس نفس بزند، طفلكی از زرده میدان تا ترمینال با آن بار سنگین گوجه زرد پیاده آمده بود. زردعلی چند ماهی میشد كه از زردوار آمده بود تهران برای كار، او در یك مغازه ی زردی فروشی شاگرد شده بود، تمام روز با میوه جات و زردیجات سر و كار داشت و گاهی به سفارش مشتری زردی هم پاك میكرد، آخر وقت ها هم فلفل زردهای درشت را به سفارش كبابی محل جدا میكرد. حالا در موسم زرد بهار با اشتیاق فراوان قصد برگشت به روستای سرزردشان را داشت. دلش برای خوردن زردی پلو كنار خانواده پر میزد، فكر می كرد امسال حتما خواهرش دوباره برای باز شدن بختش تمام وقت زرده گره زده است، در این بهار كاملا زرد با آن زرده زاران بكر و دست نخورده، دویدن روی تپه های سرزرد، غلطیدن روی زرده ها دیوانه اش كرده بود. هنوز شاگرد راننده فریاد میكرد: زردوار بدو كه حركت كردیم زردوار بدو. راننده اتوبوس داشت برای همكارش تعریف میكرد كه چطور مامور راهنمایی رانندگی بر سر عبور از چراغ زرد كه زرد نبود بلكه زرد بود او را متوقف و طلب رشوه كرده بود. زردعلی بیقرار حركت كردن اتوبوس بود، از سر بی حوصلگی تزئینات جلوی اتوبوس را از نظر میگذرانید، خرمهره های آویزان از آینه – دسته گلها و زرده های روی داشبورد پرچم زرد و سفید و قرمز ایران – شعری كه قاب شده به ستون وسط چسبیده بود (منچه زردم امروز) وكنار زردعلی سیدی با شال و كلاه زرد نشسته بود، بیتابی او را كه دید با لهجه ی زردواری گفت: چیه فرزندم؟ دلت شاد و سرت زرد باد، چرا اینقدر نگرانی؟ زردعلی با ناراحتی جواب داد: اینجوری كه معلومه نصف شب میرسیم زردوار، سید كلاه زردش را روی سر جابجا كرد و ادامه داد: بالاخره می رسیم حالا یك كم دیر بشه چه اشكالی داره ؟ بعد یك مشت چاغاله ی زرد ریخت تو مشت زردعلی و گفت: برگ زردیست تحفه ی درویش

پینوشت : این متن توسط ایمیل به دستم رسید نمیدونم توسط کی نوشته شده امیدوارم ما رو ببخشه که بدون نام اینجا گذاشتم 


ارادتمند وفا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/10/23ساعت 16:21  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

همه خانواده براي گذراندن يك شب به يادماندني در قايق تفريحي همراه با شام و موسيقي كه از مدتها قبل رزرو شده بود لحظه شماره مي كردند قرار بود حضور دوست عزيزي را جشن بگيرند.
روز موعود فرا رسيد، همه چيز مهيا بود، آسمان صاف و پر ستاره و زيبائي ماه شب چهارده در آب دو چندان شده بود.
همه مهمانان به موقع رسيدند بهترين ميز در بهترين جاي عرشه كشتي انتخاب شد و همه با نوشيدني پذيرائي شدند و عكس يادگاري لحظات ناب را جاودانه كرد.
كشتي با سرعت كمي حركت كرد. وزش نسيم پائيزي گوشزد مي كرد پوشيدن يك بالاتنه لازم است، گفتگوها گل انداخت و دوست عزيز با لطيفه هاي دسته اول و بيان شيرينش همه را از خنده روده بر كرد. ژرژ هم مي خندید خيلي بلندتر و طولاني تر از بقيه و دوست عزيز خوشحال از ابراز شادي ژرژ، كلامش را رنگ و لعاب بيشتري داد.
ژرژ ۳۶ ساله سن دارد ولي دلش ۴ سال بيشتر ندارد مي خندد و مي خندد و درخواست تكرار لطيفه هايي را دارد كه قطعا چندان متوجه طنز ظريفش نمي شود.
ناگهان سرفه هاي ژرژ شروع شد كه به اين زودي ها قطع نميشد، آب و نوشيدني و چاي و دارو هيچ كمكي نمي كند و سرفه ها ادامه دارد تا اينكه تهوع هم اضافه مي شود.
همه گارسن ها و مدير رستوران نگران دور ميز جمع هستند و چهره گرد و چشمهاي بادامي و بدن كوتاه و تنومندش همه را آگاه مي كند كه او مثل بقيه نيست ميز و كف زمين كثيف شد و همه نگران فقط نگاه مي كنند مادر آنچه به فكرش مي رسد انجام داد ولي بيفايده است. تا كم كم سرفه كم و كمتر شد.
جا را تغيير مي دهند طبقه پائين كه فضاي بسته است به نظر مناسب تر مي آيد ولي جمع شاد و سرخوش پراكنده مي‌شوند و با شنيدن هر صدايي از ژرژ چشمان نگرانشان به سمت او مي گردد.
مادر تكيده و خواهر و برادرانش ناراحت و شرمسار هستند و براي پايان مهماني لحظه شماري مي كنند.

 بار اول نيست كه لحظات خوب خانواده به بدترين شکل ممکن  تبديل شده و اين شرايط را ۳۶ سال است كه مكررا تجربه كرده اند خواهر جوانترش روحيه يك دختر ۲۵ ساله را ندارد و مادر و پدر با روحي متلاشي فقط جسمي متحرك به نظر مي رسند هيچ پزشكي نتوانست توضيحي براي تولد كودك با معلوليت ذهني آنها را توجيه كند فقط يك اتفاق بوده و شانس و اقبال بد آنها 
بيش از يك بچه برايش انرژي گذاشتند براي بچه اي كه هيچ وقت بزرگتر و عاقلتر از ۴ سال نشد
سلامت رواني خانواده به خطر افتاد و مادر كه گويا ژرژ برايش اكسيژن بود حاضر به شنيدن هيچ راه حلي نيست ولي ۴ فرزند سالم و مادر و پدري كه با عشق زندگي را آغاز كرده بودند، هم حق داشتند زندگي خوشبخت تر و آينده روشن تري داشته باشند ولي ...

سوال۱-  اگر كسي صاحب فرزندي با معلوليت ذهني شود چه بكند بهتر است؟
پاسخ:
۱- به آسايشگاه بسپارد تا سلامت رواني خانواده را حفظ كند.
۲- از پرستار استفاده كند تا كمتر درگير مشكلاتش شود.
۳- عمر و زندگي اش را فداي او كند

سوال ۲ - چرا خداوند در روز هشتم ژرژ را آفريد؟
پاسخ:
۱- براي اينكه قدر سلامتي خود را بدانيم
۲- براي اينكه بنده اش را ادب كند
۳- از ديد ما معلول است وگرنه ...
۴- بهشت و جهنم در همين دنيا است

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/10/08ساعت 14:0  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

روز سه شنبه گذشته با پانته آ و علی پلنگ و مریم جان  "نمایش هاملت شازده کوچولو دانمارک" را دیدیم

نام نمایش: هاملت شازده کوچولوی دانمارک
نویسنده: تورستن لترز
کارگردان: رضا بابک
بازیگران: لیلی رشیدی، پرستو گلستانی، بهرام شاه محمدلو، حسن دادشکر، جمشید جهانزاده، داریوش موفق، علی رضا ناصحی، حمید فلاحی، مریم بیدختی، محمد زیگساری
زمان اجرا: آذر و دی ۱۳۸۸
محل اجرا: تماشاخانه ایرانشهر
ساعت اجرا: ۱۸ هر روز یکشنبه تا جمعه
قیمات بلیط: ۵۰۰۰ تومان

پانته آ روزهای چهارشنبه درسش سبکه یعنی عروسک سازی و خلاقیت و اینجور قرتی بازی ها دارند بنابراین سه شنبه مشق ندارند و برای تفریح همگانی روز مناسبی است
آگهی نمایش را توی موسسه موسیقی پارس دیدم و با مریم جان هماهنگ کردم و بلیط را از قبل رزرو کردم.
پانته آ ساعت ۴ تعطیل میشه و تا موقع اجرا ۲ ساعت وقت داشتیم با همدیگه رفتیم رستوران خانه هنرمندان خیلی فضایش را دوست دارم، جاتون خالی بستنی و شکلات داغ خوردیم و کمی املا درس ش و فصل ۳ علوم را تمرین کردیم و کلی به سوالای مسخره علوم خندیدیم مثلا حیوانات از چه جهاتی با هم تفاوت دارند؟ یا اینکه حیوانات چرا حرکت می کنند؟!!!!
خیلی خوش گذشت و ساعت ۳۰/۵ به سمت سالن نمایش راه افتادیم بگذریم که پارک هنرمندان خودش پر از سوژه های دیدنی و جوجه هنرمنده است ولی ما بلیط نمایش هاملت را داشتیم
اتفاقا روز اجرای خصوصی نمایش "روز حسین" آقای رحمانیان هم بود و داخل سالن انتظار هم نمایشی از مدعوین بر پا بود.
پانته آ از رضا بابک "به قول خودش آقای پروانه" امضا گرفت و حدود ساعت ۱۸ هم مریم جان و علی آقا پلنگ هم به ما ملحق شدند
و اما اصل مطلب نمایش:
بازی ها و دکور و لباسها و گریم عالی بود
تلخک داستان هاملت یه دختر فوق  العده با نمک بود که بچه ها عاشقش شدند و حسابی از دستش خندیدند
داستان نمایش هدف دار و جالب بود بعد از مدتها بازی داریوش موفق را دیدم که هنوز همانطور بانمک و شیرین است.

به پانته آ و علی خیلی خوش گذشت و البته اجرا برای بزرگترها هم جالب بود
برای اولین بار بود نمایشی را توی تماشاخانه ایرانشهر می دیدم سالن مجهز و خیلی قشنگی ساخته شده و آبرومند برای هنر تاتر

"کودک بودن" یا "کودک نبودن" مسئله این است

توصیه می کنم از دست ندید و حتما برین و نمایش را ببینید.

نمایش "روز حسین" محمد رحمانیان هم با گروه زیادی از هنرپیشه های حرفه ای و آماتور به زودی به روی صحنه می ره که باید دیدنی باشه

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/10/03ساعت 9:17  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

نامه بسیار زیبای نادر ابراهیمی به همسرش

این مطلب را كه بخشی از یكی از نامه‌های نادر ابراهیمی به همسرش است از طريق ايميل دريافت كردم و در ايميل توصیه كرده كه همه زوج‌ها این نامه را چندین بار و نه به‌تنهایی كه با هم و در كنار یكدیگر ‌ بخوانند. این نامه را به همه زوج‌های ایرانی تقدیم می‌كنیم.

 

همسفر!

در این راه طولانی كه ما بی‌خبریم

و چون باد می‌گذرد

بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند

خواهش می‌كنم! مخواه كه یكی شویم، مطلقا

مخواه كه هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد

مخواه كه هر دو یك آواز را بپسندیم

یك ساز را، یك كتاب را، یك طعم را، یك رنگ را

و یك شیوه نگاه كردن را

مخواه كه انتخابمان یكی باشد، سلیقه‌مان یكی و رویاهامان یكی.

هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.

و شبیه شدن دال بر كمال نیست، بلكه دلیل توقف است

 

عزیز من!

دو نفر كه عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست كه هر دو صدای كبك، درخت نارون، حجاب برفی قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت كه یا عاشق زائد است یا معشوق و یكی كافی است.

عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .

من از عشق زمینی حرف می‌زنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یكی در دیگری.

 

عزیز من!

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یكی نیست، بگذار یكی نباشد .

بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.

بخواه كه در عین یكی بودن، یكی نباشیم.

بخواه كه همدیگر را كامل كنیم نه ناپدید .

بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنیم ،اما نخواهیم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.

بحث، باید ما را به ادراك متقابل برساند نه فنای متقابل .

اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .

سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است.

بیا بحث كنیم.

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.

بیا كلنجار برویم .

اما سرانجام نخواهیم كه غلبه كنیم.

بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، در بسیاری زمینه‌ها، تا آنجا كه حس می‌كنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ كنیم.

من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم كنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.

بی‌آن‌كه قصد تحقیر هم را داشته باشیم .

عزیز من! بیا متفاوت باشیم.

 ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/10/01ساعت 9:57  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

Free Image Hosting

پانته آ كنار آكواريوم بسيار زيباي هتل آتلانتيس در پالم دبي

Free Image Hosting

پانته آ در مدينه الجميرا (ونيز دبي) در رستوران انار كباب خورده و با برج العربي عكس مي گيره

Free Image Hosting

پانته آ داخل كشتي كه روي كانال دبي حركت مي كرد شبي به ياد ماندني در آن گذرانديم

Free Image Hosting

پانته آ در هتل نوتا با گوزنهاي بابا نوئل

Free Image Hosting

پانته آ و دائي بسيار عزيزم كه براي ديدنشون به دبي رفتيم

Free Image Hosting

پانته آ داره املاي والد سنجي اش را مي نويسه

Free Image Hosting

پانته آ آماده شده براي رفتن به رستوران بوفه نايب و همنشيني با دوستان وبلاگي
این لباس با کلاه را عمه بسیار عزیز وفا برای پانته آ بافته اند دستشون درد نکنه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/29ساعت 12:14  توسط صفا و وفا و پانته ا  |