تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker Lilypie5th Birthday Ticker یک صفا و دو وفا
داستان های یک خانواده با وفا و با صفا
صبحها ساعت کاری شرکت ما ۷:۳۰ شروع میشه و وفا ساعت ۸ الی ۸:۱۵ و پانته آ هم برنامه روزانه مهدکودک ساعت ۸ شروع میشه ولی بچه ها را از ۷ می پذیرند

همیشه طوری از خونه بیرون می آئیم که اول پانته آ را برسونیم و بعد من حداکثر تا ۷:۴۵ کارت بزنم و بعد وفا میره سرکار- اگه بعد از ۷:۴۵ کارت بزنم کسر کار محاسبه میشه و نگاه چپ چپ رئیس را به دنبال داره که اکثرا من کار خودم رو می کنم و اعتنائی به تاثيرات دیر رسیدن نمی کنم ولی تازگی ها صبح پانته آ به موقع بیدار میشه ولی سر صورت شستن و آماده شدن و رفتن بیرون از خونه خیلی معطل می کنه و طوری شده که من ۸ - ۸:۳۰ - ۸:۴۵ می رسم سرکار

برنامه روزهای کاری ما اینطوریه: من ساعت ۵:۴۵ بیدار میشم و وسایل خودم و پانته آ را آماده می کنم و لقمه صبحانه آماده می کنم و حدود ۲۰ الی ۳۰ دقیقه با تلویزیون ورزش می کنم و ساعت ۶:۳۰ پانته آ  و وفا را بیدار می کنم تا اینجا همه چیز مرتبه و به موقع است ولی بخش بیدار کردن گاهی ۴۵ دقیقه طول می کشه و تازگی ها ساعت ۷:۳۰ زودتر از خونه بیرون نمی آئیم

پانته آ بر سر اینکه صورت بشوره و مسوالک بزنه و چی بپوشه و چطوری موهاشو درست کنه و چی با خودش ببره مهدکودک به قدری از من و وفا انرژی می گیره که گاهی کار به عصبانیت می کشه

امروز صبح پانته آ ساعت ۶:۱۵ بیدار شد و اومد كنار من که ورزش می کردم روی کاناپه دراز کشید و گفتم " برو دست و صورتتو بشور و بابا را صدا کن " از جا بلند شد و رفت توی اطاقش سرگرم بازی دوباره بهش گفتم "من تا ساعت ۷ صبر می کنم آماده بودی با هم بیرون میریم اگه آماده نبودی من خودم با تاکسی می روم تو بمون با بابا بیا" ساعت ۷ شد و همچنان مشغول بازی خودش بود و کارتون تماشا می کرد شیر و عسلش را خورده بود و خیلی عصبانی بودم ساعت ۷ شد و دوباره بهش گفتم که باید چه بکنه حتی جوابم را نداد و من هم صبر کردم وفا از دستشوئی بیرون اومد بهش گفتن که من دیرم میشه و هر روز دارم خیلی دیر می رسم و پانته آ وسایلش مرتبه اگه تا حاضر شدن شما حاضر شد با هم برید مهدکودک اگر نه بمونه خونه و به بازیش ادامه بده و شما برو سرکارت و با یک خداحافظی جدی زدم بیرون ساعت ۷:۱۰ دقیقه بود و ساعت ۷:۳۵ شرکت بودم ولی نگران وضعیت خونه.

ساعت ۹ به وفا زنگ زدم پرسیدم چه کار کردید گفت بعد از رفتن من پانته آ به سرعت کارهایش را انجام داده و قبل از حاضر شدن وفا آماده و کفش پوشیده دم در منتظر بوده و ساعت ۷:۵۰ مهدکودک بودند

نمی دونم نتیجه این حرکت چیه ولی فکر می کنم دیگه باید نظم را جدی تر گرفت دو سال دیگه بايد بره مدرسه و دیگه باید به موقع مدرسه باشه.

پی نوشت: امسال تابستان تلویزیون ایران هیچ برنامه به درد بخوری نداره و هر شب از آرشیو دي وي دي ها يكي انتخاب مي كنيم و بد نيست خوبه پريشب بادبادك باز را ديدم بازي ها خيلي خوبه و فيلم روان و دوست داشتني اي موسيقي خوبي داره و به رمان به شدت وفاداره فقط فارسي حرف زدنشون حكايتيه

ارادتمند صفا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/11ساعت 12:40  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

امروز بر اساس تقویم رسمی روز زن و مادر نام گذاری کرده اند و در حاشیه آن چند مطلب است که روی دلم مونده و دوست دارم یک جایی مطرحش کنم و کجا بهتر از اینجا:

۱- اولین اس ام اس تبریکی که دریافت کردم این بود "زن نمک زندگیه و خداوند آفریدتش تا کنار مرد باشه تا مرد نگنده" با مزه بود و لبخندی بر لبم نشاند برای دوستی ارسال کردم و پاسخ داد بعضی از آقایان بیش از حد از نمک استفاده می کنند و باعث بالا رفتن فشار خون و سکته قلبی میشه و همکارم ادامه داد پس باید احتیاط کرد.

۲- برای تمامی دوستانم که زن هستند به این مناسبت اس ام اس تبریک ارسال کردم و یکی جواب داد که امسال ۴ تیر پارسال ۱۴ تیر چرا باید روز زن بر اساس تاریخ قمری باشه و روز ثابت و مناسبت ایرانی نداشته باشه
به نظر من تفاوتی نمی کنه که چه روزی باشه و دلیل نام گذاری آن چی باشه مهم اینکه روزی را تعیین شده تا اگر مادرانمان و همسرانمان را فراموش کرده ایم و نادیده گرفته ایم یادآوری بشود و فرصتی دست بدهد به این بهانه تشکر و تقدیری انجام شود حالا چه روزی باشه به نظر من اصلا مهم نیست

۳- امروز صبح اول وقت برای کار اداری به سازمانی مراجعه کردم و به اطاق که وارد شدم دیدیم همه پرسنل پشت میزنشین زن هستند سلام گفتم و با لبخند روز زن را بهشون تبریک گفت با تعجب نگاهم کردند و یکیشون گفت آره امروز روز زنه یادمون نبود - ما زنان وقتی خودمون خودمون را فراموش می کنیم چه توقعی از دیگران داریم.

۴- هر سال شرکت به مناسبت روز زن به همه خانمها سکه می دهند و سال گذشته قرار بر این شده که به آقایان هم سکه بدهند که تقدیم همسران و یا مادرانشان کنند دو تا از همکاران مجرد هستند و مادرشون هم از دست دادند و ناباورانه اسمشون در لیست دریافت کنندگان سکه نبود
این کار خیلی زشت بود و همه از این بابت ناراحت شدند ولی مدیریت اینجوری تصمیم گرفته بود
می بینید حتی اجازه می دهند به خودشون که در احساست و مسائل خصوصی همه وارد بشوند و دخالت کنند

۵- من از زمانی که خودم راشناختم از این که دختر زاده شده ام حس خوبی داشتم و با رابطه صمیمانه ای که با مادرم و مادربزرگهایم که هر دو شیرزنی بودند، زن بودن را آموختم و بعد از ازدواج در کنار وفا نسبت به همسر بودن هم احساس خوبی دارم و با تولد پانته آ لذت و خوشی من از زن بودن به اوج خود رسید و ارزش مادران برایم صد چندان شد و از لحظه لحظه مادر بودنم لذت بردم و امیدوارم که بتوانم این حس خوب زن بودن را که از مادرم هدیه گرفته ام به خوبی به پانته آ منتقل کنم.

روز مادر و روز زن مبارک

ارادتمند صفا

تقدیم به صفای زندگیم

صفرم – آمدم این پست رو بذارم صفا اس ام اس زد که آپ کردم  چون نمیشد یک روز دیگه آپ کنم پس ادامه پست صفا نوشتم  

یکم – روز زن رو به تمام زنان که این وبلاگ رو میخونن یا نمیخونن تبریک میگم میخواستم به تک تک وبلاگهائی که میخونم و صاحبانشان زنان هستند برم و کامنت تبریک بذارم گفتم یک پست بنویسم . پس ای زنانی که بعضیهای شما از خیلی از مردان مردترید روزتان مبارک .

دوم -  در سالیان دور نمیدونم چه سالی پسر جوان و سر زبان داری در یک شرکت کامپیوتری کار میکرد که برنامه نویس ارشد اون شرکت بود و در اداره بین الملل بانک فلان به عنوان پیمانکار مشغول به کار بود. یک روز گفتند شرکت دختری رو استخدام کرده که در دفتر مرکزی آموزش میبینه . و یکهفته بعد گفتند که این دختر خانم به خاطر نصیحت یکی از شرکا شرکت با گریه اونجا رو ترک کرده بعد از دو روز گفتند برگشته خب  پسر جوان از زور فضولی داشت میترکید که این دختر خانم رو ببینه که عجب دختر لوسی که به خاطر هیچی قهر میکنه میره .خلاصه یک روز میره شرکت و دختر خانم رو میبینه البته نیمرخ چون پشت کامپیوتر کار میکرد و پسر داستان ما رو اصلا تحویل نمیگیره . قیافه دختر هم معمولی قد 165 تا 170 ابروهای پیوسته و یک جوری مرموز که نمیتونی بفهمی توی فکرش چی میگذره خب پسر داستان ما به دلیل مریضی حادی که داشت و دکترها جوابش کرده بودن چون این بیماری بیش از حد خطرناک بود که همان فضولی مزمن حاد بود تصمیم میگیره این جزیره ناشناخته رو بیشتر بشناسه . از شانسش بعد از دوره کارآموزی این خانم منتقل میشه به همان اداره آقا پسر و طبیعتا آقا پسر باید مشکلات فنی رو حل کنه  پس ارتباط برقرار میشه ارتباطی که این دختر خانم و آقا پسر متوجه میشن که چقدر وجه اشتراک دارند بنابر این دیگه جشنواره فیلم فجر با هم میرفتند تئاتر با هم میرفتند سر کار کسی جرات نداشت چپ به دختر خانم نگاه کنه حتی حرفی بزنه چون این آقا پسر اگر هیچی نداشت زبون تند و تیزی داشت که کسی یارای مقابله با اون رو نداشت بنابر این خیلی دنیا به کام بود بعد از تعطیلی کار اوایل از خ امام خمینی تا انقلاب با هم میرفتند بعد بعضی روزها این مسیر رو پیاده میرفتند بعد کم کم تا بهارستان بعد تا پیروزی بعد منزل دختر خانم عوض شد رفت تهران پارس که این مسیر عوض شد و پسر تا هفت حوض خط قرمزش بود و خودش دوباره برمیگشت خ امیر آباد . حقوقش هم بود 43000 تومان . تا اینکه یک روز توی خ انقلاب روبروی تئاتر شهر از پل کالج تا تئاتر شهر طول کشید که پسر به دختر خانم بگه دوستت دارم و میخوام باهات ازدواج کنم این زمان تقریبا یکسال بعد از آشنائی با این خانم بود که حتی آقا پسر دست این خانم رو هم لمس نکرده بود نه اینکه این آقا پسر خجالتی یا دختر گریز باشه نه برعکس تا قبل از خدمت سربازی و رفتن سر کار گربه های ماده هم از دستش در امان نبودند چه برسه به آدمیزاد منظور شیطنت های جوانیست ولی تصمیم داشت و میخواست زندگی کنه . وقتی آقا پسر با خانوادش مطرح کرد با مخالفت مادرش  که اصلا انتظار نداشت مواجه شد و دوران نامزدی جاویدن این گل  پسر و دختر خانم شروع شد به مدت 7 سال چون آقا پسر به خانوادش علاقه داشت و تصمیم گرفته بود که صبر کنه و دختر خانم هم به خاطر علاقه اش مردانه این آقا پسر رو شرمنده کرد و موند نه اینکه خواستگار نداشته باشه نه ولی دل این دختر خانم با این آقا پسر بود خب بعضی وقتها تحمل به آخر میرسید غر زدن و سیاست بازی و قربون صدقه رفتن مسکنی بود بر این درد هم خانواده دختر خانم میدونستند و هم خانواده آقا پسر که جریان چیه ولی همه چیز در سکوت بود و من خوبم ! تو هم خوبی ! پس همه خوبند ولی هیچکس از دل این آقا پسر و دختر خانم خبر نداشت ! نمیدونم چند دفعه ولی بارها شده بود که از هفت حوض تا پمپ بنزین امیر آباد این آقا پسر پیاده رفته بود بدون اینکه متوجه بشه زیر بارون توی گرما ولی تحمل کردند تا اینکه یک روز بعد از این هفت سال مادر آقا پسر بعد از ظهر آمد خانه و گفت تو میخوای برای ازدواج چکار کنی ؟ پسر هم گفت همان که گفتم و مادر گفت : قرار بذار هتل آمریکائی (صحرای فعلی ) من و این دختر خانم صحبت کنیم، تنها !!!!!! و بعد از صحبتها قرار خواستگاری و ازدواج  گذاشته شد و این آقا پسر و دختر خانم  با یک مراسم عروسی شاهانه در یک باغ در  خ دربند با بهترین اشربه و اطعمه  از مهمانها پذیرائی کردند و رفتند خونه خودشون یک خونه 50 متر توی خ صفا که با دوراندیشی پدر دختر خانم خریداری شده بود و پسر و دختر وسایلشون رو بردند  و زندگی شروع شد انقدر در این هفت سال این دختر و پسر مصیبت کشیده بودند که بدترین شرایط زندگی هم براشون زیباترین لحظات بود خریدن کوچکترین وسیله برای خانه باعث شادی بود تا اینکه بعد از یکسال و نیم آپارتمان تبدیل به  یک آپارتمان 60 متری در تهرانپارس شد رنو مدل 62 سبز تبدیل به پراید سفید 81 شد بعد از پشت سر گذاشتن مشکلات  این زوج تصمیم به بچه دار شدن گرفتند و بچه دار شدن و از اون خونه 60 متری نقل مکان کردند به یک آپارتمان 140 متری در شمال غرب تهران پراید شد 206 و یک وبلاگ ثبت شد به نام یک صفا و دو وفا که شما الان دارید میخونید .

همسر نازنینم به خاطر تمام آزارها و اذیتهایی که کردم و شدی و به خاطر تمام عشقی که در زندگی به پای من و دخترمان گذاشتی این روز را به تو صفای زندگیم تبریک میگم . گور پدر هجری قمری یا شمسی یا میلادی یا شاهنشاهی من هر روز که تو رو میبینم برای این زندگی شکر میکنم و توی دلم تبریک میگم و بلند میگم دوستت دارم !

ارادتمند وفا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/04ساعت 14:48  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

فتوبلاگ را با عکسهای کنسرت کلاسی پانته آ آپ کردم

کنسرت روز ۲۱ خرداد برگزار شد

http://www.photoblog.com/1safa2vafa/2008/06/22/

اردتمند صفا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/02ساعت 14:56  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

چند سالیه که محل بعضی از پروژه های  شرکت  وفا که توی  آن کار می کنه استان  آذربایجانه و همیشه از طبیعت و زیبائی اش تعریف می کرد وقتی پانته آ یک ساله بود همراه با مادرم و پدر خدابیامرزم سفر بسیار خوبی به زنجان و ارومیه داشتیم  که بیشتر به پیشنهاد پدرم بود که خیلی دوست داشت دریاچه ارومیه و عبور از روی دریاچه را تجربه کنه و بسیار بهش خوش گذشت (یادش بخیر - تمام مدت سفر یاد او و مسافرتمون می افتادم)

از حدود سه ماه پیش بعد از اینکه تقویم سال ۱۳۸۷ را رویت کردیم و دیدیم عجب تعطیلات دبشی توی خرداد هست تصمیم گرفتیم سفری به تبریز و مخصوصا کندوان داشته باشیم و دست به کار شدیم اول هتل کندوان که ۱۰ سوئیت بیشتر نداره را چک کردیم و ۱۷ و ۱۸ خرداد جا داشت و رزرو کردم و بعد خیلی شانسی از روی سایت  هتل يار به آدرس   www.hotelyar.com  با تعجب مسئول سايت تنها اطاق خالي هتل پارس ايل گلي تبريز را براي 15 و 16 خرداد رزرو كرديم (اضافه مي كنم كه سايت خيلي خوبيه كه ميشه از طريق اون توي تمام شهرهای كشور هتل رزرو كرد و اينترنتي هم هزينه را پرداخت كرد)

خيلي حساب شده يك روز بعد از تعطيلات راه افتاديم كه به ترافيك وحشتناك راه هاي خروجي از تهران گرفتار نشويم و يك روز بعد از تعطيلات برگشتيم و خوشبختانه به جز زمان ورود به شهر كندوان كه خيلي شلوغ بود مجبور شديم مسيري را پياده برويم و كمي هم داخل شهر تبريز ديگه مشكل ترافيك نداشتيم

در مسير قزوين به زنجان جاي خيلي قشنگ و زير درختان گردو صبحانه خورديم و حدود ساعت يك بعد از ظهر به شهر تبريز رسيديم و به هتل پارس ايل گلي در كنار باغ ايل گلي و روي يك تپه ساخته شده كه منظره بسيار زيبائي از شهر از تمام نقاطش ديده ميشه رسیدیم. هتل مملو بود از مسافر و دو تا آسانسور شيشه اون كفاف اين جمعيت را نمي داد و براي هر دفعه پائين يا بالا رفتن انتظار بيش از يك ربع را بكشي و تازه مثل اتوبوس هاي شركت واحد هر طبقه نگه مي داشت و پياده و سوار مي شدند.

بعد از ظهر روز اول سري به تبريز زديم و به بركت نقشه شهر كه از هتل گرفتيم و قديمي بود سه دفعه دور شهر را زديم و هر دفعه که از جلوی دانشگاه تبریز رد می شدیم یاد دکتر امید و خاطراتش از تبریز می افتادیم تا بالاخره وفا از روي اطلاعات شخصي مقبره الشعرا را پيدا كرد كه چيز دندون گيري نبود فقط به احترام شهريار فاتحه اي نثار شعرا كرديم

جايي كه ماشين را پارك كرديم ساختمانی مقابلش بود که تابلوي گروه آموزش دانشکده دندانپزشكی روی دیوارش نصب بود كلي ياد دكتر حامد كرديم

توي پارك همه جا پلاكارد و فلش و تابلو زده بودند كه از نمايشگاه منحصر به فرد استاد ... ديدن كنيد كه توي دنيا بي نظيره و بيش از ۱۰۰۰۰ مجسمه ساخته و به نمايش گذاشته كنجكاو شديم و بليط خريديم و هنگام ورود تاكيد كردند كه عكاسي و فيلمبرداري ممنون ولي سي دي نمايشگاه را ۱۰۰۰ تومن مي فروشند فكر مي كنيد نمايشگاه چي بود ؟ اولين چيزي كه ديدم چلوكباب گچي بود

بله جناب استاد آنچه غذا تا حالا خورده بود و ديده بود و شنيده بود را با گچ به شكل مجسمه ساخته بود به نمايش گذاشته بود بعضي از غذا ها با ديدنش حالت تهوع پيدا مي كردي سرسري نگاه كرديم و به سرعت زديم بيرون

شب را در پارك ايل گلي که پر از جمعيت بود و شهر بازي مجاورش گذرانديم كه به پانته آ خيلي خوش گذشت جالب بود كه پارك از آدم پر بود ولي توي شهر بازي خيلي خلوت بود هيچ دستگاهی برای استفاده شرايط سني نداشت خودت بايد شعور داشته باشي  و تشخيص بدهي كه كدوم براي بچه ات بي خطره

شهر تبريز در شب از بالاي چرخ و فلك بزرگ ديدنيه نشد عکس خوبی بگیریم

شام را جاي شما خالي در رستوران باليق خورديم كه آكواريوم بزرگي داشت و هنگام ورود صداي رعد و برق و بارش بارون مي آمد و تمام غذاهاش با ماهي بود انواع كباب و پيش غذا سوپ ماهي و كتلت ماهي بود البته همه بسيار لذيذ و اصلا بوي ماهي نمي داد

روز دوم صبح راهي جلفا شديم مرز ايران و ارمنستان و شهر بسيار زيبائيه و مرتبا اس ام اس هاي ارمنستان خير مقدم مي گفت و آدم را هوايي مي كرد خيلي ها ماشينشون را ترانزيت كرده بودند و مقصدشون اونطرف ارس بود

حاشيه ارس خيلي زيباست و از كليساي استپانوس ديدن كرديم و بازار جلفا كه افتضاح بود

نمي دونم چرا همه بازارهاي مرزي اجناس يك جور مي فروشند انگار همه از يك جا تهيه ميشه

بعد از صرف ناهار در رستوران حاج علي كه از مشتري هايش با چلو و خوراك گردن (يكنفره، دونفره، سه نفره) پذيرائي مي كرد از مسير جاده جلفا- خروانا - ورزقان - تبريز طي يك مسير ۵ ساعته و ديدن مناظر بكر و بسيار زيبا و محلهايي كه سايت شركت وفا بود به تبريز برگشتيم

آبشار آسياب خرابه يكي از جالب ترين جاها بود توي يك دشت خشك و گرم و بي آب و علف از يك دره پائين رفتيم و شاهد دره اي بوديم كه سبز  و از همه جايش آب مي ريخت در گذشته خيلي دور اونجا يك آسياب آبي بوده كه حالا فقط كمي از پايه هاي سنگي اش باقي مانده زير آبشار رفتيم و حسابي خيس شديم ولي لذت بخش بود و البته خيلي شلوغ بود وقتي دوباره از دره بالا رفتيم و كمي لباسمون خشك شد باورم نمي شد همين چند لحظه پیش چند قدمي چنين آبشاري بوده و من ديدم

روز سوم را بعد از تسويه هتل صرف خريد سوغات كرديم و دوري توي خيابان وليعصر زديم (آجيل و ميوه خشكهاي تبريز حرف نداره البته ما به قنادي به دلیل خطرات ناشی از خوردن بیش از حد شیرینی سر نزديم)

ساعت ۱۱ به سمت كندوان راه افتاديم بعد از عبور از اسكو كه راه باريكي داشت و انواع ماشينهاي شاسي كوتاه و شاسي بلند و اتوبوس بنز و اتوبوس اسكانيا ازش عبور مي كردند و خوب گاهي توقف و انتظار و ترافيك بود حدود ساعت ۱.۵ رسيديم به كندوان راه بسته بود بعد از دريافت عوارض پليس ايستاده بود اجازه ورود به شهر نمي داد و مجبورمون كرد كه توي پاركينگ توقف كنيم و پياده به شهر برويم و ما هم كه حرف گوش كن، پياده راهي شديم كمي جلوتر و در انتهاي پاركينگ سه چهارتا مرد يك پيکان پارك شده رو بلند كردند و كمي اونطرف تر گذشتند از انتهای پارکینگ مسیری به شهر باز شد و از اونجائي كه ما مهمان هتل بوديم و قطعا هتل پاركينگ داره برگشتیم و ماشین را آوردیم

چشمتون روز بد نبينه هرجا نگاه مي كردي آدم و ماشين مي ديدي و شهر قل مي زد از آدم و بالاخره به سختي خودمون را به هتل رسونديم و اطاق را تحويل گرفتيم و اما هتل که اطاقش توي كوه كنده شده بود كاملا حس غار نشيني می داد ولي امكانات رفاهي كامل بود و دماي داخل اطاق از ۲۱ درجه بيشتر و كمتر نمي شه

تمامي مسير هاي دسترسي به اطاقها و رستوران بوسیله پله هاي سنگي بود اگه تصميم داشتي سري به پاركينگ بزني يك نميچه كوهنوردي لازم بود رستوران در بالاترين نقطه هتل قرار داشت و اگه ميل به غذا نداشتي قطعا بعد از طي مسير و رسيدن به رستوران حتما گرسنه مي شدي

بعد از ظهر سري به شهر زديم و از خونه هاي سنگي و نمايشگاه و بازارش ديدن كرديم كه انواع گياه هاي داروئي و آلوچه و برگه و عسل مي فروختند و خيلي شلوغ بود

روز چهارم از اون شهر شلوغ خبري نبود همه جا سكوت و ساعتي يك ماشين وانت از جاده عبور مي كرد

مقابل شهر يك كوه بلند و سبز بود كه تقريبا تا نزديك قله اش كشاورزي و درخت تبريزي بود و صبح روز چهارم راهي اون كوه شديم و هوا عالي و طبيعت زيبا و منظره شهر فوق العاده بود

موقع بازگشت عسل و برگه آلو و ادویه خريديم

براي روز دوم اقامت در هتل اتاقي كه جكوزي داشت را رزرو كرده بوديم بعد از ناهار اطاق را عوض كرديم و تا فردا صبح از اطاق بيرون نيومديم (فوتبال و جکوزی و استراحت)

روز نوزده خرداد از كندوان به سمت تهران حركت كرديم و ناهار را در كاروانسرا سنگي زنجان كه قدمت چند صد ساله داره خورديم و ساعت ۷ بعدازظهر در منزل زندگي عادي را دوبار آغاز كرديم

 پی نوشت:

۱- توی شهر تبریز و کندوان تعداد زیادی بچه های منگول دیدیم که زیر ۳ سال بودند الان دیگه با یک آزمایش ساده در سه ماهگی بارداری جنینی که سندرم داون باشه   شناسائی میشه و اجازه سقط داده میشه چرا اینقدر سهل انگاری میشه نمی دونم

۲- توی هتل کندوان پانته آ مرتب شاکی بود که چرا اینجا آسانسور نداره

۳- توی شهر کندوان پانته آ هوس چیپلت کرده بود که پیدا نشد و جایش پفک خریدیم

۴- از اونجائی که همه ترکی حرف می زندند پانته آ مرتب می پرسید الان توی کدوم کشور هستیم یا اینکه اینها ایرانی هستند؟

۵- شهر تبریز پر بود از پیکانهای تازه شماره شده و رانندگی ها توی جاده و شهر افتضاح بود توی جاده تبریز به جلفا نزدیک بود تصادف کنیم

۶- اهالی آذربایجان فوق العاده مهمان نواز و دوست داشتنی و مودب هستند

عکسها با توضیحات در فتوبلاگ ببینید

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت 12:4  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

عکسهای سفر هم توی فتو بلاگمون که لینکش همین سمت چپ هست آپ شده اگر کامنت خواستید بگذارید برای همین پست بگذارید !!

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/11ساعت 12:19  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

خب بعد از کش و قوس های فراوان که از اسفند سال گذشته شروع شده بود بالاخره در تاریخ 29  اردیبهشت بلیطهای ما اکی شد برای 30/2/87 ساعت 6 صبح با پرواز السوریه لاین  کش و قوس به دلیل اینکه این سفر برای انجام یک ماموریت بود و باید برای ماموریت خارجی پرسنل دولتی مجوزهای مختلف گرفته بشه که تو کی هستی ؟ من کی هستم ؟ تو کجائی ؟ من کجام ؟ حالا چکار میخوای بکنی ؟ خلاصه هزار جور بامبول که برنامه اسفند ماه به هم خورد تا دوباره تائید بشه  که خورد به خرداد ماه .

1-     توی فرودگاه امام کمی معطل شدیم تا گروه تکمیل بشه چون نماینده کارفرما صفا بود ما ( من و پانته آ ) هم گروه مشوق نماینده کارفرما 2 نفر خانم یکی متاهل دیگری مجرد که جالب بود خانم متاهل به تنهائی با آژانس آمد و خانم مجرد گفتند که اخوی شان هستند برای بدرقه آمدند !! 2 نفر هم آقا که نماینده های مشاور بودند.

2-     بعد از چک کردن و کارت پرواز و کارهای مربوطه وارد سالن ترانزیت شدیم برای عبور از ترانزیت و وارد سالن گیت شدن چک نهائی انجام میشد که تا فی خالدون آدم رو می گشتند  البته مامور حراستی که نشسته بود با ادبیات حول و حوش خیابان جمشید صحبت میکرد و براش هم فرق نمیکرد طرف ایرانیه یا عرب یا اروپائی با ما صحبت میکرد یک جمله اش این بود : هی عمو مگه نگفتم آت و آشغالات رو بریز تو سبد " پیش خودم گفتم : خاک تو سر من کنن !!

3-     پرواز سوریه هم قربونش برم عین ایران ایر خودمون با یک ساعت تاخیر پرواز کرد و بدتر از اون موقع ورود به هواپیما هم ساکهای دستی رو سرمهماندار بازدید میکرد !!. پیش خودم گفتم خاک تو سرمن کنن که سوریه هم جزء کشورهای تروریسته حالا آدم شده ما رو قبول نداره !!    

4-     یک گروه بزرگ پاکستانی برای زیارت به صورت تور توی این هواپیما بودند نمیدونم پوستشون چون تیره بود به نظر کثیف می اومدند یا اینکه خودشون رو نمیشستند بوی تعفن میدادند علی ایحال همسفران ما بودند به خصوص سه نفر از خانمها که پشت سر ما بودند از لحظه ورود یکی در میان آروغ میزدند و به عنوان موزیک متن ما رو مستفیض می نمودند ضمن اینکه توی هواپیما متوجه شدم صد رحمت به ایران ایر خودمون چون از مهماندار بالش خواستیم گفت نداریم گفتیم چی داری ؟ گفت : Usually NOTHING پیش خودم گفتم خاک تو سر من  کنن ! فقط یک مهماندار خوشگل داشت این پرواز که واقعا زیبا بود که خاک تو سرشون کنن !

5-     بعد از 2 ساعت رسیدیم دمشق وارد که شدیم توی یک سالن کوچک و مخروبه که روبرو یک کیوسک بود نوشته بود EXCHANGE و سمت چپ چند تا کیوسک که نوشته بود الاجنبی و یک میز سمت راست بود به صورت فله ایی کارتهای صورتی رنگ ریخته شده بود روش رفتیم کارتها را برداشتیم دیدیم فقط عربی نوشته شده و بالای اون چیزی نوشته بود که فقط العراقیه اون رو فهمیدیم . که اجانب عراقی باید اون رو پر کنند ما هم با غرور که نه بابا فهمیدن ما آدم حسابی هستیم رفتیم توی صف چک پاسپورت 6نفر جلوی گروه ما بودند و همسفران نازنین پاکستانی هم ولو روی زمین با زنبیل و دیگ و قابلمه به گفتمان فرهنگی مشغول بودند ما هم در صف منتظر یک ربع گذشت یک نفر پاسپورتش چک شد بعد دیدیم که دو نفر جلوی ما که ایرانی بودن یک فرم مقوائی آبی لای پاسپورتشونه فهمیدیم بابا فرم مربوط به اجانب غیر عراقی از تست کنکور بدتره و ما الکی مغرور شدیم حتی نام مادرمون رو هم باید بنویسم اونها هم با یک سیستم در پیت مزخرف تحت داس اطلاعات آدمها رو وارد میکردند و مهر ورود میزدند پیش خودم گفتم : خاک تو سرمن کنن و خاک تو سرشون کنن !

6-     خلاصه رفتیم توی سالن فرودگاه و نیاز به توالت داشتیم ته سالن در جهت مخالف پیدا کردیم توالت هایشان  ایرانی بود و صد رحمت به توالت های بین راهی خودمون از همه جالبتر اینکه یک خانمی نشسته بود دم در و وقتی می اومدی بیرون نگاه میکرد به دستت اگر خیس بود!! از توی کیسه اش دست میکرد دو تا دستمال کاغذی در می آورد میداد دستت !! خاک تو سر من کنن ! خاک تو سرشون کنن !

7-     وقتی وارد شهر دمشق شدیم با تهران حول و حوش خ آزادی هیچ فرقی نداشت ترافیک همانطور و تاکسی های پراید زرد رنگ و حومه شهر هم به ترتیب تمام نمایندگی ماشینهای دنیا حتی شورولت و لکسوس و ... بود . خاک تو سرشون کنن !! مثلا اونها هم مثل ما تحریمن

8-     رفتیم شهر حماه اینجور که میگفتند از نظر فرهنگی  دمشق و حماه مثل تهران و قم بود 300 کیلومتر فاصله داشت داخل شهر حماه خانمها یکی رو بامقنعه کاملا کیپ می دیدی یکی رو با پوشیه که تشخیص هم نمیدادی که زنه یا مرد یکی هم با شلوار جین چسبون و تاپ و موهای بلند مش کرده همه در صحت و سلامت با هم زندگی میکردند و با هم کار نداشتند اسلام هم اصلا در خطر نبود !! چیزی که من از زنهای اونجا ندیدم اولا:  زن زشت  ثانیا : زن با موی کوتاه  ثالثا : زن با لبنیات کوچک !!!! خاک تو سر من کنن !!!

9-     انگلیسی به سختی صحبت میکنن . من انگلیسی حرف زدنم خوب نیست اما اونجا به خودم امیدوار شدم نمونه مکالمه با یکی از گارسونها که چون انگلیسیش خوب بود از ما پذیرائی میکرد :

What time serve breakfast?

Ok!

Excuse me what time?

Eight

Until?

What ?

Until?

Yes ! Yes ! morning!!!!!!!!

خاک تو سر من کنن !!!!

10-  غذا اونجا از نون شب واجبتره!!! میخورن , میخورن , میخورن بابت خوردن زیاد بازهم جایزه خوردنی میدن .اگر روغن زیتون ، مرغ ، ماهی ، مواد غذائی گرم مثل ارده ، کنجد ، دوست داشته باشید توی این کشور هیچ مشکلی ندارید . از چیزهای عجیبی که خوردم مغز وسط ساقه خرما که پرورده شده بود .تکه های کوچک  ماهی مخصوصی که شکل تربچه بود همونطور قرمز که خوشمزه بود، خرده نون سرخ کرده روی سالاد لبنانی ، پاپ کورن که تا نشستی میذارن رو میز ، سیب زمینی سرخ کرده به وفور روی میز ها و....اگر یک موقع مسیرتون کشورهای عربی افتاد "مطبل" و "حمص" جزء مستقبلات ( پیش غذ) ست حتما امتحان کنید.    یک بابائی از عربهایی که توی کارخونه مورد نظر کار میکرد و نماینده کارگران بود به بقیه گفته بود چون کارخونه دود داره و ما ممکنه دچار آلودگی بشیم صبحها باید 3تا تخم مرغ با نون زیاد و پنیر و ... بخوریم که تا خرخره پر بشیم تا دود نتونه توی بدنمون ته نشین بشه !!! باورتون نمیشه  میخنیدین منهم اولش باور نکردم تا خود یارو رو نشونم دادند و عده ایی که از او طرفداری میکردند .  خاک تو سر من کنن !! خاک تو سرشون کنن !!

11- در کشور سوریه ما.هواره ممنوعه اما روی هر خونه خرابه ای 5 تا دیش با سایز 180 می دیدی یعنی دیش ماهواره از چشمت میزد بیرون ولی احدی باهاشون کار نداشت که جمع بکنند و ببرند و جریمه کنن اصلا اونجا دیگه فقط بالای ماشینهاشون دیش ماهواره نذاشته بودند توی سیتی سنتر شهر حماه داخل هر غرفه یک ر.یسیور و تلویزیون بود که در حال تماشا کردن بودند . ای خاک تو سر من کنن !!!

12- شهر لازقیه در شمال غرب کشور سوریه است کنار دریای مدیترانه و بسیار زیبا و کاملا اروپائی یعنی احساس میکنی که توی سوریه نیستی غیر از تک و توک  خانمهای محجبه که توی خیابون می دیدی یادت مینداخت اینجا سوریه است . با یک اکیپ از ماموران دولتی بری کنار مدیترانه بشینی توی کافه و بقیه مردم نوشیدنیهای دوست داشتنی بخورن و تو شیر موز بخوری . بعد بری دمشق توی هتل مینی بار داخل سوئیتت ج.ین , ود.کا , آ.بجو هینیکن 12 درصد خنک توی یخچال باشه و نتونی بخوری مثل اون هموطن کرد میمونه که شلوار استرچ پاش کرده باشن .  حتما می پرسین چرا ؟ بنده هم میگویم چون فاکتورها می آید شرکت و اونها پرداخت میکنن ! به خاطر خوردن نوشیدنی از نون خوردن می افتادیم . ای خاک تو سر من کنن !!

13- کثیفترین محله جائی بود که زینبیه اونجا واقع شده بود بوی تعفن لجن از جوی بیرون زده و مردمی که وارد میشدند و از دم در چوبی کبره بسته می لیسیدند تا توی حرم زبان رایج این منطقه فارسی است و از همه جالبتر که همه میگفتند مواظب پولتون باشید . ای خاک تو سر من کنن !!!

14- در برگشت همسفران عزیز پاکستانی هم همراه ما بودند با توجه به اینکه زمانیکه آمدیم کارت پرواز بگیریم صدای خروس از داخل سبد یکی از همسفران محترم تمام فرودگاه رو پر کرده بود و توی سالن ترانزیت هم همسفران مونث گرسنه شده بودند قابلمه ای که داخلش فکر میکنم سیب زمینی و گوجه فرنگی پخته بود و حتما چیزهای دیگه 4 یا 5 نفر نشسته بودند روی زمین و با نون از داخل دیگ لقمه میگرفتند و میخوردند . ایندفعه واقعا خاک بر سرشون !!!

پینوشت 1 : این چیزهایی که خواندید فقط نکات برجسته و جالب سفرمون  که به نظرم رسیده بود ولی خیلی چیزهای خوب دیگه ای دیدیم که شاید بعدا بگم و همینطور جاهای خوبی مثل قلعه صلاح الدین ایوبی و ساحل مدیترانه و ....

پینوشت 2 : برخورد اونها با ایرانیها اصلا خوب نبود کاملا ایرانیها را میشناختند و فقط توی بازارها تحویل می گرفتند اونهم برای اینکه دولا پهنا بهت بندازن .

پینوشت 3 : در مجموع سفر خوبی بود و سفرنامه پانته آ مصور خواهد بود وعکسها رو هم صفا خواهد گذاشت !!

پینوشت ۴ : به خدا من اهل غر زدن نیستم ولی خدائیش ما هم اسلامی هستیم اونها هم ،پس چرا ما اینطوری اونها اونطوری شاید من عقلم نمیرسه و نمیدونم .

ارادتمند وفا    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/08ساعت 8:57  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

دوستان عزیز دنیا مجازی سلام

هفته گذشته یک ماموریت ۴ روزه به کشور سوریه برایم پیش اومد و شرایطی پیش آمد که وفا و پانته آ هم با من همراه شوند و روی هم رفته بد نبود و تجربه جالبی بود

شهر مقصد ما شهر حماه در شمال سوریه بود و سه روز اونجا بودیم یک شهر مذهبی و با تعداد بسیار زیاد مسجد و مردمی که زنانشان همه جور حجاب داشتند با مانتوهای خیلی بلند و گشاد که تا روی زمین می کشید و روسری های سفت و سخت حتی با پوشیه و یا فقط چشمها بیرون، تعدادی لباسهای عادی ولی پوشیده حتی چسبان پوشیده بودن ولی روسری سفت و سختی سرشون بود و بعضی کاملا بی حجاب و هیچ کسی به دیگری نگاه نمی کرد و کاری نداشت

حجاب ما برای اونها عجیب بود می گفتند اگه حجاب دارید چرا موهاتون از مقنعه بیرونه اگه حجاب ندارید چرا مقنعه سرتونه ، خلاصه قاطی کرده بودند.

شهر حماه شهر ساکت و خلوت و آرامیه و پر از خونه هایی که بیشتر از دو طبقه نیستند و بیشترشون خالیه نیمی از شهر مسلمان دو آتیشه و نیمی مسیحی هستند و در محله های جداگانه زندگی می کنند شهر پر از تاکسی های پراید و محصولا ایران خودرو و تویوتا بود و تنها سمبل شهر آسیاب هاب آبی قدیمی اش است

رستوران های بسیار شیک با انواع غذاهای عربی و فرنگی با معماری و فضای سبز بسیار زیبا که مارتون غذا خوردن برگزار می کنند طی سه الی چهار ساعت چندین بار بشقاب عوض می کنند و غذاهای مختلف را به نوبت سرو می کنند که وقتی به غذای اصلی میرسه دیگه در حد انفجار بودیم جالبه که در زمانهای خاصی از سال رستوران به صورت بوفه پذیرائی می کنه که ۵۰۰ لیر می گیره و اونچه دلت می خواد می تونی بخوری که در این مدت خیلی شلوغ میشه و سوری ها تا به قصد کشت و در حد انفجار نخورند رستوران را ترک نمی کنند وفا غذاهاشون را خیلی پسندید ولی من زیاد خوشم نیومد بسیار چرب و سنگین هستند و روی همه چیز روغن زیتون می ریزند

سیگار: وقتی وارد جایی میشوی اول چندتا جاسیگاری روی میز می گذارند و خودشون مرد و زن وحشتناک سیگار و قلیان می کشند و توی رستوران یک نفر مسئول شارژ تنباکو و ذغال قلیانه. حتی پلیسها در زمان و محل پستشون مشغول سیگار کشیدن و تخمه شکستن هستند و جالبه امار سرطان ریه در سوریه خیلی پائینه

 توی این فرصت سری به شهر بندری و زیبای لاظقیه زدیم و واقعا ساحل مدیترانه زیباست و شهر متفاوت و جالبه و از مسیر صلنفه که مسیر سر سبز و زیبائی هست گذشتیم که طبیعت فوق العاده زیبائی داشت و قلعه صلاح الدین ایوبی مربوط به قرن ۱۹ را دیدیم که جای بسیاز زیبا و فوق العاده ای بود

در مسیر بازگشت از بندر لاظقیه به شهر حمص که یکی از مدرن ترین و زیباترین شهرهای سوریه است سر زدیم و اتفاقا زمان رسیدنمون به شهر مسابقه فوتبال باشگاههای آسیا بین یک تیم از  سوریه و الاهلی عربستان به نفع سوریه تمام شده بود و مشغول جشن و آتیش بازی بودند خروجی استادیوم به مهمترین و شلوغ ترین خیابان شهر که گرون ترین و معروف ترین رستورانهای شهر در او قرار داره باز می شد و تماشگران فوتبال به قدری آرام و بی آزار بودند که حتی به کسی تلنگر نزدند (در مقایسه با تماشگران فوتبال خودمون) بعد از ۱۵ دقیقه خیابان به حالت عادی خودش برگشت و فقط تعداد کمی توی رستوران ها نشستند پای تلویزیون به تماشای بازی زنده باشگاه های اروپا البته بدون سر و صدا و فقط قلیان کشیدند و شاید نوشیدنی خوردند

شهر دمشق را طی ۴ الی ۵ ساعت دیدیم که بیشتر اداره و شرکت و بانک داره و البته هتلهای خوبی که مملو از اروپائی هاست و البته سری هم به زینبیه زدیم که از بدترین مکانهایی بود که طی این چند روز دیده بودیم و کلام فارسی رایج ترین زبانی بود که شنیده می شد.

با خط هوایی سوریه سفر کردیم که به مراتب بدتر از ایران ایر خودمون بود و همراه با عده زیادی از پاکستانی ها و هندی های کثیف که زنبیل قابلمه و  ظروفشون را از خودشون دور نمی کردند وقتی غذا سرو کردند یک دبه ترشی در اوردند و همه با دست ازش ترشی بر داشتند خوشبخترینشون دمپائی که پایش بود پاره نبود

در پرواز رفت یک خانم لبنانی بسیار زیبا و شیک با موهای خرمایی بلند هم پروازمون بود که جالب بود می گفت شیعه است و برای زیارت حرم امام رضا و مشهد اومده ایران حالا از طریق سوریه به لبنان باز میگشت و البته توی حرم امام رضا چادر سر کرده بود

حتما عکس می گذاریم فعلا این سفر نامه را داشته باشید

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت 14:10  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

1- آخه این چه وضعیه هوا سرد شده مثل اواسط پائیز، جمعه شب هوا خیلی عجیب بود طوفان و باد و خاک و هر لحظه منتظر رعد و برق و برگ بار بودم ولی خبری نبود، پانته آ بیقرار بود و نیم ساعت به نیم ساعت بیدار می شد و گریه می‌کرد که خواب بد می‌بینه. حسابی نگران شدم و منتظر زلزله بودم حتی نصفه شبی می‌خواستم همه را بیدار کنم و بیرون ببرم ولی فکر کردم همه پریشان هستیم بدترش نکنم. زلزله نیومد و در عوض شنبه ظهر باران خوبی بارید.

2- مدتی است روزهای پنجشنبه با پانته‌آ می‌رویم استخر و خیلی دوست داره از اونجائی که ترس از آب داره خیلی اثر خوبی داشته و تا حدودی شنا به قول وفا شنای سگی یاد گرفته و با بازوبند خودش را روی آب نگه می‌داره و شنا می‌کنه یک دوست پیدا کرده حدود 50 سال و با هم حسابی قاطی شدن دوست پانته‌آ ساعت 12 میره و میگه می‌خواهم برم برای بچه‌هایم ناهار درست کنم ما تا حدود یک می‌مانیم این هفته دوست جدید پانته‌آ دخترهایش را آورده بود که دوتای من بودند و پانته‌آ معرفی می‌کرد مامان این خانم‌ها دخترهای دوستم هستند.

3- پنج شنبه عصر رفتیم تاتر "حسن و دیو و راه باریک پشت کوه" کار افشین هاشمی، جای همه دوستان خالی، پانته‌آ را هم بردیم خیلی خوشش اومد از همه بیشتر از اینکه آقا دیوه عاشق پیشه و مهربان و عارف مسلک بود خوشحال شد. بعد از نمایش گفت مامان دیدی آقا دیوش مهربون بود کار خیلی خوبی بود بعد از مدتها خندیدیم و لذت بردیم و انرژی گرفتیم. موضوع و متن شعر گونه و موسیقی ایرانی و بازی‌ها خوب بودند و خود افشین که عالی بود و از همه مهمتر زمان 60 دقیقه‌ای نمایش که به اندازه بود و آخه نمایشهای سالن اصلی اصرار دارند کمتر از 3 ساعت نباشند و تماشاگر را به دور از جون شما به غلط کردن می اندازه با تشکر از آلمای عزیز که نمایش را معرفی کرد.

4- در فاصله خرید بلیط و شروع نمایش سری به خیابان ولیعصر زدیم و از اونجائی که 10 الی 20 سالی می‌شد اون طرفها نرفته بودیم !!! کلی نوستالوژیک بود ساندویچی آندره بانک کشاورزی شده، مغازهای مادام و الیزابت سرجاشون بود و ...  بعد از نمایش هم سری به پارک دانشجو زدیم و پانته‌آ توی زمین بازیش که خیلی شلوغ بود حسابی بازی کرد ولی هر چی گشتم از اون تیپ‌های مخصوص پارک دانشجو خبری نبود.

5- دوشنبه با پانته‌آ سریال روزگار غریب را تماشا می‌کردیم این سریال اونقدر بازیهای روان و صمیمی داره که یک دفعه پانته‌آ بی‌مقدمه گفت وای چقدر دلم می‌خواست توی این سریال بازی کنم کاش من جای دختره بودم و الان توی این سریال نشانم می‌دادند، بهش گفتن بازیگری را دوست داری گفت یک کمی ولی دوست دارم توی این سریال بازی کنم خوب چشممان بعد از علاقه به طبل زدن به بازیگری هم روشن شد.

6- دوست عزیزی نمایش غولتشن‌ها را هم پیشنهاد می داد

7- وای خدای من چقدر سطح سریالها و فیلمهای ایرانی تلویزیون پائین آمده و اصلا تحمل یک ثانیه اش هم مشکله تنها سریالهایی که می بینیم روزگار قریب و شهریاره و اون هم دو قسمت اخیرش بی سر و ته شده و با اینکه بازی سیروس گرجستانی عالیه ولی داستان روان و شخصی نداره شاید تدوین مجدد شده به برکت افتضاحی برنامه‌های تلویزیون هر شب حداقل یک فیلم از آرشیو فیلمهای وفا می بینیم از موردهای خوبی که دیدیم 1- جونو عالی بود برخورد پدر و نامادریش خیلی جالب بود و بازی خودش هم خیلی خوب بود از تیکه‌های جالبش وقتی پدره ازش می پرسه که پدر بچه کیه و وقتی بهش می گن با تعجب میگه اون که دماغش رو هم نمی تونه بالا بگشه و جونو میگه نه پدر روی کاناپه حرف نداره و دیگه اینکه جونو زنی را که قراره بچه اش را بهشون بدی توی فروشگاه می بینه و بهش میگه می تونه دست روی شکم جونو بگذاره و جونو میگه البته توی کلاس دوستان مرتب این کارو می کنند 2 – Hair Spray بازی جان تراولتا فوق العاده است و دخترش هم خیلی با نمکه 3- I am Legend با بازی ویل اسمیت عالی بود و از هالیوود برای ساختن این اثر جای تعجب است.

8- موسسه موسیقی پارس سالی یکی دوبار برنامه کنسرت مربیها و یا کلاسهای ساز را می‌گذارد شنبه کنسرت گیتار بچه‌های کلاس آقای تفقدی بود که اجرای خیلی خوبی بود و حسابی انرژی گرفتم برای شنبه پانته‌آ کلاس جبرانی داشت و ما هم از فرصت استفاده کردیم و کنسرت را دیدیم و شنیدیم.

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/22ساعت 9:48  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

- از موقعی که یادمه توی خونه ما پر بود از روزنامه و مجله، پدرم روزنامه خوان قهاری بود و خانواده مجله توفیق هم می‌خواندند و آرشیو می‌کردند و من برای اولین بار مجله خواندن را با مجله‌های قدیمی توفیق و کاریکاتورهای بامزه‌اش که ازش چیزی سر در نمی‌آوردم ولی برایم جالب بودند شروع کردم.

- نه به صورت مرتب ولی بیشتر اوقات کیهان بچه‌ها را برایم می‌خریدند و ازش بدم نمی‌آمد.

- هفته‌نامه مورد علاقه من در سن نوجوانی هفته نامه آدینه بود که اگر اشتباه نکنم دوشنبه‌ها چاپ می‌شد. این هفته‌نامه هم اخبار زرد داشت و هم اخبار و مصاحبه‌های واقعی در مورد هنرپیشه‌ها و ورزشکارها و در سطح درک و فهم دختر 15 الی 16 ساله – اون روزها والیبال تماشا می‌کردم و بسکتبال بازی می‌کردم و والیبالست مورد علاقه ام شاهسوند و بسکتبالیت مور علاقه ام علی توفیق بود و توی هفته نامه آدینه دنبال خبری از اونا می گشتم ولی هیچوقت عکسهاشون را از مجله قیچی نکردم و جمع نمی‌کرد و از پوستر زدن به در و دیوار هم خوشم نمی‌آمد.

- کم کم علاقه به سینما قوت گرفت و مجله فیلم خوان شدم از شماره 17 مجله فیلم دارم یادمه یک روز بعد از تمرین بسکتبال با بچه‌های تیم رفتیم سینما فیلمی را که بی‌پروا از عشق می‌گفت و هنرپیشه مرد نقش اولش با حوله جلوی دوربین می‌آمد، را ببینیم که از خول بازی‌ها و زیاد دانستنش خوشم آمد و اینطوری شد که من عاشق هامون شدم و در سالهای آتی هر سینمائی که هامون پخش می‌کرد من و برادرم حتما سری بهش می‌زدیم تمام دیالوگها را حفظ بودیم و هر مجله‌ای کافی بود اسمی از هامون و حواشی‌اش نوشته بود می‌خریدیم و می‌خوندیم دوستی داشتم که نامزدش تمام شماره های مجله فیلم را داشت و بابت هر دفعه که سینما مهمانش می‌کردم یکی از شماره‌هایی که من نداشتم مثل پرونده فیلم هامون، پرنده کوچک خوشبختی، باشو غریبه کوچک و شاید وقتی دیگر را برایم می‌آورد و کلی هم سفارش می‌کرد که خال بهش نیفته، می‌خوندمش و با سلام و صلوات برمی گردوندم.

- هر سال نمایشگاه کتاب، سالن مطبوعات یک چیز دیگه بود برایم مهم بود که حتما سری به غرفه مطبوعات مورد علاقه‌ام بزنم و سلام و احوال پرسی بکنم.

- این روزها بود که به یاد خاطره مجله توفیق، گل آقا می‌خوندم و دیگه از شوخی‌هاش سر در می‌آوردم البته علاقه به گل آقا از ستون دو کلمه حرف حساب صفحه سوم روزنامه اطلاعات شروع شد

- تا اینکه روزنامه همشهری رنگی چاپ شد که مطالبش به روز و جالب بود و اندازه صفحه‌هاش از اطلاعات کوچک‌تر بود و جایگزین روزنامه های قدیمی شد

- برادرم هفته‌نامه خانواده می‌خرید و من هم گه گاهی می‌خوندم داستان‌های واقعی خانوادگی، اختلافات خانوادگی و نامه‌های خواننده بخش‌های مورد علاقه‌ام بودند.

- وقتی بزرگتر شدم دیگه آدینه نمی‌خریدم و شاید هم دیگه چاپ نمی‌شد ولی مجله فیلم هنوز هم با اینکه کمتر فرصت می‌کردم همه‌اش را بخوانم، جزء خرید هر ماهه بود البته مشترک شده بودم و یک دفعه هم آلبومی ار موسیقی کلاسیک جهان جایزه بردم

- اون موقع‌ها که روزنامه زن چاپ می‌شد را یادمه که می‌خریدم و دوستش داشتم ولی عمرش کوتاه بود

مدتهاست هیچ مجله‌ای نتوانست خرید ثابت هفتگی‌ام باشه

- از قضا وفا هم مجله خوان حرفه‌ای از آب درآمد و بعد از ازدواج روزی سه چهار تا روزنامه و هفته‌ای در همین حدود هفته‌نامه و ماهی دو سه تا مجله می‌خرید و اصرار داشت بعضی هاشون را نگهدارد همه فامیل و دوستان برای شیشه پاک کردن و اسباب کشی از ما روزنامه باطله می گرفتند. پدرم مشتری مجله‌ها و هفته‌نامه‌های بیات ما بود.

- این روزها چندان مجله و هفته‌نامه و روزنامه جذابی چاپ نمی‌شه و برای خالی نبودن عریضه روزی یک اعتماد و هفته‌ای یک چلچراغ و ماهی یک مجله عزیز فیلم می خریم.

- و کشت و گذار در اینترنت و خواندن ایمیل‌های خاله زنکی گروه‌های اینترنتی هم خالی از لطف نیست.

- البته مجله دانش یوگا که دو ماه یک بار چاپ میشه را هم می خرم و بعضی از مقاله‌هایش را دوست دارم.

- دیروز مصاحبه شریفی نیا را در مجله رویش به مدیر مسئولی رشیدی پور خوندم جالب بود شاید این یکی تحولی در مجله های این روزگار ایجاد کنه

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/10ساعت 10:28  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

Image and video hosting by TinyPic

۱- پانته آ مدت کوتاهی پس از تحویل سال نو که بعد از دو عکس دیگه باتری دوربین تمام شد 

 

Image and video hosting by TinyPic

پانته آ با کمک من و پسر عمه جان درخت نوردی میکنه - گرگان روز سوم عید ناهار خوران

 

Image and video hosting by TinyPic

جاده گرگان به زیارت - روز سوم عید - پانته آ کنار جاده قرش را می ریزه

 Image and video hosting by TinyPic

دماوند - چهاردهم فرودین - پانته آ با بوته های پرگل به ژاپنی عکس دست جمعی می گیرند

Image and video hosting by TinyPic

هوا سرد بارانیه - برگهای خشک گردو را آتش زدیم و پانته آ چهارتا بلوز آستین دار و حلقه ای زیر لباسش پوشیده - درخت کوچولوی هلو به بار نشسته

اینهم آدرس فتو بلاگ جدیدمون تا دلتون بخواد عکس میزاریم اونجا!!!

http://www.photoblog.com/1SAFA2VAFA

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/09ساعت 11:51  توسط صفا و وفا و پانته ا  |